روی دیوارهای باغ دوستی،
شعله های فراموشی می رقصند،
و دستان من، در انتظار چشمه ای ،
برای سپردن طراوت گلها،
و نگاهم در پی روزنه ای برای گشودن ،
من در کابوس همیشگی خوابهای پاییزی ام،
لبهای داغ و تشنۀ کویر را دیدم ،
" که در بی خبری ،
پیکر سبز باغ خاطرات مرا،
بوسید و خاکستر کرد"
و دوباره در طلوع سپیده باور کردم که،
بهار میراث قلب پرستوهای عاشق است ،
و پاییز فصل رسوایی نیرنگ هاست،
هنوز دستان من در انتظار بهانه ای برای سپردن،
و نگاه من ، در پی راهی برای رسیدن است







پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)