ممنون از اینکه پی گیری می کنید به آن تاپیکها سر زدم، مفید بود.
من دارم سعی می کنم، عادتام را تغییر بدم .
یک مقدار کمی هم پیشرفت کرده ام .
ولی خیلی وقتها غصه می خورم و بلند بلند گریه می کنم . و مادرم را به همین خاطر ناراحت می کنم . نصف شب از خواب می پرم و می گویم من شکست خورده هستم .
و مادر پیرم را آزار می دهم . بعد از صبح تا شب به همین خاطر ناراحت می شوم .
در محیط کار پیشرفتم چشم گیر است. همکارانم کاملاً مرا به عنوان یک شخصیت عادی پذیرفته اند. و دیگر به من به عنوان یک شخصیت مشکل دار نگاه نمی کنند.
در خانه هم سعی می کنم خودم را با نماز، مجله و تلویزیون سرگرم کنم .
ولی بعضی شب ها خیلی عصبی می شوم . دلیلش را هم الان به شما می گویم .
از دوره نوجوانی مورد انتقاد شدید برادر و خواهرهایم بود. آنها ازدواج کرده بودند و من تنها با پدر و مادر پیرم مانده بودم . کسی حوصله درس کار کردن با من را نداشت و من درسم ضعیف بود و این مساله مرا عذاب می داد. اعتماد به نفسم کلی ضعیف بود. طوری که فکر می کردم هوشم کم است و در روابط اجتماعی با همکلاسی هایم هم ضعیف بودم.
در دوره دبیرستان به قدری انتقاد از من زیاد شد، که اعتماد به نفسم را کامل از دست دادم . برادرم از راه رفتنم و صدایم ایراد می گرفت. من با خودم فکر می کردم مشکلی دارم . فکر می کردم عقب مانده ذهنی هستم که آنها اینطوری با من رفتار می کنند.
در سن 18 سالگی اوضاع بدتر شد. برادرم که 9 سال با من اختلاف سنی داشت، عقد کرد و من فکر کردم می توانم با زنداداشم رابطه خوبی داشته باشم. ولی برادرم این اجازه را به من نداد. او من را جلوی زندادشم ضایع می کرد. و اصلاً با من صحبت نمی کرد.
او دوست داشت زنش از من بالاتر باشه .
در سن 17 سالگی زنداداش بزرگترم به من گفته بود، تو می خوای دانشگاه قبول شی، زایشگاه هم قبول نمی شی .
این موضوع خیلی مرا ناراحت کرد و من تصمیم گرفتم هر طور شده به دانشگاه بروم . البته خودم هم دانشگاه را خیلی دوست داشتم. همیشه در آرزوهایم دانشگاه و یک موقعیت اجتماعی خوب بود.
بعد از حرف زنداداش بزرگم، حساسیت برادر بزرگ ترم نسبت به من بیشتر شد. هر وقت که کتاب دستم بود، برادرم مرا از زندگی نا امید می کرد. او به من می گفت تو کم هوشی تو دانشگاه قبول نمی شی.
در آن سالها قبولی خیلی سخت بود . و من اصلاً شرایط مالی خوبی نداشتم . حتی 5 هزار تومان پول برای کتاب نداشتم . و کتابهای تست را از فامیل قرض می کردم.
تمام تلاشم را برای قبولی کردم و قبول شدم و لی بعد باز هم اذیتهای برادرم ادامه داشت. آنها دائم مرا جلوی زنهایشان می کوبیدند و زنهایشان و برادر زنهایشان را به رخم می کشیدند. آنها نه تنها مرا جلوی زنهایشان می کوبیدند بلکه جلوی دامادمان هم همین رفتار را داشتند.
من هم که خودم را بزرگ می دیدم ، در شان خودم نمی دیدم که خودم را درگیر حرفهای خاله زنکی آنها کنم. ولی به مرور این مساله رویم فشار آورد. من مطمئن بودم که آینده خوبی دارم . ولی متاسفانه بعد از سختیهای زیاد، درست زمانیکه در یک شرکت خوب نزدیک بود که استخدام شوم ، زد به سرم و شروع کردم به کارهایی که مرا از شرکت بیرون کنند. این باور در من شکل گرفته بود که من از عمد کاری می کنم که مرا از شرکت بیرون کنند. و جلوی این باور نمی توانستم مقاومتی کنم . من سالهای سال این عمل را انجام دادم . شرکتهای زیادی کار پیدا کردم ولی در هر شرکتی این رفتار احمقانه را انجام دادم .
زمانیکه می خواستم موفق شوم نا خودآگاه چهره برادرم و تحقیرهای برادرم به ذهنم می آمد و خودم خودم را ضایع می کردم.
