توی چند وقته چند بار پیش اومده که گفتم میبخشمت و میزارم پیش خدا ولی هر بار اتفاقی میوفته که همه چی یادم میاد و دوباره داغون میشم و دلم پر از خشم و نفرت میشه و میخوام کارو تموم کنم آخه مشکل من یکی دوتا نیست!!
آخه ما باهم نسبت فامیلی داریم و خونمون توی یه کوچه هست و چون شاغل هستم ممکنه خیلی پیش بیاد که ببینمش و وقتی میبینمش دوباره بهم میریزم و نمیتونم خودمو کنترل کنم تنم یخ میشه و دندونامو روی هم فشار میدم و تند تند نفس میکشم و با خشم و نفرت از کنارش رد میشم و هر بار این اتفاق میوفته و نمیتونم کاری بکنم و خشممو خالی کنم و وقتی بیام خونه گریه میکنم و تا چند روز به این فکر میکنم که چطوری انتقام بگیرم
خونشون که به هیچ وجه نمیرم چون میدونم نمیتونم خودمو کنترل کنم!!
فقط همیشه دعا میکنم خدایا منو نجات بده!
این وضیعت منه!! الانم موقیعت مسافرت ندارم ! دلم میخواد برم جایی که هیچ وقت دورو برم نباشه و هیچ اطلاعی ازش نداشته باشم ولی چطوری وقتی همیشه جلوی چشمم رژه میره و خواه یا ناخواه از زندگیش مطلع میشم!
حالا بازم میگین انتقام نگیرم که داره راست راست کنارم زندگی میکنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خانوادم که اصلا درکم نمیکنن دلشون میخواد هربار که خونشون میرن منم بیام و خودمو بی خیال نشون بدم آخه چطوری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بیام که چی بشه؟؟؟؟ بیام زنشو ببینم و داغون بشم ؟؟؟؟
آخ خدا به دادم برس