فرشته مهربان
سلام
راستش من موقع این اتفاق ها اصلا به رفتار جراتمندانه و این چیزها فکر نکردم واقعا ناراحت بودم .حقی نداشتن من رو از دیدن بچه ام محروم کنن.
ظهر دوباره در خونه مادرخانمم رفتم .هرچقدر زنگ زدم در رو باز نکردن. مادر خانمم شروع کردن به بد و بیراه .گفتم آرمین رو بیارین میخوام ببینم .گفتن نمیارم ببینم میخوای چه غلطی بکنی.
گفتم اگر مرد تو خونه داری بگو بیاد بیرون کار دارم. گفتن کسی نیست .گفتم معلومه مرد تو این خونه نداری.
میدونم شوهر عمه و پسرعمه ام خونه بودن اجازه نداشتن در خونه بیان.
کلی حرف زشت به من زدن .منم از تو ماشین قفل فرمان رو برداشتم با قفل فرمان شیشه آشپزخونه شون که پنجره اش رو به خیابون بود شکستم.
صدای جیغ و فریادشون از تو خونه می اومد ریختن تو خیابون. گفتم پسرم رو بیارید میخوام ببینمش اگر نه همه تون رو میکشم. عمدا جوری رفتار کردم که بترسن چون خیلی وقیحن باید با اینها مثل خودشون رفتار کنی.
تلفن زدن برادرم اومد من رو برگردوند.
حالا امشب دیدم پدرم همراه پسرم خونه اومدن. رفته بود دنبال پسرم .
پدرم گفتن فردا باید آرمین رو برگردونیم گفتم من بچه ام رو نمیدم.
آوردمش خونه خودمون میخوام با هم تنها باشیم. گفت پیتزا میخوام براش گرفتم الان داره کارتون میبینه.
- - - Updated - - -
از همه ممنونم .
راستی خانم سابینا من لهجه اصفهانی ندارم.








علاقه مندی ها (Bookmarks)