سلام . عزیزم اگه انقدر عصبی هستی و نمیتونی خشمتو کنترل کنی بهتر نیست تحت نظر روانپزشک از ی آرام بخشه ضعیف که عوارض جانبی کمتری داره استفاده کنی ؟در ضمن وسواس هیچ وقت خود به خود برطرف نمیشه و حتما باید درمان بشه![]()
تشکرشده 17 در 8 پست
سلام . عزیزم اگه انقدر عصبی هستی و نمیتونی خشمتو کنترل کنی بهتر نیست تحت نظر روانپزشک از ی آرام بخشه ضعیف که عوارض جانبی کمتری داره استفاده کنی ؟در ضمن وسواس هیچ وقت خود به خود برطرف نمیشه و حتما باید درمان بشه![]()
سان آی (یکشنبه 13 مرداد 92)
تشکرشده 82 در 51 پست
هلن عزیز من اینقدرام وضعم بد نیست که برم دکتر
دیر اومدم نشته هامو بنویسم چون حتی اینترنت ما مشترک شده تو هفته 3 تا 4 روز خونه پدر شوهرمه هیچ چیزمون خصوصی نیست پدرم با پدر شوهرم حرف زده بود و مستقیما همه چیز رو گفته بود ولی اونا که حالیشون نیست دست از سرمون بر نمی دارن همش زنگ می زنن همش وابستگی به پسرشون اه حالم بهم می خوره ما این چند روز رو خوب بودیم ولی بازم دیروز خود به خود عوض شد گفت من بعداظهر می رم خونه پدرم منم گفتم دوست دارم با هم باشیم گفت شرمنده من می رم خونه پدرم خلاصه رفت منم رفتم خونه پدرم و کلی با خواهر و برادرام خوش گذروندم شب ساعت 12 اومد دنبالم صداش در نمی اومد معلوم نیست چی بهش گفتن بهم گفت اگه با خونواده من خوب نباشی من نمی تونم باهات زندگی کنم منم گفتم خونوادت همش به من متلک می گن همش به من بی احترامی می کنن گفت نه تو خیلی حساسی از این جور حرفا گفتم من دوست دارم دو هفته یه بار بیام خونه پدرت گفت نخیر و نمی شه و خلاصه امروز شنبه از سر کار زنگ زد خوب بود اخلاقش انگار دیوانس یه روز خوب یه روز بد بعداظهرشم با هم رفتیم بیرون برام گوشی خریدو منم کلی تشکر کردم حالا موندم خدا عید چه جوری برم خونه پدرش اینقدر ازشون بدم می اد مخصوصا از پدر شوهرم از اون کارش که پدرم زنگ زد نمی دونم چه جوری خودمو قانع کنم عید برم خونشون اگه نرم شوهرمم نمی اد خونه پدر من جدیدا دارم خودمو کنترل می کنم که زیاد باهاش بحث نکنم حتی جمعه بهم گفت دهنتو ببند اسم خونوادمو نیار تو چکاره ای ولی اصلا جوابشو ندادم دارم سعی می کنم خودمو کنترل کنم و اوضاع رو حفظ کنم
- - - Updated - - -
هلن عزیز من اینقدرام وضعم بد نیست که برم دکتر
دیر اومدم نشته هامو بنویسم چون حتی اینترنت ما مشترک شده تو هفته 3 تا 4 روز خونه پدر شوهرمه هیچ چیزمون خصوصی نیست پدرم با پدر شوهرم حرف زده بود و مستقیما همه چیز رو گفته بود ولی اونا که حالیشون نیست دست از سرمون بر نمی دارن همش زنگ می زنن همش وابستگی به پسرشون اه حالم بهم می خوره ما این چند روز رو خوب بودیم ولی بازم دیروز خود به خود عوض شد گفت من بعداظهر می رم خونه پدرم منم گفتم دوست دارم با هم باشیم گفت شرمنده من می رم خونه پدرم خلاصه رفت منم رفتم خونه پدرم و کلی با خواهر و برادرام خوش گذروندم شب ساعت 12 اومد دنبالم صداش در نمی اومد معلوم نیست چی بهش گفتن بهم گفت اگه با خونواده من خوب نباشی من نمی تونم باهات زندگی کنم منم گفتم خونوادت همش به من متلک می گن همش به من بی احترامی می کنن گفت نه تو خیلی حساسی از این جور حرفا گفتم من دوست دارم دو هفته یه بار بیام خونه پدرت گفت نخیر و نمی شه و خلاصه امروز شنبه از سر کار زنگ زد خوب بود اخلاقش انگار دیوانس یه روز خوب یه روز بد بعداظهرشم با هم رفتیم بیرون برام گوشی خریدو منم کلی تشکر کردم حالا موندم خدا عید چه جوری برم خونه پدرش اینقدر ازشون بدم می اد مخصوصا از پدر شوهرم از اون کارش که پدرم زنگ زد نمی دونم چه جوری خودمو قانع کنم عید برم خونشون اگه نرم شوهرمم نمی اد خونه پدر من جدیدا دارم خودمو کنترل می کنم که زیاد باهاش بحث نکنم حتی جمعه بهم گفت دهنتو ببند اسم خونوادمو نیار تو چکاره ای ولی اصلا جوابشو ندادم دارم سعی می کنم خودمو کنترل کنم و اوضاع رو حفظ کنم
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)
علاقه مندی ها (Bookmarks)