به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 2 از 7 نخستنخست 1234567 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 20 , از مجموع 62
  1. #11
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    یکشنبه 25 اردیبهشت 01 [ 00:01]
    تاریخ عضویت
    1390-6-17
    نوشته ها
    1,916
    امتیاز
    39,710
    سطح
    100
    Points: 39,710, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassOverdriveVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    3,893

    تشکرشده 3,096 در 1,314 پست

    Rep Power
    317
    Array
    سلام مجدد به جناب نگارگر.

    نگید این پوه خودش دیوونه است و میاد بقیه رو نصیحت میکنه ها ..............
    خب یکمی خل هستم. ولی تونستم به اضطرابم غلبه کنم.

    گفتم که شما قبل از هرچیز باید اضطرابتون رو کنترل کنید.فعلا این مهمترین کاره.احتمال داره افسردگی خفیفی هم داشته باشید. توصیه میکنم به روانشناس و روانپزشک مراجعه کنید.

    در ادامه:
    شکایتهاتون رو از پدرتون خوندم. درکتون میکنم. پدر و مادر من هم در حق هم خیلی بدی ها کردن.

    ولی شما نباید اینقدر خودتون رو درگیر این مساله کنید. ببینید پدرتون حق داره رفتاری با محبت نداشته باشه. چون بهش محبت نشده. طرد شده، اون هم در حدی که به قول خودتون همه ی فامیل میدونند.شما چرا با همون نگاه دلسوزانه ای که به مادرتون دارید به پدرتون نگاه نمیکنید؟ پدرتون هم بهش کم توجهی شده. پدرتون هم قلب و احساس و غرور و شخصیتش توی اون طرد شدن به قتل رسیده. ولی با وجود این رنج عظیم که به قلبش وارد شده زندگی کرده. حداقلش اینه که معلومه مادرتون در زندگی با پدرتون افسرده نشده. چون هنوز به قول خودتون ذوق ادامه تحصیلش و کارتون دیدنش رو داره. پدرتون به هرحال تونسته فرزندی مثل شما با استعداد و باهوش رو تا به اینجا برسونه. میگید به اصرار مادرتون بوده. قبول. ولی به هرحال کرده. بهتون گفته ازت متنفرم؟ چون پدره و شما پسرش. چون بزرگترین افتخار پدر اینه که پسرش بهش افتخار کنه ولی او با تمام تلاشی که در حد توان عاطفی اش(هرچند ضعیف بوده)کرده ولی باز هم شما حالتی نفرت آلود از او دارید. او هم این رو حس میکنه و نمیتونه رابطه عاطفی خوبی با شما برقرار کنه. درکش کنید. شما اینجا یه فداکاری کنید و بذارید حس کنه که حداقل پسرش ، رنج کشتن احساسات و قلبش رو درک میکنه.

    یه روز که خوابیده و توی خواب عمیقه برو نگاش کن.اونم یه روز جوان و شاداب بوده. یه روز دیگه خدایی نکده ممکنه دیگه نباشه. این چین و چروکهای روی صورتش معلوم نیست از کدوم زخمای روزگار پیش اومده. به نماز شب خوندنش طعنه میزنی؟ از کجا میدونی؟ شاید توی اوج ناامیدیش از اینکه توی این دنیا یکی درکش کنه و دوستش داشته باشه میره پیش خدا که حداقل حس کنه او درکش میکنه.

    کی از دل کی خبر داره؟
    خیلی بد در موردش قضاوت نکن. باهاش مهربون باش. باهاش رفیق تر باش.

    شاید حرفام خیلی احساساتی شد. ولی وقتی گفتی طردش کردن میشه فهمید چرا اینطوری شده.


    از این به بعد هم لطفا نسبت به شکایت از پدرتون تمرکز زدایی کنید و اصلا بی خیال فکر کردن بهش و صحبت کردن ازش بشید. خود من تا وقتی هی از این و اون شکایت میکردم حالم خیلی بدتر میشد.

