سلام
میخوام قصمو کامل بگم. چهار سال پیش برای اولین بار تو زندگیم یه عشق واقعی (متاسفانه از نوع یک طرفش) رو تجربه کردم.و وقتی کاملا مطمئن شدم که اون شخص کوچکترین علاقه ای به من نداره و کسی دیگه تو زندگیشه تصمیم گرفتم فراموشش کنم. اما خیلی سخت بود. هر شب به یادش ساعت ها اشک میریختم و داشتم دیوونه می شدم.ته دلم میدونستم که این کارا فایده نداره اما چطور میتونستم کسی رو که به تمام وجود دوسش داشتم رو از یاد ببرم؟تا سه سال بعد از این ماجرا رفتارم همین بود. افسرده و گوشه گیر شدم.و هیچ کار مهمی تو این سه سال انجام ندادم. خواستگاران زیادی تو این مدت داشتم اما به هیچکدوم نمی تونستم فکر کنم. یعنی دلم نمی خواست فکر کنم.من فقط اونو می خواستم. تا این که سر انجام پروژه ای با آقایی آشنا شدم(یک سال قبل) که با دیدنش اوضاع عوض شد و با گذشت زمان و آشنایی بیشترمون علاقم به ایشون بیشتر میشد.خودمم نمی تونستم باور کنم. من داشتم دوباره عاشق میشدم. تو خوابم فکر نمیکردم این اتفاق برام بیافته..تو این مدتم علاقمو به طور غیر مستقیم و محجوبانه (اگه این لغت درست باشه) نشونشون دادم. مثلا اگه بارون می اومد خانوادم می اومدن دنبالم ومن چترمو میدادم به ایشون (حتی اگه تو خیابون می دیدمش پیاده می شدم و دنبالشون زیر بارون میرفتم و چترمو بهش میدادم) و یا تعارف می کردم که برسونیمشون. (وقتی با پدرم یا مادرم بودم) و کارهایی از این قبیل که بقیه همکارای خانمم در قبال ایشون یا دیگر همکاران انجام نمی دادن.و حالا ایشون می خوان من بقیه پرژه رو با کسی دیگه انجام بدم. یه ضربه ی دیگه محکم تر از قبل.این درسته که بهشون بگم از ته دل راضی به این کار نیستم؟و چون ایشون می خوان من قبول میکنم که با کسی دیگه ادامه کار رو انجام بدم؟ دلیل این کارش چیه؟ گاهی حرفایی میزنه که فکر میکنم همین الانه که به من پیشنهاد بده. اما نمیده.فکر اینکه دیگه نبینمش داره دیوونم میکنه . دیگه نمی خوام اون روزای سخت تکرار بشن.
[/b]








علاقه مندی ها (Bookmarks)