با سلام و تشکر از همه دوستانمثل اینکه دوستان منظور بنده رو درست متوجه نشدن من 1درصد هم به رابطه یا ازدواج یا.... با ایشون فکر نمیکنم یعنی شاید گاهی تو خیالم فکر کنم که مثلا 6سال پیش بود و من ایشون رو میدیدم و.... ولی الان هر دو متاهلیم و از خانواده های آبرومند من شخصا آدمی نیستم که بخاطر یه حس زندگی خودم و ایشون رو بهم بریزم ایشون هم آدمی نیستن که بخوان به این چیزا فکر کنن من فقط یه احساسی به ایشون دارم و بخاطرش عذاب وجدان هم دارم چون میدونم حتی فکرش هم خیانته میدونم اگه شوهرمم این کارو بکنه نمیبخشمش فقط درمونده ام که چطور این حس رو از بین ببرم من نمیتونم با ایشون اصلا حرف نزنم چون 8ساعت یه جا مار میکنیم هرچند من تو اتاقم تنهام و ازون دخترهایی نیستم که به بهونه های الکی مدام برم با ایشون حرف زنم چون بسیاااااااااااااااررررررر مغرورم ولی بواسطه کارم حرف میزنم اون شب افطاری هم اولین بار بود که من با ایشون حرف و شوخی داشتم.نظر بعضی از دوستان درسته شوخ طبعیه ایشون باعث جذابیتشون برای من شده و همینطور چهره شون این به خاطر اینه که شوهر من اصلا آدم بامزه و شوخ طبعی نیست برعکس من عاشق مردهای شوخ طبع بودم مثلا برادر خودم وقتی 1ساعت باهاش باشی از خنده روده بر میشی یا خواهرم و من عادت کردم به این خنده و خوشگذرونی ولی از وقتی ازدواج کردم یه بار نشده از دست شوهرم بخندم خیلی معمولی و خسته کننده س گاهی فکر میکنم با ایشون اصلا بمن خوش نمیگذره همه چیز تکراری و خسته کننده س و دارم افسرده میشم. دیگه اینکه اصلا اهل تعریف و تمجید کادو و گل خریدن و.... تمام چیزهایی که خانمها بهش علاقه دارن نیست من خیلی با این قضیه کنار اومدم و هیچی ازش نخواستم سوم اینکه رابطه جنسیمون خیلی کمه البته الان عقدیم ولی به هر حال محرمیم و من نیاز دارم ولی الان 1ماهه به بهونه ماه رمضون به من دست نزده (معذرت میخوام که اینا رو گفتم فکر کردم لازمه) با وجود همه اینا من شوهرم رو دوست دارم و عاشق ایشون نیستم چون میدونم ایشون هم به قول دوستان شاید تو زندگی ایده آل نباشن من فقط یه احساس خوشایند به ایشون دارم که میخوام از بین ببرمش








علاقه مندی ها (Bookmarks)