    در مورد اون دختر خانم.چه این قضیه جور بشه چه نشه شما از ادامه تحصیل و مثبت زندگی کردن ضرر نمیکنید.شما این همه امید دارید. میگید میخواید سال دیگه انشاالله برید خواستگاری. خب پس چه جای ناامیدی و اینکه میگید میخوام تمومش کنم؟؟؟!!!!! این خانواده و پدر ومادرتون بی ربط به شما نیستن. ولی اونقدر هم مربوط نیستن که شما بخاطرش از زندگی دست بکشید. شما به فکر خودتون و آیندتون باشید.


    - - - Updated - - -

    سلام مجدد به جناب نگارگر.

    نگید این پوه خودش دیوونه است و میاد بقیه رو نصیحت میکنه ها ..............
    خب یکمی خل هستم. ولی تونستم به اضطرابم غلبه کنم.

    گفتم که شما قبل از هرچیز باید اضطرابتون رو کنترل کنید.فعلا این مهمترین کاره.احتمال داره افسردگی خفیفی هم داشته باشید. توصیه میکنم به روانشناس و روانپزشک مراجعه کنید.

    در ادامه:
    شکایتهاتون رو از پدرتون خوندم. درکتون میکنم. پدر و مادر من هم در حق هم خیلی بدی ها کردن.

    ولی شما نباید اینقدر خودتون رو درگیر این مساله کنید. ببینید پدرتون حق داره رفتاری با محبت نداشته باشه. چون بهش محبت نشده. طرد شده، اون هم در حدی که به قول خودتون همه ی فامیل میدونند.شما چرا با همون نگاه دلسوزانه ای که به مادرتون دارید به پدرتون نگاه نمیکنید؟ پدرتون هم بهش کم توجهی شده. پدرتون هم قلب و احساس و غرور و شخصیتش توی اون طرد شدن به قتل رسیده. ولی با وجود این رنج عظیم که به قلبش وارد شده زندگی کرده. حداقلش اینه که معلومه مادرتون در زندگی با پدرتون افسرده نشده. چون هنوز به قول خودتون ذوق ادامه تحصیلش و کارتون دیدنش رو داره. پدرتون به هرحال تونسته فرزندی مثل شما با استعداد و باهوش رو تا به اینجا برسونه. میگید به اصرار مادرتون بوده. قبول. ولی به هرحال کرده. بهتون گفته ازت متنفرم؟ چون پدره و شما پسرش. چون بزرگترین افتخار پدر اینه که پسرش بهش افتخار کنه ولی او با تمام تلاشی که در حد توان عاطفی اش(هرچند ضعیف بوده)کرده ولی باز هم شما حالتی نفرت آلود از او دارید. او هم این رو حس میکنه و نمیتونه رابطه عاطفی خوبی با شما برقرار کنه. درکش کنید. شما اینجا یه فداکاری کنید و بذارید حس کنه که حداقل پسرش ، رنج کشتن احساسات و قلبش رو درک میکنه.

    یه روز که خوابیده و توی خواب عمیقه برو نگاش کن.اونم یه روز جوان و شاداب بوده. یه روز دیگه خدایی نکده ممکنه دیگه نباشه. این چین و چروکهای روی صورتش معلوم نیست از کدوم زخمای روزگار پیش اومده. به نماز شب خوندنش طعنه میزنی؟ از کجا میدونی؟ شاید توی اوج ناامیدیش از اینکه توی این دنیا یکی درکش کنه و دوستش داشته باشه میره پیش خدا که حداقل حس کنه او درکش میکنه.

    کی از دل کی خبر داره؟
    خیلی بد در موردش قضاوت نکن. باهاش مهربون باش. باهاش رفیق تر باش.

    شاید حرفام خیلی احساساتی شد. ولی وقتی گفتی طردش کردن میشه فهمید چرا اینطوری شده.


    از این به بعد هم لطفا نسبت به شکایت از پدرتون تمرکز زدایی کنید و اصلا بی خیال فکر کردن بهش و صحبت کردن ازش بشید. خود من تا وقتی هی از این و اون شکایت میکردم حالم خیلی بدتر میشد.

