سلام
از لطف و همفکری همتون ممنونم.
(شی عزیزم، ممنون که نوشتی. نمی دونم چطوره که تو همیشه خیلی خوب منو درک می کنی.)
چرا می گی که خودم رو سانسور کردم؟ بخاطر اینکه نگفتم x کیه؟ یا بخاطر اینکه نگفتم مشکل اون فرد چیه؟
خب باشه می گم.
x خواهرمه. اما به نسبت خواهرهای دیگه خیلی به هم نزدیک تریم. در همتنیدگی احساسی هم داریم. خیلی وقتا حس هامون به هم منتقل می شه. و این واقعا دردسرسازه. خیلی وقتا هم ناخواستست.
بارها پیش اومده که ما بدون اینکه بخوایم، روابط همدیگه رو کات کردیم! کافیه یکیمون نسبت به یکی از دوستای اون یکی حس خوبی نداشته باشه...
من دلم می خواد با خواهرم مشورت کنم، بدون اینکه از حسش متاثر بشم... در واقع می خوام نظرش رو بگیرم، اما حسش رو نگیرم!
و دلم می خواد اون هرموقع مشکلی رو باهام مطرح می کنه، من نظرم رو بهش بگم، اما اون تحت تاثیر حس من تصمیم گیری نکنه! از وقتی بهم گفته که چه وقتایی براساس حس من تصمیم گیری کرده، من خیلی تلاش می کنم حسم منتقل نشه! ولی نمی دونم در عمل چقدر موفق بودم.
برای ما موقت نیست! من معمولا موفق نمی شم حس منفی خواهرم رو از خودم دور کنم! معمولا تنها راه من اینه که حس منفی اون رو تغییر بدم!
بله دیگه. معلومه که وقتی آدم حس منفی ای نسبت به کسی داشته باشه، شک می کنه که با وجود اینکه عقلش اونو رد نمی کنه، باهاش ادامه بده یا نه.
این حرفت گاهی درسته، گاهی نیست. یعنی همیشه هم اینطور نیست که حس منتقل شده پایگاه فکری و منطقی داشته باشه!
مثلا الان منطق من منطق خواهرم رو قبول نداره، اما قلبم قلبش رو باور داره!!!
من خودم با اون مشکل هیچ مشکلی ندارم! حقیقتا ندارم...
راستی دختر مهربون اینجور نبوده که من نظرم رو توضیح ندم و همینجوری نظر خواهرم رو بپذیرم! کلی براش توضیح دادم که اتفاقا این مشکل این خوبی ها رو هم داره! و واقعا این از نظر من اصلا مشکل به حساب نمیاد! واقعا من اصلا اون رو مشکلی نمی بینم...
اما
اما به فرض که من از عهده منطق خواهرم بربیام، از عهده حسش برنمیام!
البته قطعا بقیه خونوادم هم با اون فرد مخالفت می کنن... ولی من با بقیه مشکلی ندارم، اونها رو می تونم مجاب کنم...
به هرحال الان دیگه اصلا انگیزه ای برای ادامه دادن با اون شخص ندارم. البته هنوز جواب منفی ندادم، چون اینکار هیچ توجیهی نداره که یه روز به یکی نظرمثبتی داشته باشی، فرداش بدون هیچ اتفاقی نظرت منفی شده باشه! اما خب مطمئنا به زودی یه بهانه ای پیدا می کنم.
=========================
خب... خواهرم بخشی از وجود منه، نمی شه باهاش صمیمی نباشم!
اگرم باهاش مشورت نکنم، یه منبع معقول رو از دست دادم. هیچکس مثل اون نمی تونه همفکر خوبی باشه. اون به راحتی می تونه آینده تصمیمات من رو تخمین بزنه، چون خیلی خوب منو می شناسه. و زندگی من برای اون همون ارزشی رو داره که برای خودم داره.
راستی من اینجا در مورد انتقال حس های مثبت چیزی نگفتم... خواهرم قدرت اینو داره که هر غصه ای رو از من دور کنه... اون یکی از بزرگترین ثروت هاییه که من تو زندگیم دارم... شاید هم ارزشمندترین چیزی باشه که دارم...
نه عزیزم نیروی محرکه من در مورد اون شخص، از دست دادن موقعیت ازدواج نبود. من واقعا اون رو فردی می دیدم که ممکنه بتونم باهاش اون زندگی ای که دلم می خواد رو بسازم. و مشکلش هرچند سختی هایی بوجود میاورد، اما قابل هندل کردن بود.
مرسی![]()










علاقه مندی ها (Bookmarks)