.
.
.
.
من دیشب و شبهای مشابه یک چیزی متوجه شدم. و اون اینکه تا وقتی که اینجا چیزی ننوشته بودم فقط خسته بودم و سردرد، غصه مصه در کار نبود. اما همینکه اومدم راجع بهش نوشتم دلم هم همچین بدش نبومد یه خورده مرثیه سرایی کنه و دلش برای شوشو یا کس و کارهای دیگه تنگ بشه و ...
ما از این داستان نتیجه میگیریم که همون تکنیک همیشگی که فضای جولان و خودنمایی برای غمها و ناراحتیهایمان فراهم نکنیم بهتره و خودشان می روند پی کارشان. ولی همینکه به غم رو بدی میاد جا خوش میکنه.
و از همه مهمتر ما نتیجه میگیریم که شبها باید زود خوابید. بیخوابی از یه ساعتی که میگذره فکرهای مالیخولیایی میاره.
من حقیقتا متوجه شدم که آخر شبها اصلا زمان مناسبی برای فکر کردن به هیچ چیز نیست. اون موقع فقط باید خوابیـــــــــد. لا لا. فردا صبحش که پا میشم همیشه یه آدم دیگه ام. کلی متفاوت. شنگول و منگول

علاقه مندی ها (Bookmarks)