من تقریبا با حالت قهر از خانه اومدم سر کار دلم خیلی گرفته بود امروز صبح از همسرم خداحافظی نکردم و وقتی اون رفته بود سرکار به من اس ام اس داد که شرکته من جواب اس ام اسش هم ندادم دلم خیلی ازش گرفته بود خیلی زیاد یه بغض تو گلوم بود که منتظر یه اشاره بود که بترکه ... تقریبا یک ساعت پیش تلفن داخلیم زنگ خورد برداشتم دیدم همسرمه که زنگ زده و داشت یه جورائی از دلم در میاورد ... خوشحال شدم و از طرفی تا صداش رو شنیدم انگار که بغضم ترکید از اون ور میگفت حالا همکارات فکر میکنن من به تو چی گفتم حالا میگن عجب شوهر بدجنسی داری و ... یه مقدار باهاش صحبت کردم بهش گفتم از دستت ناراحتم و یه مقدار صحبت کردیم و گفت که تو هر کاری واسه من میکنی با منت میکنی ...
بعد از تماس یه اس ام اس بهش دادم که من تو رو واقعا دوست دارم ولی گاهی احساس میکنم که تو من رو و زند بودن من رو ندیده میگیری و این متاسفانه ورودی های من رو قفل میکنه مثل دیشب
بهش گفتم من دوست نداشتم و ندارم زندگیمون بر قاعده لج و لجبازی بگذره و ولی متاسفانه گاهی اینطور میشه وقتی میبینم تو خودت رو از همکاری کردن تو کارهای خونه کنار میکشی و تنبلی رو ترجیح میدی و ازش استفاده میکنی حرصم میگیره هیچ وقت هم که تو پیشنهاد انجام کاری نمیدی که انجام بدی من هم اگه ازت کمک بخوام یا میگی نمیکنم یا میگی بذار بعدن یا ناراحت میشی بعد منهم احساس میکنم که زیاد انرژی نزارم که این روش درست نیست ولی کم میارم گاهی ...
بهم میگه اینطور نیست هر مردی 1000 تا انتظار از زنش داره ولی تو یک انتظار من رو هم با منت برآورده میکنی
بعد ازش خواستم یعنی ازش خواهش کردم که بیاد یه مدت به خواسته های هم اهمیت بدیم گفتم منم همه تلاشم رو میکنم که بی قید و شرط همسری کنم واست گفتم تو قول میدی که جوابم رو داد قول نمیدم 4 سال بدو قول زندگی کردم .. حالا تو برادریتو ثابت کن تا من مثل قبل بشم که من بهش گفتم باید بهتر از قبل بشی اون هم گفت باشه باشه
من چیکار کنم که این غروری که در من ایجاد میشه نیاد وسط و زندگیم رو سخت بگیره واسم ؟








علاقه مندی ها (Bookmarks)