درست میگی سکوت عزیز ولی..
امروز ازم خواست افطاری برم خونشون ولی خداییش خسته شدم از این قهر و اشتی کردناش خیلی خنده داره که نه احوالی نه حالی میپرسه یهو میگه بیا به نظر من که عجیبه!!!!
منم گفتم تا وقتی به عشقت ایمان نداشته باشم نه باهات بیرون میام نه کنارت میمونم و اونم گیر داده بود که پس چرا طلاقم نمیدی از مهریه میترسی؟ منم هیچی نگفتم و سکوت...
یه کلام نگفت دوستت دارم تا لااقل یکمی... با اینکه من با وجود عصبانیتم ازش بهش این جمله رو گفتم
[size=medium]تنها دو روز در سال هست که نمیتونی هیچ کاری بکنی!
یکی دیروز و یکی فردا . [/size]
علاقه مندی ها (Bookmarks)