نمیدونم ولی فکر میکنم ما مشکلمون با ازدواج حل بشه، پیش مشاور هم که رفتم بهم گفت شوهرتو دوست داری ولی چون ازش دوری(بعلت تحصیل من در یک شهر دور) حساس شدی و این اختلافات پیش میاد.
بهش گفتم و یک ترم اومد پیشم و خونه گرفتیم با وجود همه ی مشکلاتی که داشتیم (هرچند بازم دعوا بود بعلت اینکه ایشون محبت کردن رو یاد نداره و بهم توجه نمیکرد) ولی بهترین دوران رو داشتیم ولی چون هیچ کاری واسه آینده نکردیم و من بازم مدام به شوهرم سرکوفت میزدم که خرج اونم بابام داره میده شوهرم خیلی پشیمون شد. ولی آخرشم منکه تابستون برگشتم دیگه نتونستم تنها ولش کنم و خودم که عاقلانه هم فکر کردم با خودم گفتم پیش خونوادش باشه بهتره و راضیش کردم برای همیشه برگرده، هرچند برام خیلی سخت بود