نمی دانم شاید دچار وسواس فکری شده بودم . دارو هم مصرف می کردم ولی داروها بدتر م کردند که بهترم نکردند.
من باور کرده بودم که روانی هستم . با وجود اینکه می دانستم توانایی خیلی کارها را دارم و می توانم موفق شوم ، چون من در دانشگاه شاگر اول بودم . ولی جلوی وسوسه های شیطانی را نمی توانستم بگیرم و خودم خودم را نابود می کردم . انگار دارم با خودم می جنگم.
تا اینکه در این شرکت مشغول شدم . اوایل کارهای گذشته ام را تکرار کردم ولی همکارانم تا آنجاییکه توانستند به من انرژی دادند. الان در شرکت احساس خوبی دارم .
ولی یکی از اهدافم این بود که به خانواده ام ثابت کنم که من مشکلی ندارم و خیلی هم موفقم ولی متاسفانه نتوانستم این موضوع را ثابت کنم. بلکه در اصل من جلوی آنها تسلیم شدم و شدم آن چیزی که آنها می خواهند . یعنی یه دختر دیوانه . هر بار که شکست می خوردم برق خوشحالی را در نگاه برادرهایم ، خواهرم و زنها شوهر خواهرم می دیدم.
آنها فکر می کنند من یه دختر شل و وارفته و دست و پاچلفتی و بی عرضه و بی عقل هستم . و این موضوع خیلی مرا ناراحت می کند. خیلی وقتها با صدای بلند گریه می کنم. چون من در اصل بی عرضه نیستم . من فقط طی این سالها به خاطر فشارهای آنها به این روز افتادم .
من خودم را در مقابل آنها شکست خورده می دانم . از همه آنها پایینترم و این موضوع مرا خیلی ناراحت می کند.
آیا راه حلی وجود دارد که من خودم را ثابت کنم و زرنگی ام را نشان دهم ؟ آیا راهی وجود دارد که آنها فکر کنند من خیلی خوشبخت هستم ؟ آنها یکی دو بار ازدواج نکردن مرا به رخم کشیده اند.
آیا راهی وجود دارد که من در مقابل آنها احساس موفقیت کنم ؟ خواهش می کنم در این رابطه مرا راهنمایی نمایید.
- - - Updated - - -
ممنون از اینکه پی گیری می کنید به آن تاپیکها سر زدم، مفید بود.
من دارم سعی می کنم، عادتام را تغییر بدم .
یک مقدار کمی هم پیشرفت کرده ام .
ولی خیلی وقتها غصه می خورم و بلند بلند گریه می کنم . و مادرم را به همین خاطر ناراحت می کنم . نصف شب از خواب می پرم و می گویم من شکست خورده هستم .
و مادر پیرم را آزار می دهم . بعد از صبح تا شب به همین خاطر ناراحت می شوم .
در محیط کار پیشرفتم چشم گیر است. همکارانم کاملاً مرا به عنوان یک شخصیت عادی پذیرفته اند. و دیگر به من به عنوان یک شخصیت مشکل دار نگاه نمی کنند.
در خانه هم سعی می کنم خودم را با نماز، مجله و تلویزیون سرگرم کنم .
ولی بعضی شب ها خیلی عصبی می شوم . دلیلش را هم الان به شما می گویم .
از دوره نوجوانی مورد انتقاد شدید برادر و خواهرهایم بود. آنها ازدواج کرده بودند و من تنها با پدر و مادر پیرم مانده بودم . کسی حوصله درس کار کردن با من را نداشت و من درسم ضعیف بود و این مساله مرا عذاب می داد. اعتماد به نفسم کلی ضعیف بود. طوری که فکر می کردم هوشم کم است و در روابط اجتماعی با همکلاسی هایم هم ضعیف بودم.
در دوره دبیرستان به قدری انتقاد از من زیاد شد، که اعتماد به نفسم را کامل از دست دادم . برادرم از راه رفتنم و صدایم ایراد می گرفت. من با خودم فکر می کردم مشکلی دارم . فکر می کردم عقب مانده ذهنی هستم که آنها اینطوری با من رفتار می کنند.
در سن 18 سالگی اوضاع بدتر شد. برادرم که 9 سال با من اختلاف سنی داشت، عقد کرد و من فکر کردم می توانم با زنداداشم رابطه خوبی داشته باشم. ولی برادرم این اجازه را به من نداد. او من را جلوی زندادشم ضایع می کرد. و اصلاً با من صحبت نمی کرد.
او دوست داشت زنش از من بالاتر باشه .
