سلام
من سر یکی از کلاسامون متوجه حضور این اقا شدم.داشتم پاورم رو ارایه میکردم که متوجه نگاههای این اقا شدم طوری نگاه میکرد که انگار مطالبی رو که توضیح میدادم رو نمیفهمید.به خاطر همین ته هر جمله ام میگفتم اگه سوالی هست بپرسین اما ایشون فقط نگاه میکرد.بعد از اون کلاس دیگه کمکم توی همه ی کلاسهامون مشترک بودیم چون هم من زودتر از موعد درسهارو بر میداشتم هم ایشون یکم دیر درسها رو بر میدارن.اوایل احساسم رو سرکوب میکردم و کلی برای خودم کار پیدا میکردم که ذهنم سمت اون نره ولی بعد از یه مدت دیگه نشد هر کاری کردم جواب نداد.تا حالا هم فقط به یکی از دوستام این ماجرارو گفتم.توی دانشگاه یا خونه هیچکس از این عشق خبر نداره.تنها کسانی هم که ازشون کمک گرفتم دوستان همدردی هستند که همشون فقط میگن فراموش کن.
کلا اینکه من هیچکاری برای این که ایشون متوجه احساس من بشند نکردم به خاطر اینکه خدای ناکرده فکربد نکند یا فکر سو استفاده(البته اصلا اینجور ادمی نیستند)به سرشون نزنه.ضمن اینکه محیط دانشگاه ما نه مثل یکسری از دانشگاهها خیلی بازه نه خیلی بسته در کل بچه ها در کمال حرمت و احترام با هم برخورد میکننند وفقط در حد و حدود همکلاسی بودن با هم حرف میزننند نه بیشتر. شاید این هم یکی از دلایل باشه برای بروز ندادن احساسم باشه









علاقه مندی ها (Bookmarks)