ممنون ساناز عزیز. گاهی اوقات آدم میبینه که تو زندگی چاره ای نداره. باور کن خودمو که تو آینه نگاه میکنم نمیشناسم. تو این دو، سه ماه شاید ده سال پیر شدم. چروکهایی اطراف چشمم افتاده که قبلا نبود. بعد اون آدم خوشه و داره با شرایط جدیدش نهایت لذت رو میبره. واقعا چاره ای ندارم مگر این که خودم به داد خودم برسم و دلم به حال خودم بسوزه و به خودم عشق و محبت و لذت بدم. اگر خودم مراقب خودم نباشم وضعم همینطور وخیم تر میشه. میخوام از خودم پرستاری کنم. اشتها به غذا ندارم ولی میرم تو آشپزخونه واسه خودم تکی غذا درست میکنم. تزئینش میکنم. میز میچینم. شمع روشن میکنم.
هر روز میرم پیاده روی. فیلمهای کمدی میبینم. انگار که خودم مریض باشم و خودم پرستار خودم. این نیز بگذرد








علاقه مندی ها (Bookmarks)