به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 38

Hybrid View

  1. #1
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    یکشنبه 03 آذر 92 [ 22:35]
    تاریخ عضویت
    1392-2-04
    نوشته ها
    40
    امتیاز
    556
    سطح
    11
    Points: 556, Level: 11
    Level completed: 12%, Points required for next Level: 44
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class3 months registered500 Experience Points
    تشکرها
    24

    تشکرشده 61 در 26 پست

    Rep Power
    0
    Array
    سلام راستش الان خومد واقعا فهمیدم که یهو نباید یک رابطه رو قطع کرد . چون خودم داشتم همین کارو میکردم .

    و نظر بنده .
    ایشون دیگه از شما جدا شدن . و یک زندگی رو تشکیل دادن .
    اصلا جواب ندین .
    چون با هر جوابی دارین خیانت میکنین و بک ضربه روحی به همسر اون اقا میزنین .
    شما جوانی خواستگار ها رو الکی نپرون .
    شاد زندگی کن از جوانیت استفاده کن اما نه به هر قیمتی .
    نگذار وقتی سنت رفت بالا حسرت و افسوس دوران جوانی رو بخوری .

  2. 2 کاربر از پست مفید zendegi-sabz تشکرکرده اند .

    asemani (چهارشنبه 08 خرداد 92), شیدا. (چهارشنبه 08 خرداد 92)

  3. #2
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 13 تیر 92 [ 23:22]
    تاریخ عضویت
    1391-10-17
    نوشته ها
    96
    امتیاز
    637
    سطح
    12
    Points: 637, Level: 12
    Level completed: 74%, Points required for next Level: 13
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    3 months registeredTagger Second Class500 Experience Points
    تشکرها
    0

    تشکرشده 181 در 64 پست

    Rep Power
    0
    Array
    ممنونم دوستان...این اولین باره که مشکلمو با یه عدا آدم در میون میذارم...من خواهرو برادری ندارم که حرفامو بهش بگم جلو دوستامم نمیتونم بگم آخه همه فکر میکنن من خیلی قوی ام و هرگز بخاطر عشقو عاشقی درمونده نمیشم...ولی این اصلا درست نیست...

    میدونید من الان با اینکه مجردم ولی زندگی آرومی دارم همه چیز برام خوبه هم سرکار میرم هم عضو گروه موسیقی هستم...من نگران اونم...دلم میگیره...با هزار امیدو آرزو تن به ازدواجی داده که معلوم نیست زوری بوده یا خواست خودش...اون خیلی آدم مقیدیه میدونم تا وقتی مجبور نباشه به خودش اجازه نمیده آرامش منو بهم بزنه...مطمئنم یه مشکلی داره و از اینکه نمیتونم مشکلشو حل کنم خیلی ناراحتم

    و در مورد خطم باید بگم من خط اصلیمو عوض کردم این خطمو فقط یک روز روشن کرده بودم و در حد یک اس ام اس ازش استفاده کردم و اونم سیو نکرده بود و فکر نمیکردم یادش مونده باشه...من بخاطر این موضوع اکانت ف ی س ب و کمم غیر فعال کردم حتی ایملمم عوض کردم...و این خطمم عوض کردم ولی اون شماره خونه ام داره..

    و یه چیز دیگه ام اینکه یک بار یکی از خواستگارام که موقعیت خوبی داشتو قبول کردم...همه قرار مدارا گذاشته شده بود و برای آخر هفته وقت محضر داشتیم...دوشنبه بود که منو اون رفتیم تا حلقه انتخاب کنیم...بعدش به پیشنهاد اون رفتیم یه جا ناهار بخوریم...اون روز از اون پسر خوشم نیومد نه که اون آدم بدی باشه نه ...همش منو یاد اون پسر مینداخت دلم میخواست اون اونجا باشه نه کس دیگه ای...من دلم یه جای دیگه بود...میدونم خیلی رقت انگیزه که آدم عاشق یه نفر باشه که به هر دلیلی ترکش کرده...ولی بخدا دست خودم نیست هر کسی عاشق باشه میفهمه چی میگم...
    اومدم خونه زدم زیر گریه گفتم نمیخوام...همه تعجب کرده بودن فکر میکردن اون بنده خدا کاری کرده یا حرف بدی زده...مامانش اومده بود خونه ما به پسره میگفت حلالت نمیکنم اگه این دخترو ناراحت کرده باشی...من هر چقدر میگفتم اون کاری نکرده باورشون نمیشد...و چون بابام همیشه طرف منه گفت حالا که دوست نداری پس تموم...و همه چی تموم شد...اما اونا هنوزم منتظرن هر چند وقت یه باز زنگ میزنن یا به دوستان مشترکمون میگن تماس بگیرن...نمیدونم چیکار کنم که از این وضعیت راحت شمو به زندگیم سروسامون بدم...شاید باورتون نشه ولی خیلی دوست دارم یه مادر بشم میدونم هرچقدر سنم بیشتر بیشه بیشتر دلم میخواد اما الان با رد کردن خواستگارام دارم زندگیمو خراب میکنم...اینا منو ناراحت میکنه اما من با این تفکر که ازدواجش کاملا به خواست خودش بوده و همه این سال ها فقط به من دروغ گفته و اینکه الان داره با زنش خوش میگذرونه خودمو تا حدودی آروم کردم...(آخه اوایل که فهمیده بودم ازدواج کرده مثل دیوونه ها شده بودم)...ولی الان این اس ام اسو کجای دلم جا بدم/؟...واقعا خیلی بی فکره...من تمام این یک سال حتی به خودم به غرورم اجازه ندادم حتی دو تا فحش بهش بدم تا دلم خنک شه ولی اون اینجوری....گاهی وقتا فکر مکیکنم کاش دو تا فحش بهش میدادم چون الان از سکوت کردن من و اینکه دلمو شکسته عذاب وجدان داره...

