سلامی دوباره
چون صحبتم در راستای همین مشکلات ازدواجه همینجا مینویسم.که بیشتر حالت درددله.
یکی از مشکلاتی که اول این تاپیک نوشتم این بود که هنوز با کسی که مناسب خودم بدونمش آشنا نشدم.
و اصلاً نمیتونم به کسی پایینتر از خودم چه مادی و چه فکری قناعت کنم.خصوصاً فکری.یعنی اینکه تصور کنم با آدمی زندگی کنم که حرف منو نمیفهمه،آی کیو جلبک باشه و به جای اینکه میل منو به بیشتر دونستن زیاد کنه تو سر خودم بزنم که منم بشم مثه اون ناراحت کننده است. :(
تو اون تاپیکم که درمورد بحثم با خونوادم بود گفتم تعداد پسرایی که برای دوستی سراغم میان زیادن اما بعد برای اینکه بحثی پیش نیاد گفتم اغراق کردم اما درواقع اغراق نکردم،واقعیت همینه.
خیلی فکر کردم آیا دلیلش اینه که من جلفم؟بدم؟نه...جوابش نه هست.
مسئله اینه از کسایی که فقط ظاهرو میبینن نمیشه توقعی بیشتر از اصرار به دوستی داشت.و با وجود اینکه بعد دعوام با خونواده میگم میرم دوست میشم اما اینکارو نمیکنم.و موقعیت دیگه ای برای آشنایی که منجر به این بشه که اون پسر با شخصیت من آشنا بشه پیش نمیاد.که منم شخصیت اونو بپسندم.
خداییش با تموم بحثایی که با خونوادم دارم یه بارم بهم تو این مورد چیزی نگفتن.سر خواستگارا دعوای خیلی شدید داشتیم اما اینکه بهم بگن چرا ازدواج نمیکنی،اصلاً.
اما خیلی از دوستام بهم میگن خونوادهاشون علناً بهشون میگن باید ازدواج کنی،چرا ازدواج نمیکنی؟:(
من خیلی غصه دار میشم که چرا اینو میگن؟و آیا ممکنه خونواده منم همچین فکری داشته باشن اما به زبون نمیارن؟
واقعیت اینه که من پسرای زیادی دیدم و با قاطعیت میتونم بگم برتری نسبت به ما ندارن که خونواده ها انقد هولن دخترشون ازدواج کنه.اما شازده پسر تا هروقت دلش خواست مجرد بمونه.
نمیدونم...میترسم آخرش مجبور شم به یکی بدتر از خودم رضایت بدم.واقعاً نمیدونم کسی که واقعاً منو بفهمه رو چطوری ببینم؟
اینم از غرغر من :)
موفق باشید








علاقه مندی ها (Bookmarks)