بله آقای مهدی. باید همیشه جلوی چشمم بنویسم، بیشترین ضربه زندگی را این آدم بمن زده و منو هم از نظر احساسی/کاری/فکری/برنامه ریزی/همراهی/گذشت/درسی هیچی کم نگذاشتم و همینم تاحدزیادی باعث شد فکر کنه خیلی آدمه، وقتی برای یک آدم دون مایه زیاد مایه میگذاری جوگیر میشه و مثلا کاری میکنه که این آدم با من کرد!
همین الانشم زیاد احساس عقب افتادن از خودم دارم!جبران چندسال گذشته و شانسهای زندگی از همه نظر که بخاطر رابطه احساسی که با این آدم داشتم برایم بسیار سخت است .اگه این پست را زدم چون تقریبا بالای 95% مطمین بودم بعد آشناشدن با دختره برمیگرده اما خوب این کاری نیست که قابل بخشش باشد(این شعاریه که عقلم شدیدا داره میگه). کسی که اینجای کار لنگید هیچ اعتمادی نیست بقیه زندگی نلنگه!برعکس حرفهایش همه رابشناسی برگردی خونه اول زندگیت پایداره(توجیه ابلهانه تر از این از کسی نشنیدم). به عبارتی کسی در31سالگی بعد چند سال آشنایی نزدیک و اونهمه گذشت و ایثار من و چندسال آشنایی دورتر در دانشگاه، بیاید و بخواهد گزینه های جدیدم امتحان کنه نشان میدهد هنوز در 15 سالگی مانده است که نمیداند از زندگی چه میخواهد!حرفهایش و اشکهایش را من دیروز بیشتر باید به دید کلک نگاه میکردم و میکنم که منو باز نگه داره!!!
تمام آشنایانی که ماجرای این آدم را میدانند میگویند حیف تو برای این آدم با این تفکر مونده در کودکی! و این پست را برای آن زدم که هرگاه احساسی شدم و خواستم باز به این آدم فکر کنم (مثل گریه های دیروزش که باز نگذاشت من به محکمی قبل باشم و تموم کننده قاطع کنم و باز کمکش کردم)با خواندن نوشته های خودم یادم بیاید چه با من کرده است و این حس را در نطفه خفه کنم!باشد که بتوانم!








علاقه مندی ها (Bookmarks)