    کاش ازم سو استفاده میکرد تا لااقل میگفتم هدفش سو استفاده بوده...نکنه به خواست و اجبار مادرش تن به ازدواج داده...آخه مادرش خیلی بد دل بود یادمه یه بار تصادف مرده بود بیمارستان بود منم کنارش بودم مامامنش زنگ زده بود بهش میگفت(خیلی جدی):پرستاراش زن که نیستن؟اگه زن بودن نذار نزدیکت بشن!!...اونم خیلی ناراحت شد آخه مامانش اصلا نپرسید حالت چطوره...

    باباشم همش بهش دستور میداد...اجازه نمیداد شلوار لی یا پیراهن رنگ روشن بپوشه یا ریشاشو از ته بزنه یا در تمام مدت 4 سال تحصیلی حتی یک بارم بهش زنگ نزد دو تا برادرم داشت که بچه بودن

    حالا من چطور دلم میاد پسری که اینجور خونواده ای داره تنها بذارم...از اون روزی میترسم که زنشم مثل پرو مادرش باشن...طفلی هیکلش درشت بود اما تن صداش مثل یه بچه بود...دلم براش میسوزه...چطور میتونم بی تفاوت باشم؟...هیچکاری نمیتونم بکنم...هیییییییچ کاری

    بقیه چه جوری فراموش میکنن؟من چرا نمیتونم؟کاری نبود که برای فراموش کردنش نکرده باشم...کلاس نقاشی,زبان,موسیقی و شرکت در کنکور ارشد همه وقتم پر بود اما تمام مدت به یادش بودم...

    همیشه خوابشو میبینم...خواب میبینم کمک میخوام اما اون کمکم نمیکنه بعدش یهو زنش میاد میگه کمکش کن گناه داره اونم به حرف زنش گوش میده...این خوابیه که هر چند وقت یه بار میبینم و لازم نیست که بگم بعد از بیدار شدن خون گریه میکنم...


    خیلی خوبه که حرفامو میگم و شماها میاید میخونید...من خیلی پر حرفم میدونم ولی اینو بذارید به حساب اینکه الان یه ساله کسیو واسه دردو دل نداشتم
    ویرایش توسط sahars : چهارشنبه 08 خرداد 92 در ساعت 11:05 دلیل: تکراری بودن

  4. 8 کاربر از پست مفید sahars تشکرکرده اند .

    asemani (چهارشنبه 08 خرداد 92), barani (پنجشنبه 09 خرداد 92), sara 65 (پنجشنبه 09 خرداد 92), کامران (چهارشنبه 08 خرداد 92), آویژه (چهارشنبه 08 خرداد 92), باران بهاری11 (پنجشنبه 09 خرداد 92), سنجاب بازیگوش (چهارشنبه 08 خرداد 92), شیدا. (چهارشنبه 08 خرداد 92)

  5. #3
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    جمعه 07 شهریور 99 [ 23:27]
    تاریخ عضویت
    1389-5-21
    نوشته ها
    679
    امتیاز
    18,628
    سطح
    86
    Points: 18,628, Level: 86
    Level completed: 56%, Points required for next Level: 222
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    VeteranSocial10000 Experience PointsTagger First Class
    تشکرها
    3,951