    در مورد اون دختر خانم.چه این قضیه جور بشه چه نشه شما از ادامه تحصیل و مثبت زندگی کردن ضرر نمیکنید.شما این همه امید دارید. میگید میخواید سال دیگه انشاالله برید خواستگاری. خب پس چه جای ناامیدی و اینکه میگید میخوام تمومش کنم؟؟؟!!!!! این خانواده و پدر ومادرتون بی ربط به شما نیستن. ولی اونقدر هم مربوط نیستن که شما بخاطرش از زندگی دست بکشید. شما به فکر خودتون و آیندتون باشید.

  2. #12
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    یکشنبه 25 اردیبهشت 01 [ 00:01]
    تاریخ عضویت
    1390-6-17
    نوشته ها
    1,916
    امتیاز
    39,710
    سطح
    100
    Points: 39,710, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassOverdriveVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    3,893

    تشکرشده 3,096 در 1,314 پست

    Rep Power
    317
    Array
    سلام آقای نگارگر.

    از دست من که ناراحت نشدید یه موقع؟؟؟؟؟؟

  3. #13
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    سه شنبه 22 بهمن 92 [ 18:22]
    تاریخ عضویت
    1392-5-19
    نوشته ها
    93
    امتیاز
    742
    سطح
    14
    Points: 742, Level: 14
    Level completed: 43%, Points required for next Level: 58
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    3 months registered500 Experience PointsTagger First Class
    تشکرها
    79

    تشکرشده 116 در 57 پست

    Rep Power
    0
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط Pooh نمایش پست ها
    سلام آقای نگارگر.

    از دست من که ناراحت نشدید یه موقع؟؟؟؟؟؟
    سلام.وقت بخیر...
    خیر.برای چی؟چرا ناراحت بشم؟
    یه سوال دارم.من به فصل پاییز خیلی حساسم.فقط همین فصل پاییزه.وقتی میاد همیشه از قبلش دلهره دارم.از این فصل متنفرم.خیلی حس های بدی دارم.حس افسردگی.غم.سرخوردگی.تنهایی. غصه.و هر چیز کلافه کننده ای که بهش فکر کنید.حس مرگ دارم.قسم میخورم همش دوست دارم بمیرم.از تاریک شدنای زودش..از بادهای سردش.برگ های زرد چهارباغ...از همش متنفرم.به وحشتم میاندازه.دوست دارم وقتی این چیزارو میبینم خودمو خلاص کنم...
    قبلا اینطور نبودم...چند ساله اینطور شدم...شاید یه چهار پنج ساله...
    شما هم این حس هارو دارید؟کسی هست این حس هارو داشته باشه؟علتش چیه؟من این چند ساله از همین موقع ها که میشه دلهره و غم و عزای اومدن پاییز رو پیدا میکنم.چند روزه اومدن پاییز رو حس میکنم.این احساس ها باز اومده سراغم...

    - - - Updated - - -

    همش فکر میکنم روانم مشکل داره و دیوانم...
    اون موقع که کلاس نقاشی و نگارگری میرفتم سال 77 تا 84.دوره راهنمایی و دبیرستان بودم...کلاسام محل برگزاریش دانشگاه هنر بود.پشت عالو قاپو...پشت میدون شاه(نقش جهان).اون موقع ها تو پاییز هوا زود تاریک میشد...اذر و ابان ماه.هواش سرد میشد.باد سرد میومد.این برگ های چنارهای سالخورده خیابون سپه میریخت تو پیاده رو و با اب بارون خیس میخورد و زیر پای مردم له میشد...
    حالا هر وقت پاییز میشه تک تک صحنه های اینطوری تو ذهنم تداعی میشه...من نازک نارنجی و یا بچه نیستم.اما ناخوداگاه یاد این چیزا که میافتم کلا بهم میریزم.اول این میاد تو ذهنم....بعد هزارتاچیز دیگه...کلی اهنگ و موسیقی مزخرف...هی یاد تخت فولاد میافتم(اسم یه قبرستانه در اصفهان).بی اختیار گریم میگیره.حالم بد میشه.وقتی به چراییش و علتش فکر میکنم هیچ دلیلی برای خرابی حالم و دل گرفتگیم ندارم.هیچ دلیلی نمیاد تو ذهنم.اما همینطور الکی گریم میگیره.بغضم میگیره.اعصابم به کلی داغون میشه.همه چیز درونم به جوش میاد.به خدا اصلا وقتی میشینم بهش فکر میکنم میبینم تو این مواقع چیزایی که میاد تو ذهنم خیلی بی معناست.همش هوای سرد و تاریکه.همون صحنه های چهارباغ و خیابون سپه.برگ های زرد.بارون...قبرستون و سنگ های قبر و تنهایی مرده ها...دیوار اجری و نماکاری شده.پشت ساختمون عالی قاپو...اما نمیدونم اینا چی داره که بخواد من رو همیشه و هر سال اینطور بهم بریزه.مشکلم اینه که هر سالم تکرار میشه.بدبختانه عذاب اورترین قسمتش اینه که هیچ راه و چاره ای هم براش ندارم و وامیمونم توش.یه استیصال طاقت فرسا...

