اگر همش بگيد من بد بختم واقعا بدبخت ميشيد.چون نمونشو از نزديك ديدم...
برادر من وقتي ميخواست ازدواج كنه پول زيادي نداشت وكارشو تازه شروع كرده بود.با هزار زحمت به همسرش رسيد.اون كه هيچوقت نماز نخونده بود شبا ميديدم تا نصف شب گريه ميكنه وصداي هق هقشو ميشنيدم كه بعد نمازش باخدا صحبت ميكرد...(البته بهتره هميشه با خدا باشيم)
اونم تقريبا شرايط شما رو داشت اما خودش مثل شما نبود ونااميد نشد...
باهزار زحمت بابامو راضي ميكرد براي تك تك مراسمش بيان...
روز بله برونش بابام ميخواست مراسمشو به هم بزنه.يعني تهديدش كرد وبرادرم اونقد انرژي گذاشت تا اينكارو نكنه.از عصبانيت داشت ميمرد اما حرفي نميزد كه همه چي خراب بشه چون به انتخابش اطمينان داشت.(البته استدلال بابام اين بود كه اون دختر يكسال بزرگتره وميدونم بچم دلش سرد ميشه)
بابام پول داشت اما يك قرون به برادرم نداد.حتي به عنوان قرض...
ميخواست بهش فشار بياره تا خسته بشه...اما اون مرد بود وهمه فشارارو تحمل كرد تا به مقصودش رسيد. البته اين اول ماجراست وشما هميشه بايد بدونيد بعد ازدواج نبايدخانوادتون فكركنن اون دختر شما رو ازشون دزديده.يعني بايد محبتتون به خانوادتون بيشتر از قبل باشه اما اعتدالو حفظ كنيد.
خانوادتون دوستتون دارن اما هميشه گفتن دشمن دانا بلندت ميكند برزمينت ميزند نادان دوست.
شما مسئوليت همه كارهاتونو به عهده بگيريد ونزاريد فكر كنن اگر اشتباه كرديد اونا هستن كه بايد تاوانشو پس بدن...طول ميكشه اما همه چي درست ميشه.
ببينيد در مورد دختر هم بايد بگم اين شما هستيد كه ميتونيد دلشو به دست بياريد.
هيچوقت هيچوقت هيچوقت قهرو آشتيتونو به خانواده ها نگيد.الان هردوتون تحت فشارين.
من ميدونم اگر نا اميد نشيد حتما موفق ميشيد اين دوره سختو پشت سر بزاريد.
- - - Updated - - -
اگر همش بگيد من بد بختم واقعا بدبخت ميشيد.چون نمونشو از نزديك ديدم...
برادر من وقتي ميخواست ازدواج كنه پول زيادي نداشت وكارشو تازه شروع كرده بود.با هزار زحمت به همسرش رسيد.اون كه هيچوقت نماز نخونده بود شبا ميديدم تا نصف شب گريه ميكنه وصداي هق هقشو ميشنيدم كه بعد نمازش باخدا صحبت ميكرد...(البته بهتره هميشه با خدا باشيم)
اونم تقريبا شرايط شما رو داشت اما خودش مثل شما نبود ونااميد نشد...
باهزار زحمت بابامو راضي ميكرد براي تك تك مراسمش بيان...
روز بله برونش بابام ميخواست مراسمشو به هم بزنه.يعني تهديدش كرد وبرادرم اونقد انرژي گذاشت تا اينكارو نكنه.از عصبانيت داشت ميمرد اما حرفي نميزد كه همه چي خراب بشه چون به انتخابش اطمينان داشت.(البته استدلال بابام اين بود كه اون دختر يكسال بزرگتره وميدونم بچم دلش سرد ميشه)
بابام پول داشت اما يك قرون به برادرم نداد.حتي به عنوان قرض...
ميخواست بهش فشار بياره تا خسته بشه...اما اون مرد بود وهمه فشارارو تحمل كرد تا به مقصودش رسيد. البته اين اول ماجراست وشما هميشه بايد بدونيد بعد ازدواج نبايدخانوادتون فكركنن اون دختر شما رو ازشون دزديده.يعني بايد محبتتون به خانوادتون بيشتر از قبل باشه اما اعتدالو حفظ كنيد.
خانوادتون دوستتون دارن اما هميشه گفتن دشمن دانا بلندت ميكند برزمينت ميزند نادان دوست.
شما مسئوليت همه كارهاتونو به عهده بگيريد ونزاريد فكر كنن اگر اشتباه كرديد اونا هستن كه بايد تاوانشو پس بدن...طول ميكشه اما همه چي درست ميشه.
ببينيد در مورد دختر هم بايد بگم اين شما هستيد كه ميتونيد دلشو به دست بياريد.
هيچوقت هيچوقت هيچوقت قهرو آشتيتونو به خانواده ها نگيد.الان هردوتون تحت فشارين.
من ميدونم اگر نا اميد نشيد حتما موفق ميشيد اين دوره سختو پشت سر بزاريد.













علاقه مندی ها (Bookmarks)