ممنون از همدردیاتون دوستای خوبم. وقتی پیت های شمارو میبینم خیلی جون میگیرم و حس خوبی بهم میده.
همسرم پدر نداره. همه ه تنها بود. خداییش از نظر مالی برام کم نذاشت جز سفره عقد که نگرفتیم چون همه پولش تموم شده بود.
من همسرمو خیلی دوست دارم. اون خیلی مرد خوبیه. خوش اخلاق و خوش تیپ و خوشکل و احساساتی. شاید از محبت زیادشه که انتظارم ازش نسبت به خودم بالا رفته.
میدونم دوستان من مشکلات خیلی بزرگتر و مهمتری توی زندگیاشون میخورن . مشکل من بچگانه است. ولی خوب اینم یه چیز رو مخیه دیگه. اینبار که یادش افتاده بودمو ناراحت بودم اصلا راجع به اون قضیه حرفی نزدم. درواقع میتونم بگم اصلا باش حرف نزدم. هر سوالیم میپرسید با سرم جوابشو میدادم و خیلی دوست نداشتم نگاهش بکنم چون بیشتر ازش میرنجیدم. روی خانوادش فوق العاده حساس شدم. خانواده خوبین و منو خیلی دوست دارن ولی خوب هرچی باشه خانواده شوهرن و خواه نا خواه حساسیت ها زیاد میشه. به حرفاشون و عکس العملاشون حساس شدم.
الان حالم بهتره. خدا کنه بد نشم دوباره.








علاقه مندی ها (Bookmarks)