سلام گل آرای عزیزم..
ممنون که وقت گذاشتی و خوندی...
من با اینکه خیلی ادم آرومیم با این حال برای اینکه خونه از سکوت دربیاد سر به سر بابا میذارم، الکی حرف میزنم و یه طوری که تو خونه یکم سر و صدا باشه...که بابا دلش از توجه کردن شاد بشه...
من نمیدونم چی بگم...نمیدونم باید بگم حواسم به خودم هست...که اگه بود سردرد نداشتم، تپش قلب نداشتم، شبا خودمو با مسکن نمیخوابوندم...ولی الان برام مامانم مهمه...اون که از همه چی میگذره تا ما راحت باشیم، چطور راضی شم غصه و اشک و ناراحتیشو ببینم؟
این روزا ترس از دست دادنشو دارم همش...از این فکر شبا روانی میشم....روانــی.......
من تو زندگیم سعی کردم خیلی چیزا رو بپذیرم... ولی این یکی رو.... نمیدونم... نمیدونم با اینکه این قضیه چیز جدیدی نیست، چرا الان اینطوری شدم؟ حس میکنم ظرفیتم داره تکمیل میشه...








علاقه مندی ها (Bookmarks)