ممنونم که منو همراهی میکنیدازخدا براتون بهترین هارو میخوام تو این ماه عزیز...........اقا مصطفی اسم عشق منه ایشون پسر اخر خانواده 5نفری خودشونه پدرومادرش سنشون زیاده مادر65ساله وپدرش92ساله اونا منو خیلی دوست دارن طرز فکر خانواده های ما باهم متفاوته خانواده من خشک وتعصبی درمورد روابط دختر وپسر قضاوتای منفی میکنن ولی خانواده مصطفی در یک چهارچوب این رابطه رو مفید وموثر میدونن واصلا فکر بد نمیکنن من این طرز فکر رو میپسندم ودوست دارم بپه های خودمم بامن احساس دوستی وراحتی بکنن وحرف دلشونو بهم بزنن کاریکه خانواده من انجام نمیدن ومن واقعا عذاب میکشم ولی خانواده مصطفی با پسزشون رفیقن با اینکه سنشون بالاست با پسرشون دوستن من با خانوادش صحبت میکنم اونا به من علاقه دارن.........من مشاوره تنها رفتم چون مصطفی وخانوادش مشکلی برای این ازدواج ندارن فقط خانواده منن که بهونه میتراشن.........2سال پیش خانواده مصطفی تماس گرفتن بیان خواستگاری خانوادم گفتن دختر به راه دور نمیدیم اون سال مصطفی عسلویه کار میکرد کارشو تموم کرد اومد پیش باباش در مغازه کار میکرد صبر کردیم تب خانواده من بخوابه اخه اسم مصطفی میاد خونمون عاشورا میشه 2سال گذشت تا عید امسال که بازم اجازه ندادن خانوادشون بیان خواشتگاری گفتن کارش ازاده باید بره سر کار مناسب درحالیکه بابای من اونقد اعتبار داره اگه اراده کنه یه کار خوب برا مصطفی میتونه جور کنه اما این کارو نمیکنه مادر من اونقد مصطفی را نمیشناسه حتی به قیافه چه برسه به اخلاق وخانواده که همون 2سال پیش بعد رد کردن مصطفی داداس مصطفی رو توخیابون دیده بود جلوشو گرفته سرش داد زده دست از سر دختر من بردار اونم میگه اشتباه گرفتین اون داداشمه الان جنوبه
این اتفاق به گوش بابا ومامان مصطفی میرسه شاکی میشن جبهه میگیرن که پسر ما چی کم داره به مصطفی میگن منو فراموش کن که خانوادش ناراضین ولی مصطفی هم مثل من اونقد پافشاری میکنه تا خانوادش یقین میکنن تصمیم مصطفی قطعیه بازم اونقد خانوادش دیدیشون بازه امسال عید اون ماجرا رو فراموش کردن تماس گرفتن باز خانوادم رد کردن بااینکه خانواده اونم از نسل قدیم ولجبازن ولی اونا گذشتن از اون اتفاق خانواده من اینقد لجبازن حاضر نیستن کوتاه بیان حداقل بخاطرمن میبینن دارم اب میشم توخونه.................من مشکلات مالی رو میتونم تحمل کنم دختر ناز پرورده نیستم تک دخترم ولی ازبچگی یادگرفتم چطور باسختیا بجنگم............بابام میگه چون تو دوسش داری نمیتونم حرفی بزنم من راضی نیستم اگه میخوای برو شناسنامتو بردار برو باحکم قاضی ازدواج کن قید مارو بزن واقعا با این حرفاشون منو عذاب میدن ولی منم گفتم بدون رضایت شما ازدواج نمیکنم مجرد میمونم مصطفامم همینطور ما تا چندسال پیش از دعوای باباهامون خبر نداشتیم که بتونیم کاری دیگه ای بکنیم
مسئله مهم دیگه ای هست که خانواده من ازش خبر ندارن اینکه بعد ارعید باخبر شدیم بابای مصطفی مبتلا به سرطان کبد شده الان داره شیمی درمانی میشه شرایط سختی برای مصطفای منه چون همه این مشکلات به اون نگاه میکنه برادراش اینجا نیستن واون به تنهایی به پدرش خدمت میکنه با اینکه میدونه هرروز حالش بدتر میشه ........مصطفامو تحسین میکنم کم پسری پیدا میشه زیر پدرشو عوض کنه خم به ابروش نیاره روحیه فوق العاده ای داره ولی این روزا داره کم میاره بهش حق میدم داره جون کندن باباشو جلو چشاش میبینه کاری از دستش برنمیاد از طرفی هم بابای من بدجور با حرفاش مصطفامو تحقیر کرده اینکه لایق من نیست وبره دنبال یکی مثل خودش بگرده عذابش میده...............فقط از خدا میخوام اگه بعد120سال قراره برای باباش اتفاقی بیفته من کنار مصطفام باشم چون بدون من تحمل این داغ براش خیلی سخته میخوام سنگ صبورش تو سختیا باشم دارم دیوونه میشم توروخدا کمکم کنید
