واقعا اونجور که هست اونو نمیتونم بپذیرم چون زمین تا آسمون فرق داریم. ازدر احساسی که وارد میشد ومن جوابشو نمیدادم تهدید می کرد.!!!!اونم چه تهدیدهایی!!!!
اما نمیدونم چطوری ازخودم دورش کنم.چطوری بهش بقبولونم که از زندگی من بره هرچقدر هم که تلاش میکنم میگه تو نمیتونی منو فراموش کنی من میدونم.بعد به جای تلاش برای فراموشی میشینه فکرای منفی میکنه.اصلا برای آروم کردن خودش تلاش نمیکنه فقط وقتایی به من میگه که جداشیم که تنفر تمام وجودش رو فراگرفته و بهم توهین میکنه و تحقیرم مسکنه که تو لیاقتمو نداری وازهمون اول دیدم در حدواندازه من نیستی ترحم کردم بهت و.... چندروز دیکه که حالش خوب شد خواهش و عشق و احساس رو دوباره شروع میکرد!!!!
می ترسم حالاحالاها از زندگیم نره به مامانم گفتم زنگ بزنه بگه ماقطعا جوابمون منفیه ودخترمون راضی نمیشه.مدتهاست که حتی جواب اس ام اس سادشم نمیدم و خیلی عصبای شده گرچه نمیخواد اینطور نشون بده.