در حالت عادي حرف زدنم خوبه. هميشه با جانم با عزيزم با آقا صداش ميكنم. (وسط دعوا هم كه نقل و نبات پخش نميكنن) لباس پوشيدنم خوبه. اوايل ازدواجمون آرايش ميكردم ميزد توذوقم. مينشست نگام ميكرد و انگار خوشش نياد. ولي وقتي براي بيرون رفتن آرايش ميكردم ميگفت واسه ما كه از اين كارا نميكني. ديگه منم هيچ جا آرايش نميكنم. هيچ وقت هم ازم نخواسته كه اين كارو بكنم. حتي گاها پيش مياد بعضيا كه آرايش كرده هستن تو خيابون و ... ميبنه خوشش نمياد. هميشه تو ذوق ميزنه. هر كاري بكنم ايراد ميگيره. اصلا انگار ثبات نداره. اوايل اگه درخواستي داشتم مستقيم و رك بهش ميگفتم. بعضي وقتا براش مينوشتم ميذاشتم رو آينه. خيلي وقتا غير مستقيم بهش يه چيزي ميگفتم. ولي متاسفانه ديگه چيزي نميگفتم. چون ميبينم هيچ جوري فايده نداره. يه بار، دوبار، سه بار ...
پس اونايي كه خودشون همه چي رو ميبينن و ياد ميگيرن و درك ميكنن كي هستن؟ چرا بعضيا خودشون ميرن دنبال يادگيري؟ چرا همسر من با گفتن من هم كاري نميكنه؟
جلوي خانواده ها هيچ وقت بهش بي احترامي نكردم. هيچ وقت بدشو نگفتم. حتي زمان هايي كه دعوا كرديم و مامانم اينا فهميدن بهشون گفتم تقصير من بوده، من ناراحتش كردم، من عصباني شدم و ... اما متاسفانه خودش براي خودش حد و حدود قائل نيست. هر چيزيو جلوي هر كس ميگه. وقتي دعوامون شده بهم ميگه برو. اگه رفتي ديگه برنگرد. چندين بار منو برده گذاشته جلوي خونه مامانم اينا و گفته برو ولي من نرفتم همون جا موندم و برگشتم. نخواستم جلوي خانوادم سبك بشه ولي اون ....
با هم ميريم خونه مامانم. ولي وقتي كه اون ميخواد بعد از سركارش بره فوتبال و دير بياد خونه چه اشكالي داره من تنها نباشم؟ اونم بعد از اين همه تنهايي؟ پس چرا خواهر من هفته اي كه 7 روزه 8 روزشو ميومد خونه ما و شوهرش نميذاشت آب تو دل خواهرم تكون بخوره. هر وقت حوصلش سر ميرفت ميوردش خونه ما تا حس تنهايي بهش دست نده. چرا خواهر اون همين طوره؟ چرا جاري من همين طوره؟ چرا همه زنا همينطورن؟ همكارام؟ دوستام و .... فقط شوهر من بايد به اين چيزا گير بده و منو از همه چي (از عزيزترين كسام) محروم كنه؟
بهش ميگفتم اگه عزيزامو ازم بگيري عزيزي خودتو ميگيري ولي براش مهم نيست. كاري به احساس من نداره. حرف، حرف خودش بايد باشه.









علاقه مندی ها (Bookmarks)