تو اين يك سال كه مامانو بابام از هم جداشدن به خاطر اتفاقاتي كه من شروعش كردم احساس گناهم بيشتر شده.احساس بي پناهيمم همينطور.چون از بچگي بابام تنها كسي بود كه حامي من بود.استرسمم به خاطر همينه.مني كه از نظر بدني قوي بودم حالا حس ميكنم تمام بدنم بيخودو بيجهت از داخل ميلرزه .
فقط خدا محترم من از همه تشكر ميكنم چون وقتشونو در اختيار من گذاشتن.واسه اونايي هم كه يك كلمشون باعث تلنگري به روحم شده لايك ميزنم.
شايد من نميتونم تو دنياي مجازي خوب حرف بزنم كه هيچكس متوجه مسائلم نشده.
همتون ميگين خدا هست.خب منم ميدونم هست.ميدونم با تمام اشتباهاتم همه چي بهم داده.
تو خونه هم تنهام.خواهروبرادرم كار ميكنن.مامانمم چون بچه خواهرم تازه دنيا اومده پيش اونه.
خيلي از راههاروبراي بيرون رفتن ومشغول كردن خودم امتحان كردم وخيلي دستو پا زدم تا استرس تو وجودم نباشه اما باز برگشتم سر خونه اول.
حالا يه موضوع جديد پيش اومده واينه كه اون گروه مسابقات به من گفتن برم باهاشون كار كنم اما اخلاقشونو قبول ندارم ونميخوام آش نخورده ودهن سوخته بشم.
- - - Updated - - -
قبل طلاق باخانواده بابام رفتو آمد زيادي داشتيم.من از بچگي روابط فاميلي رو دوست داشتم.از وقتي بابام نيست ديگه نميتونيم زياد بيرون بريم.اهل كوهنوردي هم هستم اما به خاطر مسائلي كه تو تاپيك با من حرف بزن1و2گفتم زياد تمايل ندارم برم.
واي دوست ندارم اينقدر از مشكلاتم بگم.چون حس ميكنم دارم افسرده ميشم.......








علاقه مندی ها (Bookmarks)