در سن 17 سالگی زنداداش بزرگترم به من گفته بود، تو می خوای دانشگاه قبول شی، زایشگاه هم قبول نمی شی .
این موضوع خیلی مرا ناراحت کرد و من تصمیم گرفتم هر طور شده به دانشگاه بروم . البته خودم هم دانشگاه را خیلی دوست داشتم. همیشه در آرزوهایم دانشگاه و یک موقعیت اجتماعی خوب بود.
بعد از حرف زنداداش بزرگم، حساسیت برادر بزرگ ترم نسبت به من بیشتر شد. هر وقت که کتاب دستم بود، برادرم مرا از زندگی نا امید می کرد. او به من می گفت تو کم هوشی تو دانشگاه قبول نمی شی.
در آن سالها قبولی خیلی سخت بود . و من اصلاً شرایط مالی خوبی نداشتم . حتی 5 هزار تومان پول برای کتاب نداشتم . و کتابهای تست را از فامیل قرض می کردم.
تمام تلاشم را برای قبولی کردم و قبول شدم و لی بعد باز هم اذیتهای برادرم ادامه داشت. آنها دائم مرا جلوی زنهایشان می کوبیدند و زنهایشان و برادر زنهایشان را به رخم می کشیدند. آنها نه تنها مرا جلوی زنهایشان می کوبیدند بلکه جلوی دامادمان هم همین رفتار را داشتند.
من هم که خودم را بزرگ می دیدم ، در شان خودم نمی دیدم که خودم را درگیر حرفهای خاله زنکی آنها کنم. ولی به مرور این مساله رویم فشار آورد. من مطمئن بودم که آینده خوبی دارم . ولی متاسفانه بعد از سختیهای زیاد، درست زمانیکه در یک شرکت خوب نزدیک بود که استخدام شوم ، زد به سرم و شروع کردم به کارهایی که مرا از شرکت بیرون کنند. این باور در من شکل گرفته بود که من از عمد کاری می کنم که مرا از شرکت بیرون کنند. و جلوی این باور نمی توانستم مقاومتی کنم . من سالهای سال این عمل را انجام دادم . شرکتهای زیادی کار پیدا کردم ولی در هر شرکتی این رفتار احمقانه را انجام دادم .
زمانیکه می خواستم موفق شوم نا خودآگاه چهره برادرم و تحقیرهای برادرم به ذهنم می آمد و خودم خودم را ضایع می کردم.
نمی دانم شاید دچار وسواس فکری شده بودم . دارو هم مصرف می کردم ولی داروها بدتر م کردند که بهترم نکردند.
من باور کرده بودم که روانی هستم . با وجود اینکه می دانستم توانایی خیلی کارها را دارم و می توانم موفق شوم ، چون من در دانشگاه شاگر اول بودم . ولی جلوی وسوسه های شیطانی را نمی توانستم بگیرم و خودم خودم را نابود می کردم . انگار دارم با خودم می جنگم.
تا اینکه در این شرکت مشغول شدم . اوایل کارهای گذشته ام را تکرار کردم ولی همکارانم تا آنجاییکه توانستند به من انرژی دادند. الان در شرکت احساس خوبی دارم .
ولی یکی از اهدافم این بود که به خانواده ام ثابت کنم که من مشکلی ندارم و خیلی هم موفقم ولی متاسفانه نتوانستم این موضوع را ثابت کنم. بلکه در اصل من جلوی آنها تسلیم شدم و شدم آن چیزی که آنها می خواهند . یعنی یه دختر دیوانه . هر بار که شکست می خوردم برق خوشحالی را در نگاه برادرهایم ، خواهرم و زنها شوهر خواهرم می دیدم.
آنها فکر می کنند من یه دختر شل و وارفته و دست و پاچلفتی و بی عرضه و بی عقل هستم . و این موضوع خیلی مرا ناراحت می کند. خیلی وقتها با صدای بلند گریه می کنم. چون من در اصل بی عرضه نیستم . من فقط طی این سالها به خاطر فشارهای آنها به این روز افتادم .
من خودم را در مقابل آنها شکست خورده می دانم . از همه آنها پایینترم و این موضوع مرا خیلی ناراحت می کند.
آیا راه حلی وجود دارد که من خودم را ثابت کنم و زرنگی ام را نشان دهم ؟ آیا راهی وجود دارد که آنها فکر کنند من خیلی خوشبخت هستم ؟ آنها یکی دو بار ازدواج نکردن مرا به رخم کشیده اند.
آیا راهی وجود دارد که من در مقابل آنها احساس موفقیت کنم ؟ خواهش می کنم در این رابطه مرا راهنمایی نمایید.








علاقه مندی ها (Bookmarks)