سلام...
از کجا معلوم که قواعد پیوستگی و گسستگی رایج امروزی روز نقض نشن و سالیان سال بعد از این روز که ما داریم در آن زندگی می کنیم قواعد و قوانین علم و مفاهیم تغییر نکرده باشند؟؟؟ یک روزی روزگاری فلاسفه مشهور یونان باستان به چیزهایی اعتقاد راسخ داشتند و آن ها را درست و مبرهن می دونستند که امروزه علم به شیوه جدیدش طوری چشم ما را به اون موضوع باز کرده که حتی یک کودک ده ساله امروزی با دید و اطلاعاتش قادر بود برخی عقاید افلاطون و سقراط را رد کنه کاملا علمی و با استدلال. حرف من این است که از کجا معلوم که ابزارهایی که ما امروزه برای اثبات وجود خدا به کار می بریم از روایی و پایایی کافی برای تعیین شاخص وجود یا عدم وجود خدا برخوردار باشند. نمی دانم چقدر با مفاهیم روایی و پایایی آشنایی دارید ولی در همین حد که اگر ما بخواهیم چیزی را ثابت کنیم باید ابزاری برای تحقیق داشته باشیم که اون ابزار دقیقا همان چیزی را که ما مدنظر داریم بسنجد و اگر بارها تکرار کردیم به ما نتیجه مشابه دهد... آیا مفاهیم و ملاکهای ما برای اثبات یا رد وجود خدا دارای این ویژگی هستند؟! آیا می توان گفت مفاهیمی چون پیوستگی یا گسستگی الزاما ابزارهای مناسبی است؟ یا اصلا می توان مطمئن بود یک میلیون سال دیگر قوانین حاکم بر پیوستگی و گسستگی همین مفهوم فعلی را همچنان حمایت خواهند کرد؟ پس من شخصا وقتی به ابزار سنجشم مطمئن نیستم حداقل گزینه رد یا قبول بدون شک را می گذارم کنار. می ماند اینکه احتمالا خدا وجود دارد یا احتمالا خدا وجود ندارد.
بیایید اینطور فرض کنیم که احتمالا هدایت کننده فراطبیعی، هوشمند و قادری وجود ندارد و خدا تنها تصوری موروثی از گذشتگان است که در ذهن ما نهادینه شده است. ما توان ارزیابی مسایل عینی را به خوبی داریم به رشد کودک نگاه می کنیم... منظم است. به گردش روز و شب نگاه می کنیم آن هم منظم است. به عملکرد سلولهای بدن نگاه می کنیم آن هم منظم است. وهم برمان میدارد که خوب من هم می توانم خالق نظم باشم باهوش ترین انسانهای دنیا دور هم جمع می شوند تا با استفاده از مفهوم نظم با تعابیر انسانی خودمان، ما هم انسانی بسازیم... و می سازیم اما نهایت چیزی که از آب در میآید یک رباط فوق تخصصی است و دنیا دنیا به هوشو قدرت و استعداد خود می بالیم و بعد به کمیت و کیفیت انسانی که ما ساختیم و انسانهای موجود نگاه می کنیم و در اوج غرورمان احساس عجز می کنیم. ناچاریم اسم کار خودمان را نکه هایت حد هوش و استعداد خودمان است را بذاریم انسان مصنوعی و اعتراف کنیم یک چیزی فوق العاده بهترش ساخته شده! و چون که ماها عمر صرف ساختن کردیم و جانفشانی ها کردیم بعید می دونیم که قدرت هوشمندی پشت ساخت این چیزی که روی دست دستاورد ما زده هست وجود نداشته باشد. پس ناچاریم این گزینه رو هم رد کنیم که احتمالا وجود هوشمندی وجود ندارد.
پس می ماند احتمال سوم یعنی احتمالا یک هوش نظم دهنده ای وجود دارد که به صورت قراردادی اسمش را گذاشته ایم خدا. این هوش فرامادی نظم دهنده شاید که روزی با یک ویزگی های دیگری شناخته بشود و اسمش را تغییر بدهند مثلا ولی به عنوان یک واقعیت پذیرفته شده است در جهانی که مفاهیمی دارد که نسبی هستند و در حد شعور فعلی ما ساده سازی شده اند. یک بچه نوزاد برداشتی که از یک لامپ قرمز متحرک داره با برداشت یک بچه 8 ساله با درک یک مرد یا زن 28 ساله و با درک یک سالمند 100 ساله فرق داره. بعضیها معتقد هستند رشد پیوسته است بعضیا می گن گسسته اما همه معتقدند که رشد مغز از نظر جسمی و شناحتی دخیل است در این درک انسانها از موقعیتهای یکسان. بچه 8 ساله از نظر خودش مهارتها و درکش کامله اما در واقع در مقایسه بایک مرد 25 ساله اون بچه قدرت تفکر اتزاعی هنوز درش شکل نگرفته... و باید منتظر باشه تا بعد... از کجا معلوم که ظرفیت عقلی و شناختی ما در مرحله درک وجود خدا قرار گرفته است یا نه؟ یعنی من اینه سوالم که از کجا معلوم که من در شرایط فعلی الانم ظرفیت اثبات وجود خدا را دارا هستم یا نه... و اینکه این کتابها را هم یکی نوشته با ویژگی های انسانی من! از کجا معلوم که اون هم مثل اون بچه 8 ساله که تفکر انتزاعی نداره اما خودش را منسجم و یکپارچه میدونه و اصلا خبر نداره تفکر انتزاعی هم هست در نتیجه گیریش در وضعیت خطا قرار نداشته باشه؟
- - - Updated - - -
سلام...
