ترانه جان اين مطلبي كه گذاشتي واقعا با من منطبق بود.من اصلا ثبات احساسي ندارم و اين رو از قبل هم مي دونستم...ولي انگار دوستش دارم و نمي خوام تغييرش بدم و فكر نمي كردم قراره تو زندگيم اين قدر اثر بذاره
ترانه من گذشته رو فراموش كردم...اصلا فراموش كردم كه چرا ساعت ها مينشستم و غصه مي خوردم
يك خوبي كه دارم اينه كه كينه اي نيستم...ولي تا قبل عروسي همش ترس داشتم...احساس مي كردم در هر لحظه قراره يك اتفاقي بيفته...كه همه چيز خراب بشه...
ولي الا من يك ادم خنثى هستم....پيشرفت كردم البته
قبلنا خونه خالم حوصلم سر ميرفت ...الان دوست دارم بمونم چون انرژي مثبت ميگيرم
بدبختي اينه كه من تو عشق عاشقي ادم سخت گيري ميستم و كسي كه مطابق ميلم بشه زود ازش خوشم مي ياد
مسئله اينجاست كه شوهرم چيزي كه منو جذب كنه نداره
حتما مي گين خوب چرا باش ازدواج كردي...چون گفتم خوب شرايطش خوبه ،تحصيل كردست ،مهربونه،خارج زندگي مي كنم پيش خانوادم،وكلي هم ازش تعريف شنيدم و اين كه چشم و گوشش نمي جنبه ...خوب عشق هم بعد از ازدواج به وجود مي ياد كه نيومد و اون اتفاق لعنتي كه اون وسط پيش اومد همه چي رو خراب كرد..
اصلا مي دوني چيه...اختيار دلم هم دست خودم نيست...من قبلا شكست خوردم و فكر نمي كردم ديگه ممكنه كسي رو دوست داشته باشم...ولي الان يكي داره پيدا ميشه كه شوهرم نيست.نمي خوام بهش علاقه مند بشم ولي فكرمو درگير كرده
خداي من خداييست كه اگر سرش فرياد كشيدم به جاي اينكه با مشت به دهانم بزند،
با انگشتان مهربانش نوازشم مي كند و مي گويد ميدانم جز من كسي نداري !!!
علاقه مندی ها (Bookmarks)