ویولت عزیزم...ازینکه همدردی مثل تو پیدا کردم خیلی خوشحالم....ایکاش روزی میرسید که انقدر قوی بودیم که ترسهامونو میذاشتیم کنار و با واقعیت برخورد اصولی و درست میکردیم...من برخلاف تو از جدایی و عواقبش و... نمیترسم..تو پستهای قبلم گفتم احساسم بیشتر به یجور شرم در برابر پدر و مادرم شباهت داره تا ترس...میدونم بدون همسرم میتونم به راحتی زندگی کنم.چون همین الانم مثل خیلی از زنهایی که دیوانه وار شوهرشونو دوست دارن و بهش وابسته شدن نیستم.من دیگه مثل قدیم احساس خاصی به همسرم ندارم..چون از جانب اون هم هیچ محبتی دریافت نمیکنم....بهضی اوقات آینده رو تصور میکنم که اگه یروزی خدای نکرده پدر.مادر یا خواهرم رو از دست بدم چه بلایی سرم میاد.اما متاسفانه این حس رو به همسرم اصلا ندارم.متوجه ای چی میگم؟نبودش ناراحتم نمیکنه چون بودنش برام تفاوتی ایجاد نمیکنه.حسم نسبت بهش کاملا خنثی اس.نه دوسش دارم نه ازش بدم میاد.وقتی با یه آدمی در روز فقط نیم ساعت سر سفره غذا بشینی و گاهی باهاش یه مهمونی دعوت شی و شب تو تو اتاق و اون جای دیگه سر کنه.بدون هیچ تماسی. لمسی.حرف محبت آمیزی یا حتی دعوایی سر کنی مگه چقد میتونی بهش حس داشته باشی؟برات میشه مثل یه غریبه که فقط فیزیکی کنارته...همین








علاقه مندی ها (Bookmarks)