
نوشته اصلی توسط
شکوفه کویری
(شوهرم من خداییش از لحاظ پاکی و سنگینی زبانزده) و خلاصه بحث کردیم و برگشت گفت پس تو هم با فلان همکارت خوش و بش میکنی هیچی نیست؟؟ گفتم همکار من 40سالشه بچه داره با خانمش آشنام تازه خود همکارم دوست توام هست همه همدیگه رو میشناسیم و من فقط گاهی باهاش مشورت درد دل یا بحث کاری میکنیم نه شوخی و خنده تازه هر حرفی میزنیم میام بهت میگم
خیلی از حرفش ناراحت شدم دست آخر گفتم ازین به بعد مثل بقیه هزار کار میکنم و به توام هیچی نمیگم توام برو هرکار دوس داری بکن وسط دعوا چندین بار به هم توهین کردیم و بعدشم باهاش قهر کردم و دیگه دلم نمیخواد ببینمش
دیشب که گریه میکردم میگفتم خدایا فقط به من اشک بده چون خیلی گریه دارم واسه بی اعتنایی های خانواده م به خانواده همسرم واسه خرج و مخارج عروسی و قسط خونه واسه رفتارهای همسرم که انقدر عوض شده واسه اینکه فکر میکنم راهمو اشتباه رفتم و دیگه بازگشت نداره......
علاقه مندی ها (Bookmarks)