ستایش باران عزیز
فقط تجربه خودم را می نویسم:
من : شرایط خودم را سنجیدم، نه ترحمی داشتم نه دلم به حال طرف مقابلم سوخت اما ...(من هیچ مشکلی نداشتم چون خودم قبول کردم ولی طرف مقابلم به خاطر اینکه من چیزی نمی گفتم من را خیلی عذاب داد و بهم می گفت چرا چیزیز نمی گی، چرا ساکتی، چرا قبول کردی، ... آنقدر چرا گفت که دیگه به خودم شک کردم که چرا بیخودی خوبم و ... متاسفانه جدایی. پایان سخت و دردناک برای من، ایشان و خانواده ها، همه)
شما : شرایط خودت را چند بار به خوبی و در تنهایی واسه خودت بنویس .... مثل صبر و تحملت در شرایط مختلف با ایشان، دیدار فامیل و دوستان و رخدادن چنین حالتی، برخوردهای عصبی ایشان و ناراحتی و درک متقابل شما
من : طرف مقابلم اصلا درباره مشکلش با خودش به جایی نرسید و در مواقع مشکلاتش، من را نتونست تحمل بکنه پس باز هم من بیشترین زیان را دیدم
شما: ببین ایشان اصلا میتونه شما را قبول بکنه و بعدها در شرایط حساس به جای اینکه بگه خودت خواستی، باهات همراهی کنه و خیلی زود از حالت های بد خارج بشه نه اینکه شما را فراموش بکنه و فقط به خودش فکر کنه
نمی دونم چی برات خوبه ولی از خدا می خوام برای شما و تمام دخترا و جوانای سرزمینم، سلامتی و شادی را آرزومندم
البته اگر دوباره بخواهم شخصی را انتخاب کنم هرچند به خودم ایمان دارم اما...... خواسته و ظرفیت بالا و تحمل بالای طرف مقابل برام اهمیت بیشتری داره








علاقه مندی ها (Bookmarks)