    تشکرشده 4,314 در 675 پست

    Rep Power
    118
    Array
    سلام دوست عزیزم
    جدا بهت تبریک می گم بابت اراده ات. و اینکه خیلی خوب تونستی با وجود سن کمت احساست رو مدیریت کنی. به نظر من اینکه اینقدر قوی بودی و خودت و زندگیت رو کنترل کردی واقعا تحسین برانگیزه. هزارن بوسه بر تو :-*
    با خودت روراست باش. این یک سال رو چقدر سختی کشیدی؟ اگر می خوای چند وقت دیگه دوباره این دوره "یکساله" رو تجربه کنی، حتما باهاش تماس بگیر!!!!! الان درست مثل آدمی هستی که دامنه یک کوه سخت رو امیدوارانه طی کرده و چند قدمی بیشتر تا قله نداره ... حالا می خواد خودش رو رها کنه و سر بخوره و تمام این مسیر سخت طی شده رو از اول بره. منطقیه این کار؟
    می دونم که این سوال که "چرا؟" خیلی اذیتت کرده و می کنه ... می دونم تا سالها بعد از خودت می پرسی "چی شد؟!" ... می دونم تا مدت ها مجبوری بار تلخ خاطره هایی که یک روز دوست داشتنی بود رو به دوش بکشی ... می دونم که تا مدت ها دلت می گیره هر وقت به اون روزا فکر می کنی ... می دونم که به خودت می گی فقط یکباره ....
    اما نازنین!
    جواب سوال تو دست اون نیست. دست هیچ کس نیست. اصلا این مورد، از اون سوالاتی نیست که بگی گذر زمان هم حلش می کنه. اگه پیغامش رو جواب بدی نه تنها این آرامش نسبی رو هم از دست خواهی داد بلکه بهش اجازه می دی یکبار دیگه غرورت رو بشکنه ...

    خلاصه اینکه باید با این سوال کنار بیای ... باید یاد بگیری یک عمر با این ابهام زندگی کنی. مطمئنا برای دختر با اراده ای مثل تو اصلا سخت نیست. اون انتخابش رو کرده. هر چی هم بگه، همش بهانه هایی خواهد بود که به درد سوالای تو نمی خوره.... مطمئن باش جوابش به هیچ وجه آرومت نمی کنه. بلکه همیشه تناقض رو خواهی دید و هزاران سوال دیگه به این سوال اضافه میشه.... این بار تو انتخاب کن که نباشه. از خودت نا امیدش کن. حتا لازم نیست بهش بگی "نباش" همین که همه راه های تماس رو ببندی کافیه. حتا اگر دیدی رو اعصابته، همونطور که بقیه دوستان گفتن، خطت رو عوص کن تا آرامشت بهم نخوره ....

    من روزهای روشنی رو می بینم که با تمام این حس ها و پرسش ها کنار اومدی و دلت می تونه پذیرای یک عشق پایدار و امن بشه ....
    اون روز خیلی دور نیست
    دلت شاد
    هر چیز که در جُستن آنی، آنی

    مولانا
    ویرایش توسط آویژه : چهارشنبه 08 خرداد 92 در ساعت 11:25

  6. 8 کاربر از پست مفید آویژه تشکرکرده اند .

    asemani (چهارشنبه 08 خرداد 92), del (چهارشنبه 08 خرداد 92), sanjab (چهارشنبه 08 خرداد 92), فرهنگ 27 (چهارشنبه 08 خرداد 92), فرشته مهربان (پنجشنبه 09 خرداد 92), آبان دخت (چهارشنبه 08 خرداد 92), باران بهاری11 (پنجشنبه 09 خرداد 92), شیدا. (چهارشنبه 08 خرداد 92)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. نمی تونم دوست پیدا کنم چون به کسی اعتماد ندارم ولی نتیجه اش هم این شده که خیلی تنها شده ام
    توسط نیلوفرغمگین* در انجمن روانشناسی عمومی و طرح مشکلات فردی
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: چهارشنبه 08 مهر 94, 12:15
  2. پاسخ ها: 8
    آخرين نوشته: یکشنبه 14 آبان 91, 02:05
  3. به یک مشاور خوب احتیاج دارم می تونین معرفی کنین
    توسط shabetarik در انجمن درگیری و اختلاف زن و شوهر
    پاسخ ها: 8
    آخرين نوشته: چهارشنبه 09 شهریور 90, 17:06
  4. مشکلات کوچک و بزرگ زندگی من(به کمکتون احتیاج دارم)
    توسط الهام90 در انجمن درگیری و اختلاف زن و شوهر
    پاسخ ها: 11
    آخرين نوشته: سه شنبه 25 مرداد 90, 04:30
  5. لطفا کمک کنید به کمکتون احتیاج دارم
    توسط goolyakh_21 در انجمن خواستگاری
    پاسخ ها: 7
    آخرين نوشته: جمعه 16 اسفند 87, 01:40

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 18:41 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.