سلام دوست عزیزم
جدا بهت تبریک می گم بابت اراده ات. و اینکه خیلی خوب تونستی با وجود سن کمت احساست رو مدیریت کنی. به نظر من اینکه اینقدر قوی بودی و خودت و زندگیت رو کنترل کردی واقعا تحسین برانگیزه. هزارن بوسه بر تو :-*
با خودت روراست باش. این یک سال رو چقدر سختی کشیدی؟ اگر می خوای چند وقت دیگه دوباره این دوره "یکساله" رو تجربه کنی، حتما باهاش تماس بگیر!!!!! الان درست مثل آدمی هستی که دامنه یک کوه سخت رو امیدوارانه طی کرده و چند قدمی بیشتر تا قله نداره ... حالا می خواد خودش رو رها کنه و سر بخوره و تمام این مسیر سخت طی شده رو از اول بره. منطقیه این کار؟
می دونم که این سوال که "چرا؟" خیلی اذیتت کرده و می کنه ... می دونم تا سالها بعد از خودت می پرسی "چی شد؟!" ... می دونم تا مدت ها مجبوری بار تلخ خاطره هایی که یک روز دوست داشتنی بود رو به دوش بکشی ... می دونم که تا مدت ها دلت می گیره هر وقت به اون روزا فکر می کنی ... می دونم که به خودت می گی فقط یکباره ....
اما نازنین!
جواب سوال تو دست اون نیست. دست هیچ کس نیست. اصلا این مورد، از اون سوالاتی نیست که بگی گذر زمان هم حلش می کنه. اگه پیغامش رو جواب بدی نه تنها این آرامش نسبی رو هم از دست خواهی داد بلکه بهش اجازه می دی یکبار دیگه غرورت رو بشکنه ...
خلاصه اینکه باید با این سوال کنار بیای ... باید یاد بگیری یک عمر با این ابهام زندگی کنی. مطمئنا برای دختر با اراده ای مثل تو اصلا سخت نیست. اون انتخابش رو کرده. هر چی هم بگه، همش بهانه هایی خواهد بود که به درد سوالای تو نمی خوره.... مطمئن باش جوابش به هیچ وجه آرومت نمی کنه. بلکه همیشه تناقض رو خواهی دید و هزاران سوال دیگه به این سوال اضافه میشه.... این بار تو انتخاب کن که نباشه. از خودت نا امیدش کن. حتا لازم نیست بهش بگی "نباش" همین که همه راه های تماس رو ببندی کافیه. حتا اگر دیدی رو اعصابته، همونطور که بقیه دوستان گفتن، خطت رو عوص کن تا آرامشت بهم نخوره ....
من روزهای روشنی رو می بینم که با تمام این حس ها و پرسش ها کنار اومدی و دلت می تونه پذیرای یک عشق پایدار و امن بشه ....
اون روز خیلی دور نیست
دلت شاد
هر چیز که در جُستن آنی، آنی
مولانا
ویرایش توسط آویژه : چهارشنبه 08 خرداد 92 در ساعت 11:25
علاقه مندی ها (Bookmarks)