فرشته مهربان
سلام. شرمنده من باعث زحمت شما و خانم بالهای صداقت و دیگران شدم
دیروز قرار بودش مشاوره برم اما صبح تمام عضلاتم منقبض شده بود و دهانم قفل شد بدنم مثل سنگ شده بود خلاصه شانس بود مادربزرگم اونجا بودن و.... تا غروب تو بیمارستان تحت نظر بودم دکتر گفتن عصبی شدی آمپول شل کننده عضلات و مسکن زدن .قرص هم دادن گفتن یک هفته بخورم اما نبایست عصبی بشم.
هیچ مشکلی نداشتم اما این چند روز قلبم درد میگیره الان هم درد میکنه قهوه رو گفتن نخورم .
تو بیمارستان برا اولین مرتبه اشک پدرم رو دیدم رفتن بیرون وقتی برگشتن چشمهاشون قرمز بود.
خواهرم چهارشنبه میان.دلم برا آرمین تنگ شده .برادرم به عمه ام تلفن زدن اگر یک مو از سر پژمان کم میشد کاری میکردم از به دنیا اومدنت پشیمون بشی.
برادرم میگن دخترشون رو رد کن بره چیزی که ریخته دختر . پسرت رو هم دو سال دیگه میگیری دستش رو بگیر برو خارج از ایران .
میگم از کجا معلوم دو سال دیگه قانون حضانت این شکلی باشه. از اون گذشته من بدون مادر بزرگ شدم دوست ندارم بچه ام به سرنوشت من دچار بشه و در ضمن نمیتونم بچه ام رو نداشته باشم.
الان پسرم تلفن زد رو گوشیم حالم رو پرسید گفتش به بابابزرگ بگو بیاد دنبالم بیام پیشت.
تو دو راهی خیلی بدی گیر افتادم. همه کمبودها و چیزهایی رو که میخوام داشته باشم رو کاغذ نوشتم.
بعد از ظهر برگه رو برا مشاور میبرم ببینم چکار میکنم.
یک دیوانه یه سنگ تو چاه میندازه ده تا عاقل نمیتونن در بیارن








علاقه مندی ها (Bookmarks)