سلام
من 27 شوهرم 30. ارتباط من در ظاهر با اونا خوبه ولی اونا نمیخوان ارتباط خوب باهم داشته باشیم. من اوایل زیاد زنگ و سر میزدم به مادرشوهر ولی اون زنگهای انگشت شمارشو کم کم قطع کرد و حتی یه تعارف و دعوت برا رفتن به خونشون نمیکرد و پسرش که بهشون میگفت من بابت این قضیه ناراحتم با سنگدلی جوابی که میدادن این بود زندگی اونه نه زندگی ما!!! البته الانم پسرش ناراحتی من براش اهمیتی نداره و شده مثه خودشون.
اوایل ارتباط شوهرم با خونوادم خوب بود و خداییش خونوادم براش از از نظر احترام و محبت و پذیرایی سنگ تموم میذاشتن، کاملا برعکس خونوادش. ولی بخاطر اینکه رفتار خونوادش پررنگ نشه و من مقایسه و اعتراض نداشته باشم از کمکاری خونوادش، به بهونه های مختلف و توصیه خونوادش ارتباطشو با خونوادم خیلی کم کرده. تا جایی رسیده که میگه به تعداد دفعاتی که تو میای خونمون میام خونتون، اینم درصورتیه که جدیدا از من خیلی به ندرت میخواد که برم خونشون. وقتی هم که میرم با کم محلی و کنایه و خساستشون مواجه میشم.
دلیل خونوادش برا مخالفت با من، حسادت به من و خونوادم، و از دست دادن پسرشون و خرج نکردن خودشون و پسرشون برای منه.چون شوهرم همه کاره ی خونشونه و مث یه خدمتکار در خدمت مادرشه. با اینکه عقدیم هیچ پولی بهم نمیده و با توصیه مادرش، انتظار داره بعدا هم خودم خرج خودمو درآرم و حتی هردرآمدی که داشته باشم دودستی تقدیمش کنم.
با اینکه همه هم و غم شوهرم و خونوادش خساست و مسائل مادیه، میخوام بذونم چطور شوهرم رو بیشتر جذب خودم کنم تا وابستگیش از خونوادش کمتر شه و منو خواسته هام کمی براش مهم بشه.









علاقه مندی ها (Bookmarks)