سلام
من ٦ سال هست كه با يكي از همكلاسيهاي كلاس زبانم ازدواج كردم خانواده همسرم از ازدواج ما راضي نبودند و منو خيلي اذيت كردن من خيلي تحمل كردم و همسرم هم پشتم بود و واقعا منو دوست داشت ٤ سالي هم با همه قطع رابطه بود چون به من احترام نميذاشتن ، تا اينكه من متوجه شدم باردارم و همين باعث برقراري ارتباط شد و از زماني كه اين ارتباط شروع شده مادر شوهرم خيلي با همسرم تماس ميگيره و برادراش براي هر كاري اونو ميكشونن خونه هاشون ، و رابطه ما كاملا با هم سردو بي روح شده تا جايي كه احساس ميكنم با يه غريبه دارم زندگي ميكنم اخلاق همسرم خيلي عوض شده ديگه به من احترام نميذاره و با من مشورت نميكنه احساس ميكنم ازش متنفرم ولي با يه بچه ٨ ماهه چه كار ميتونم بكنم از اينكه با همسرم رابطه زناشويي داشته باشم متنفرم حتي ديگه دوست ندارم به من دست بزنه ، تمام لحظه هايي كه بهش نياز داشتم كنارم باشه نبوده و وقتي ميگم من با بچه به تو نياز داريم ميگه خوب داداشم هم به من احتياج داره يا مامانم قول دادم اگر كسي دعوت كنه كاري به من نداره ميگه بايد بريم دعوت كردن تازه منو دعوت نميكنن به خودش اس ام اس ميزنن كه فلان روز بيا اونم منو بچه رو بر ميداره ميبره كه مثلا داداشش دلش واسه بچه تنگ شده ، تو اين ٦ سال نه كسي به من زنگ زده نه هديه اي نه حتي تبريك تولدي حتي هديه زايمان هم به من ندادن حتي مادرش ،از همشون بدم مياد شوهرم خيلي تغيير كرده نفرت انگيز شده

- - - Updated - - -

ديشب هم فهميدم يكي از برادراش معتاد به هرويين و كراك هست و ديروز بردنش تو كمپ چيتگر بستريش كردن خدايا من چيكار كنم به كي بگم اگه خونوادم بفهمن ابروم ميره چون برادراي خودم هم با ازدواج ما مخالف بودن ولي مادرم ميگفت همسرم پسر خوبيه ولي برادرام از خانواده همسرم خوششون نميومد ولي با اين حال سنگ جلو پامون ننداختند چون نظر من براشون مهم بود ولي حالا نميدونم چكار كنم خجالت زدم از اين انتخاب و دلم شكسته

- - - Updated - - -

سلام
من ٦ سال هست كه با يكي از همكلاسيهاي كلاس زبانم ازدواج كردم خانواده همسرم از ازدواج ما راضي نبودند و منو خيلي اذيت كردن من خيلي تحمل كردم و همسرم هم پشتم بود و واقعا منو دوست داشت ٤ سالي هم با همه قطع رابطه بود چون به من احترام نميذاشتن ، تا اينكه من متوجه شدم باردارم و همين باعث برقراري ارتباط شد و از زماني كه اين ارتباط شروع شده مادر شوهرم خيلي با همسرم تماس ميگيره و برادراش براي هر كاري اونو ميكشونن خونه هاشون ، و رابطه ما كاملا با هم سردو بي روح شده تا جايي كه احساس ميكنم با يه غريبه دارم زندگي ميكنم اخلاق همسرم خيلي عوض شده ديگه به من احترام نميذاره و با من مشورت نميكنه احساس ميكنم ازش متنفرم ولي با يه بچه ٨ ماهه چه كار ميتونم بكنم از اينكه با همسرم رابطه زناشويي داشته باشم متنفرم حتي ديگه دوست ندارم به من دست بزنه ، تمام لحظه هايي كه بهش نياز داشتم كنارم باشه نبوده و وقتي ميگم من با بچه به تو نياز داريم ميگه خوب داداشم هم به من احتياج داره يا مامانم قول دادم اگر كسي دعوت كنه كاري به من نداره ميگه بايد بريم دعوت كردن تازه منو دعوت نميكنن به خودش اس ام اس ميزنن كه فلان روز بيا اونم منو بچه رو بر ميداره ميبره كه مثلا داداشش دلش واسه بچه تنگ شده ، تو اين ٦ سال نه كسي به من زنگ زده نه هديه اي نه حتي تبريك تولدي حتي هديه زايمان هم به من ندادن حتي مادرش ،از همشون بدم مياد شوهرم خيلي تغيير كرده نفرت انگيز شده


- - - Updated - - -


ديشب هم فهميدم يكي از برادراش معتاد به هرويين و كراك هست و ديروز بردنش تو كمپ چيتگر بستريش كردن خدايا من چيكار كنم به كي بگم اگه خونوادم بفهمن ابروم ميره چون برادراي خودم هم با ازدواج ما مخالف بودن ولي مادرم ميگفت همسرم پسر خوبيه ولي برادرام از خانواده همسرم خوششون نميومد ولي با اين حال سنگ جلو پامون ننداختند چون نظر من براشون مهم بود ولي حالا نميدونم چكار كنم خجالت زدم از اين انتخاب و دلم شكسته