از کجا معلوم که قواعد پیوستگی و گسستگی رایج امروزی روز نقض نشن و سالیان سال بعد از این روز که ما داریم در آن زندگی می کنیم قواعد و قوانین علم و مفاهیم تغییر نکرده باشند؟؟؟ یک روزی روزگاری فلاسفه مشهور یونان باستان به چیزهایی اعتقاد راسخ داشتند و آن ها را درست و مبرهن می دونستند که امروزه علم به شیوه جدیدش طوری چشم ما را به اون موضوع باز کرده که حتی یک کودک ده ساله امروزی با دید و اطلاعاتش قادر بود برخی عقاید افلاطون و سقراط را رد کنه کاملا علمی و با استدلال. حرف من این است که از کجا معلوم که ابزارهایی که ما امروزه برای اثبات وجود خدا به کار می بریم از روایی و پایایی کافی برای تعیین شاخص وجود یا عدم وجود خدا برخوردار باشند. نمی دانم چقدر با مفاهیم روایی و پایایی آشنایی دارید ولی در همین حد که اگر ما بخواهیم چیزی را ثابت کنیم باید ابزاری برای تحقیق داشته باشیم که اون ابزار دقیقا همان چیزی را که ما مدنظر داریم بسنجد و اگر بارها تکرار کردیم به ما نتیجه مشابه دهد... آیا مفاهیم و ملاکهای ما برای اثبات یا رد وجود خدا دارای این ویژگی هستند؟! آیا می توان گفت مفاهیمی چون پیوستگی یا گسستگی الزاما ابزارهای مناسبی است؟ یا اصلا می توان مطمئن بود یک میلیون سال دیگر قوانین حاکم بر پیوستگی و گسستگی همین مفهوم فعلی را همچنان حمایت خواهند کرد؟ پس من شخصا وقتی به ابزار سنجشم مطمئن نیستم حداقل گزینه رد یا قبول بدون شک را می گذارم کنار. می ماند اینکه احتمالا خدا وجود دارد یا احتمالا خدا وجود ندارد.
بیایید اینطور فرض کنیم که احتمالا هدایت کننده فراطبیعی، هوشمند و قادری وجود ندارد و خدا تنها تصوری موروثی از گذشتگان است که در ذهن ما نهادینه شده است. ما توان ارزیابی مسایل عینی را به خوبی داریم به رشد کودک نگاه می کنیم... منظم است. به گردش روز و شب نگاه می کنیم آن هم منظم است. به عملکرد سلولهای بدن نگاه می کنیم آن هم منظم است. وهم برمان میدارد که خوب من هم می توانم خالق نظم باشم باهوش ترین انسانهای دنیا دور هم جمع می شوند تا با استفاده از مفهوم نظم با تعابیر انسانی خودمان، ما هم انسانی بسازیم... و می سازیم اما نهایت چیزی که از آب در میآید یک رباط فوق تخصصی است و دنیا دنیا به هوشو قدرت و استعداد خود می بالیم و بعد به کمیت و کیفیت انسانی که ما ساختیم و انسانهای موجود نگاه می کنیم و در اوج غرورمان احساس عجز می کنیم. ناچاریم اسم کار خودمان را نکه هایت حد هوش و استعداد خودمان است را بذاریم انسان مصنوعی و اعتراف کنیم یک چیزی فوق العاده بهترش ساخته شده! و چون که ماها عمر صرف ساختن کردیم و جانفشانی ها کردیم بعید می دونیم که قدرت هوشمندی پشت ساخت این چیزی که روی دست دستاورد ما زده هست وجود نداشته باشد. پس ناچاریم این گزینه رو هم رد کنیم که احتمالا وجود هوشمندی وجود ندارد.
پس می ماند احتمال سوم یعنی احتمالا یک هوش نظم دهنده ای وجود دارد که به صورت قراردادی اسمش را گذاشته ایم خدا. این هوش فرامادی نظم دهنده شاید که روزی با یک ویزگی های دیگری شناخته بشود و اسمش را تغییر بدهند مثلا ولی به عنوان یک واقعیت پذیرفته شده است در جهانی که مفاهیمی دارد که نسبی هستند و در حد شعور فعلی ما ساده سازی شده اند. یک بچه نوزاد برداشتی که از یک لامپ قرمز متحرک داره با برداشت یک بچه 8 ساله با درک یک مرد یا زن 28 ساله و با درک یک سالمند 100 ساله فرق داره. بعضیها معتقد هستند رشد پیوسته است بعضیا می گن گسسته اما همه معتقدند که رشد مغز از نظر جسمی و شناحتی دخیل است در این درک انسانها از موقعیتهای یکسان. بچه 8 ساله از نظر خودش مهارتها و درکش کامله اما در واقع در مقایسه بایک مرد 25 ساله اون بچه قدرت تفکر اتزاعی هنوز درش شکل نگرفته... و باید منتظر باشه تا بعد... از کجا معلوم که ظرفیت عقلی و شناختی ما در مرحله درک وجود خدا قرار گرفته است یا نه؟ یعنی من اینه سوالم که از کجا معلوم که من در شرایط فعلی الانم ظرفیت اثبات وجود خدا را دارا هستم یا نه... و اینکه این کتابها را هم یکی نوشته با ویژگی های انسانی من! از کجا معلوم که اون هم مثل اون بچه 8 ساله که تفکر انتزاعی نداره اما خودش را منسجم و یکپارچه میدونه و اصلا خبر نداره تفکر انتزاعی هم هست در نتیجه گیریش در وضعیت خطا قرار نداشته باشه؟








علاقه مندی ها (Bookmarks)