![]()







ازخدا براتون بهترین هارو میخوام تو این ماه عزیز...........اقا مصطفی اسم عشق منه ایشون پسر اخر خانواده 5نفری خودشونه پدرومادرش سنشون زیاده مادر65ساله وپدرش92ساله اونا منو خیلی دوست دارن طرز فکر خانواده های ما باهم متفاوته خانواده من خشک وتعصبی درمورد روابط دختر وپسر قضاوتای منفی میکنن ولی خانواده مصطفی در یک چهارچوب این رابطه رو مفید وموثر میدونن واصلا فکر بد نمیکنن من این طرز فکر رو میپسندم ودوست دارم بپه های خودمم بامن احساس دوستی وراحتی بکنن وحرف دلشونو بهم بزنن کاریکه خانواده من انجام نمیدن ومن واقعا عذاب میکشم ولی خانواده مصطفی با پسزشون رفیقن با اینکه سنشون بالاست با پسرشون دوستن من با خانوادش صحبت میکنم اونا به من علاقه دارن.........من مشاوره تنها رفتم چون مصطفی وخانوادش مشکلی برای این ازدواج ندارن فقط خانواده منن که بهونه میتراشن.........2سال پیش خانواده مصطفی تماس گرفتن بیان خواستگاری خانوادم گفتن دختر به راه دور نمیدیم اون سال مصطفی عسلویه کار میکرد کارشو تموم کرد اومد پیش باباش در مغازه کار میکرد صبر کردیم تب خانواده من بخوابه اخه اسم مصطفی میاد خونمون عاشورا میشه 2سال گذشت تا عید امسال که بازم اجازه ندادن خانوادشون بیان خواشتگاری گفتن کارش ازاده باید بره سر کار مناسب درحالیکه بابای من اونقد اعتبار داره اگه اراده کنه یه کار خوب برا مصطفی میتونه جور کنه اما این کارو نمیکنه مادر من اونقد مصطفی را نمیشناسه حتی به قیافه چه برسه به اخلاق وخانواده که همون 2سال پیش بعد رد کردن مصطفی داداس مصطفی رو توخیابون دیده بود جلوشو گرفته سرش داد زده دست از سر دختر من بردار اونم میگه اشتباه گرفتین اون داداشمه الان جنوبه
این اتفاق به گوش بابا ومامان مصطفی میرسه شاکی میشن جبهه میگیرن که پسر ما چی کم داره به مصطفی میگن منو فراموش کن که خانوادش ناراضین ولی مصطفی هم مثل من اونقد پافشاری میکنه تا خانوادش یقین میکنن تصمیم مصطفی قطعیه بازم اونقد خانوادش دیدیشون بازه امسال عید اون ماجرا رو فراموش کردن تماس گرفتن باز خانوادم رد کردن بااینکه خانواده اونم از نسل قدیم ولجبازن ولی اونا گذشتن از اون اتفاق خانواده من اینقد لجبازن حاضر نیستن کوتاه بیان حداقل بخاطرمن میبینن دارم اب میشم توخونه.................من مشکلات مالی رو میتونم تحمل کنم دختر ناز پرورده نیستم تک دخترم ولی ازبچگی یادگرفتم چطور باسختیا بجنگم............بابام میگه چون تو دوسش داری نمیتونم حرفی بزنم من راضی نیستم اگه میخوای برو شناسنامتو بردار برو باحکم قاضی ازدواج کن قید مارو بزن واقعا با این حرفاشون منو عذاب میدن ولی منم گفتم بدون رضایت شما ازدواج نمیکنم مجرد میمونم مصطفامم همینطور ما تا چندسال پیش از دعوای باباهامون خبر نداشتیم که بتونیم کاری دیگه ای بکنیم
مسئله مهم دیگه ای هست که خانواده من ازش خبر ندارن اینکه بعد ارعید باخبر شدیم بابای مصطفی مبتلا به سرطان کبد شده الان داره شیمی درمانی میشه شرایط سختی برای مصطفای منه چون همه این مشکلات به اون نگاه میکنه برادراش اینجا نیستن واون به تنهایی به پدرش خدمت میکنه با اینکه میدونه هرروز حالش بدتر میشه ........مصطفامو تحسین میکنم کم پسری پیدا میشه زیر پدرشو عوض کنه خم به ابروش نیاره روحیه فوق العاده ای داره ولی این روزا داره کم میاره بهش حق میدم داره جون کندن باباشو جلو چشاش میبینه کاری از دستش برنمیاد از طرفی هم بابای من بدجور با حرفاش مصطفامو تحقیر کرده اینکه لایق من نیست وبره دنبال یکی مثل خودش بگرده عذابش میده...............فقط از خدا میخوام اگه بعد120سال قراره برای باباش اتفاقی بیفته من کنار مصطفام باشم چون بدون من تحمل این داغ براش خیلی سخته میخوام سنگ صبورش تو سختیا باشم دارم دیوونه میشم توروخدا کمکم کنید

علاقه مندی ها (Bookmarks)