یه کمی آرومتر شدم.
از سر شب داشتم دیوونه میشدم. میترسیدم. هم از خودم هم از ووسایلی که توی خونه هست و میشه باهاش...
با اجازه ت، نه. این چشم انداز رو نمیبینم.
توی دعوای مفصلی که هفته پیش با پدرم داشتم،قشنگ بهم فهمونده شد که حق ندارم استقلال رای داشته باشم.
و خیلی بیجا میکنم (البته نه به این مودبی که اینجا نوشتم) اگه میگم برای ازدواجم احتیاج به مشاوره رفتن و وقت گذاشتن دارم.
اگه طرف مقابلم یه کمی نظرش راجع به مشاوره شل بود، قطعاً بابام راضی نمیشد. الانم هر وقت حرف مشاوره میشه بعدش به مدت چند دقیقه مشاور و کسیکه به مشاور مراجعه میکنه و همه مسخره میشن. بعدشم بابام میگه من که راضی نیستم ولی اگه اصرار دارید برید.
خدا رو شکر که راضی شده. هنوز خوشحالیم از راضی شدن بابام تموم نشده بود که یه مسئله دیگه، باعث شده که بابام بگه اصلاً دیگه هیچ کس رو راه نمیدم اینا هم برن پی کارشون. مسئله ای که به خواستگار من و من مربوط نیست.
دلم برای بابام میسوزه. اعصابش خورد شده. ناراحته. اما چرا چیزای غیر مربوط رو بهم وصل میکنه؟!
حسی که دارم میدونید چه جوریه؟ انگار بابام گلوم رو تو مشتش نگه داشته. هر چیزی ممکنه باعث بشه هوس کنه که نذاره من نفس بکشم. چقدر این موقعیت قابل تحمله واسه آدم!
- - - Updated - - -
لاو لایف، به خدا اعتقاد دارم. مسلمونم. اما خیلی پیش میاد که کم بیارم. اینه که فکر میکنم نمیشه به همچین آدمی گفت مومن. از این جهت گفتم.
ایشالا شما هم بهتر بشی.
از زندگی چه می خواهی که در خدایی ِخدا، آنرا نمیابی؟
علاقه مندی ها (Bookmarks)