درست می گی مینوش جان. ولی ... اول اینکه من بلد نیستم حق خودم رو بگیرم. جراتش رو هم ندارم که حرفی بزنم. :( تنها کاری که می تونم انجام بدم اینه که با شوهرم حرف بزنم و انتظار داشته باشم اون آرومم کنه.:(
دوم هم اینکه اون ها اذیت کردن هاشون خیلی حرفه ایه و اساسیه. اینجوری نیست که فقط چندتا متلک و بی محلی باشه که بشه جواب داد. اون ها ذهن شوهرم رو طوری شستشو میدن که همه چیز رو طور دیگه ای میبینه و کاری هم از دست من برنمیاد.
مثلا توی عروسی ما همه کادوهای سر عقد به غیر از کادوی افراد درجه یک رو مامانش برداشت برای خودش. حتی کادوی دوستان شوهرم رو.
ولی خانواده من کادوها و پول دوست و آشنا رو هم به ما دادند. به شوهرم گفتم اون گفت تو دروغ میگی، به مادرم تهمت میزنی.
برای عروسی خواهرش باز هم مادرش تمام کادوها رو جمع کرد. این بار بدتر هم کرد. نذاشت کادوها اعلام بشه و از اون چندتایی هم که اعلام شد برداشت. این به من ربطی نداره ولی اومدن به شوهرم میگن خانواده پسره از شاباش های عروس برداشتن!!!!!!!!!!!!!!:mad: من هیچ حرفی نزدم به خدا ولی آخه ببین! اون ها می دونن من همه چی رو می بینم ولی خیالشون راحته هر حرفی بزنن پسرشون باور میکنه.
.
رابطه ی خیلی بدی با دامادهاشون دارند ولی دامادهای خیلی خوبی گیرشون اومده. این رابطه بد و حرف هایی که مادرشوهرم راجع به دامادها میزنه روی رابطه ی شوهرم با خانواده ام تاثیر میذاره. همش ذهنیت داره، جبهه داره....
.
ببین اون ها پایه ای و بنیادی عمل می کنند و زندگی من رو بهم میریزند از طریق شوهرم نه به طور مستقیم.
:(









علاقه مندی ها (Bookmarks)