دوستان بعد از این که با شوهرم بحث کردیم و با پادرمیونی مادرم تمام شد و خوش و خرم رفت ماموریت، من سردردهای بدی بهم دست داد و تب کردم و سرگیجه گرفتم و ...

کلا رو به قبله افتاده بودم ...

دیروز کارم به بیمارستان و دکتر و ... شوهرمم که تازه از ماموریت اومده بود سریع خودشو رسوند و با من و مامانم برگشت خونه .

مثل پروانه دورم می چرخید و مهربونی میکرد، فشارمو می گرفت و غذا و چیزای دیگه دهنم می گذاشت ( خداییش نگین خیلی مهربونه ها! مهربونه ولی باعث شد من این چند روز از درد به حالت نیمه جون بیافتم ... )

پدر ِ من ماموریت بودند و امشب اومدند و وقتی ماجرا رو شنیدند ... ( هم از مادرم و هم از من ، منم همه چیزو گفتم که شوهرم میگه من تو خانوادت تضاد می بینم و یه سری اخلاقاشو گفتم ... )

حالا 2 تا مشکل دارم :

1) از وقتی برای بابام گفتم که شوهرم چطوریه بابام اصلا به قدری ناراحتند که حد نداره ، بعدشم گفتند اگر بدونم این طوری پیش می رید! نمی ذارم ادامه داشته باشه ! یا مثلا فردا من باید برم آزمایش خون به خاطر سردردم به بابام گفتم بابا منو می برین یا با شوهرم برم ؟ بابام گفتن خودم می برمت غم نخور

2) از وقتی برای بابام گفتم دوباره از شوهرم بیزار شدم ... انگار همین الان باهاش بحث و دعوا کرده باشم ، دوباره برام یه موجود منفور شده و ازش بدم میاد ... از شدت این همه فشار دوباره سرم درد گرفته و دوباره مثل دیروزم دارم می شم ...

چه کار کنم ؟ :(
احساس بدبختی دارم
این همه آدم ازدواج می کنن فقط من باید بینشون این طوری بشم