سلام دوستان
من بالاخره کار خودمو کردم. مرگ یه بار شیونم یه بار. رفتم و بهش گفتم می خوام راجع به شما با خانوادم صحبت کنم و باهم بیشتر آشنا بشیم. اونم گفت من باید فکر کنم.
ولی میدونین چیه؟ دقیقا از لحظه ای که پیشنهاد دادم پشیمون شدم. راستش ایشون یه روسری میندازه سرش که هم موهاش میمونه بیرون و هم گوشاش و گلوش دیده میشه. هر چی محسنات داره وقتی اینجوری میبینمش یادم میره. تازه غیرتم گل کرده و درست از لحظه ای که پیشنهاد دادم دلم می خواد هم روسریشو درست کنه و هم متین تر رفتار کنه. نمی دونم الان تو دلم می گم کاش اصلا ردم کنه. متاسفم








علاقه مندی ها (Bookmarks)