نمی دونم تابستونها ساعت کار کتابخونه ها چطوره. اگه به من باشه کلا دلم می خواد خونه نباشم. متاسفانه تو خونه ی ما واسه هر کاری باید جواب پس بدی. مثلا اینکه چرا میری کتابخونه مگه خونه چشه بشین تو خونه بخون. تازه اگه بفهمن کتاب درسی نیست دیگه بدتر مسخره هم می کنن تازه. یکیش همین داداشم که دلم خونه از دستش با 36 سال سن بیکار و علاف نشسته همش دستور میده و غر میزنه. دل مامانمو خون کرده مامانم همش فشارش بالاست از دستش.
این کلاسهایی که گفتین هزینه اش بالاست من هنر کنم همین کلاس ورزشو بتونم برم. تدریس هم نمی دونم زیاد دوست ندارم الانم که تابستونه و تعطیلات. واقعیتش اعتماد به نفس این کارو ندارم مخصوصا این روزا که فکر کنم صفر شده باشه اعتماد به نفسم.کتابخونه رو میرم ببینم چه وقتهایی بازه و اگه بشه حتما میرم واسم مهم نیست چی میگن. در مورد رسیدن به خودم من خیلی وقته که این تصمیمو گرفتم و عملیش هم کردم یعنی فقط رنگهای شاد و مدلهایی که تو دلمه می پوشم آرایش هم زیاد اهلش نیستم راستش تحمل ندارم مردها نگام کنن بعضی وقتها در حد یه رژ آرایش می کنم. قیافه ام خوبه و کاملا راضی ام. ما دخترها هیچ وقت نمی تونیم واسه دل خودمون زندگی کنیم.دفترچه هامو یه روز که خیلی ناراحت بودم بردم تو کمد گذاشتم که چشمم بهشون نیفته اما میرم میارمشون. قبلا کتاب می خوندم تا دو روز حالم خوب بود میزدن تو حالم که این موقتیه دو روز دیگه باز حالت بده. عوض دلگرمی دادنشونه.در مورد هدف هنوزم سر در گمم واقعا نمی دونم چی دوست دارم همه چی دوست دارم اما نمی دونم کدوم رو دنبال کنم. من از اولش هم زیاد رشته مو دوست نداشتم. همیشه عاشق کارهای هنری بودم. مثلا آشپزی رو دوست دارم خیلی. دوست دارم ابتکار به خرج بدم یا کارهایی که با دست انجام میشه رو خیلی دوست دارم اما نمی دونم چطوری با این چیزا میشه درآمد کسب کرد. در مورد ایجاد شغل چیزی نمی دونم.به هر حال من می خوام قدم اول رو بردارم. امروز بعد از مدتها لبخند زدم. حتی امروز رو روزه گرفته بودم و بعد از مدتها نماز خوندم. اون نمازی که دلم می خواست نبود یعنی نماز خوندم بدون دعا کردن. زبونم باز نمیشه به دعا. خیلی وقته دعا نکردم. نمی دونم چون از خدا نا امید شدم هم انگاری قهرم هم شرمنده ام که نا امید شدم. یه حسی بین هر دوی اینها.








علاقه مندی ها (Bookmarks)