ببینید من خودم همه اینا رو میدونم و میدونم یعنی راضی کردن برای زندگی دوباره یعنی تقریبا محال هست....
من نمیتونم استقلال پیدا کنم چون هم تک فرزند خانوادم و اونا هم به من خیلی وابسته هستن و من این وسط گیر کردم.یعنی عملا بین همسرم و خانوادم مجبور شدم اونا رو انتخاب کنم.
یعنی خانوادم مجبورم کردن هم واسه پول و هم اینکه مامانم مریض شد خیلی بدجور.دید خانوادم اینه که خانمم میخاد منو از اونا جدا کنه.من خستم دیگه با کسی تو خونه حرف نمیزنم نه اینکه قهر باشم بلکه انگیزه دیگه ندارم و هیچ هدفی ندارم.
نمیدونم چه طور استقلال پیدا کنم نه کاری بلدم نه درآمد جدایی دارم تو این اوضاع مملکت نمیدونم چه طور از صفر شروع کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟//
نمیدونم چه طور حرفمو بزنم....یا به قول شما به آرامش برسم.من نماز میخونم ولی این ماجرای جدایی و طلاق منو معتاد به الکل کرده برای اینکه کمتر فکر کنم.
حتی از کجا شروع کردن رو بلد نیستم.پدر خانم تو بحثها گفته بود اگه من با یک پیراهم برم دنبال دخترش بهم میده ولی با ده تا کارخونه به اسم زدن بابام نمیده....
خانوادم هم گناه دارن من تنها فرزندشون هستم ولی درک درست رو خواسته های من ندارن.
ولی خانمم میدونم و میشناسمش اگه یک شرط بزاره برام اونه که خانوادم برن ازش عذرخواهی که امکان نداره اینا برن


ا