دوست عزیز منظورم از زیر30سال عمومی نبود شما به خودتون نگیریدگفتم با شناختی که از خودم دارم چون تموم خواستگارای من زیر30سال بودن تو جلسه های خواستگاری وقتی معیار های خواستگارانمو پرسیدم اونقد بچگانه بود که ادامه بحث برام ممکن نبود من 2تا خواستگار پولدار داشتم که هردو به دلیلی کاملا منطقی رد کردم دلایلم برای دیگرانم منطقی بودن حتی پدرم ولی وقتی پدرم عید امسال باپسر مورد علاقم قراری گذاشت تا صحبتهاشو گوش بده دلالیلشو برای انتخاب من وشرایطتشو براش توضیح بده پدرم بدون اینکه به حرفاش گوش بده بهش گفته تو مانع پیشرفت دختر منی خواستگارای خوبشو بخاطرت رد کرده تو بدبختش کردی برو دنبال زندگیت دست از سر دخترم بردار..........پدرم قبل از این ملاقات شناختش از این خوانواده برمیگشت به سال اول یعنی 11سال پیش که علاقه مارو فهمیده بود بابام رفت پیش بابای پسر وبهش گفت جلو پسرتو بگیر بابای اونم گفته بود اتفاقی نیفتاده بابام قاطی میکنه وبابای اونم چون هردولجبازن به بابام میگه دختر شما زنگ زده وگرنه پسر من شماره نداشته بزنگه بابام ضایع میشه از اونجاکینه بدل گرفته بابام میگه چرا وقتی خواستگار پولدار داری میخوای با متوسط ازدواج کنی که رنجو درد مارو بکشی چرا زندگیت رویایی نباشه از اول چرا برای بدست اوردن یه وسیله چندسال سختی بکشی ولی من پول نمیخوام تازه عشقم هم پول پس انداز داره بدون کمک از پدرش هم خونه مسکن مهر گرفته هم 206 داره فقط شغلش ازاده بابام میگه درامدش کمه که بازم بنده خدا قبول کرده دنبال یه کار بهتره من دیگه از خدا چی میخوام چطور بهشون بگم من با این شرایط خوشبختم ........ من فکرمیکنم دلیل اصلی مخالفت بابام همینه از چندتاهمسن بابام پرسیدم اونا هم گفتن نمیتونه بپذیره دامادش همون باشه که قبلا با باباش دعوا کرده قلبش راضی نمیشه برای همین بهونه میاره به خودمم گفت قلبم راضی نمیشه ................از ارتباطم بگم من با این پسر الان بطور مداوم نزدیک4سال همصحبت هستم رابطه ما مثل روابط عشقی بی هدف نیست با هر تماس از روحیات واخلاق وهدفمون توی زندگی مسائلی که توخانواده هامون اتفاق میفته که بعدا توزندگی به ما صدمه میزنه یا به ما مربوط میشه صحبت میکنیم ملاقاتای ما هم بیشتر باب مسایلی ومشکلات پیش رومونه نا ابراز علاقه های افراطی بیشترین هدف مابرداشتن مشکلات پیش رومون وداشتن رضایت خانواده هامون ودعای خیرشون بعداز ازدواجمونه ما از صمیم قلب عاشق هم هستیم ولی در کنار این حس قلبی با منطق پیش میریم تا شکست نخوریم..................از مادرم بگم که بیشتر نظر منفی ماله اونه وتاثیر بی اندازش روی بابام مامانم اصلا اون پسرو ندیده ولی میگه بدرت نمیخوره چون بابات گفته ودلایل بابامم که گفتم ..............پیش مشاوره رفتم نکات مثبت این پسروگفتم ومنفی تایید کرد که دلایلم برای انتخابش درسته وازمن خواست به مامانم بگم بره پیش مشاوره تا قانعش کنه ولی مامانم نمیره هرچقد پافشاری کردم انگار مرغشون یه پا داره..........بمند که شریط من واون پسر واقعا توخونه سخت شده گیرای الکی بابت ومامانا اعصاب خوردیا دوست دارم زودتر برم کمکم کنید