25سالمه خوب اره ناپخته که هستم چون سنمم کم بود وقتی ازدواج کردم و به خاطر همین کم سنی و نداشتن تجربه موقع ازدواج(20سالگی)خیلی از پایه های زندگیمو از همون اول کج گذاشتم از روی بچگی و خیلی هاش داره الان تاثیر بدشو نشون می ده .
انگیزم از دادن پول این بود که چون شوهرم پول خیلی دوست داره گفتم شاید پول بدم خوشحال تر بشه ولی ناراحتم نشد فقط ازش دیروز پرسیدم چرا هدیتو برنداشتی گفت من و تو نداریم که بردار برای خودت خرج کن (من اینطوری حس کردم که دلش نیامد از من پول بگیره)منم گفتم اگه برنداری ناراحت میشم من برای دوست پسرم (کنایه از خودش)نامه نوشتم دوست دارم بخونیش از کشو دراوردم گذاشتم روی میز گفتم خواهش می کنم صبح برش دار الان از خواب بلند شدم دیدم نامه رو برداشته ولی پولو با پاکتش گذاشته توی کشو.

واما زندگی موفق منم اون شب شانس اوردم که سر سنگین نبود اخه اونشب خیلی خوب پول دراورده بود خیلی خوشحال بود و همین باعث شد که قضیه به نفع من تموم بشه شاید خدا دلش به حالم سوخته بود من به این رفتارش عادت کردم یه وقت میبینی یه هفته با خونوادم انقدر خوبه که هفته بعد برعکس مثل دریا جزرو مد داره هیچ وقت ثابت نیست من هیچ وقت نمی تونم خوشحال باشم اون موقع ها که ناراحته با خونوادم که هیچی من ناراحتی خودمو دارم اون موقع ها هم که خوبه من همش افسوس می خورم که این پایدار نیست و ممکنه تا چند روز بیشتر طول نکشه و به همین خاطر نمی تونم لذت ببرم حتی از همون چند روزه خوبیش...