sheعزیز تو تایپیکای اولت گفتی که شوهرت خیلی بهتر شده چی شد یه دفعه اینجوری شد بازم احساس نمیکنی باز روندت را خودت تغییر دادی و باعث رفتارای شوهرت شدی ببین منم شهرستانم تهران که میرم اولش میرم خونه پدر شوهرم تازه میرم براش شام و ناهارم میزارم بعد میرم خونه مادربزرگ و داییم تازه خودش میبرتم شوهر من اصلا از خانوادش دل خوشی نداره با هم اختلاف زیاد دارن اما دیشب گفتم که از خانونده ات خیری ندیدم با اینکهخ پدرشورمو واقعا دوست دارم شوهرم سریع گارد گرفت که واقعا خیری ندیدی متوجه شدم که اینم حساسه سریعا گفتم چرا برام خیلی قابل احتراما منم یه بار رفتم خونشون وسایلای شوهرم و جمع کنم پدرشوهرم هی میگفت تموم شد آخر لباسارو خیس جمع کردم گفتم تموم شد من زنگ بزنم آژانس برم ناراحت شدم اما بروز ندادم و به شوهرمم اصلا چیزی نگفتم که ناراحت نشه یا بحثمون نشه بعدا متوجه شدم بنده خدا خوابش میومده نمیخواسته بخوابه و من تنها برم چرا زندگی را واسه خودت تلخ میکنی اونا که شهرستانن تو هم نهایت ماهی یکبار میری مادر من همیشه بهم میگفت اول شوهرت بعد پدرشوهر و مادرشوهرت بعد خانواده شوهرت بعد ما چون میگفت تو باید یه عمر با اونا زندگی کنی و آرامش زندگیت بستگی به شوهرت و خانواده اش داره عزیز من بخاطر شوهرت برو احترام بزار و تنه هم که میری برو یه ناهار یا شام بمون بعد برو خونه پدرت فکر کن یه روز دیر رفتی دیدن خانواده ات وقتی مشکلت با این حل میشه وقتی شوهرت نمیخواد قبول کنه زور که نمیشه کردش تو وقتی ضعف خانواده اش را میگی خوب اونم یه جوری خانواده تورو کوچیک میکنه تا خانواده خودش بره بالا و جلوت کم نیاره








علاقه مندی ها (Bookmarks)