  4. #14
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    یکشنبه 25 اردیبهشت 01 [ 00:01]
    تاریخ عضویت
    1390-6-17
    نوشته ها
    1,916
    امتیاز
    39,710
    سطح
    100
    Points: 39,710, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassOverdriveVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    3,893

    تشکرشده 3,096 در 1,314 پست

    Rep Power
    317
    Array
    فکر کردم از پستم ناراحت شده اید. خلاصه ببخشید اگر حرفایی توش بوده که نپسندیدید یا شما رو رنجونده.

    عین من.
    منم چهار پنج ساله از اوایل شهریور تا اواخر پاییز حال بدی دارم.برعکس از اسفند به اون طرف انگار دنیا رو بهم دادن. دلم میخواد هر جا داره بهار میشه منم کوچ کنم همونجا.
    گاهی دلم میخواد منم میرفتم به خواب زمستونی تا زمستونو پاییز رو نبینم وبا بهار بیدار بشم.

    به این میگن افسردگی فصلی. چیز نگران کننده ای نیست.

    توی فصل پاییز هرچقدر آدم سرش شلوغ باشه بهتره.
    راستی اگه منظورتون چهارباغ اصفهانه علیرغم دلگیر بودنش چهارباغ خیلی خوشکل میشه.

    من یه چیزایی از پاییز رو دوست دارم. مثلا وقتی برگها زیر پام خش خش میکنن. یا وقتی برگهای زرد رو ی چمن های سبز افتادن.

    یه شعر از مهدی اخوان ثالث توی کتاب ادبیات دبیرستانمون بود. اگه یادتون باشه گفته بود:


    باغ بی برگی که میگوید که زیبا نیست؟
    داستان از میوه های سر به گردون سای اینک خفته در تابوت پست خاک میگوید.

    وای کامل حفظش بودما!!! حالا فقط همینش یادم مونده.......

    اگه به عکاسی علاقه دارید توی پاییز میتونید عکسای خیلی قشنگی بگیرید. اینجوری پاییز هم براتون قشنگتر و زیباتر میشه.

    - - - Updated - - -

    میتونم بفهمم چی میگید. بخصوص چیزایی که از اصفهان تعریف میکنید رو میتونم کاملا تصور کنم. درک میکنم.

    اما این طبیعیه. خیلی از آدمها هستن که پاییز براشون غم انگیزه. اکثرا هم میکن چون یاد استرس های مدرسه و سختی ها می افتیم. یکی از چیزهایی که خیلی خاطرات رو زنده میکنه بو هست. پاییز هم بوی خاصی داره که شدتش از بوی فصلهای دیگه بیشتره. کلا ممکنه حسهای بدی که داشتیم رو برامون تداعی کنه بدون اینکه دقیقا بدونیم اون احساسات مربوط به چه اتفاق و روزهاییه.

    ولی این اصلا ربطی نداره به اینکه من و شما روانی باشیم!!!!!

    چرا هی به خودتون مارک روانی میزنید آخه؟
    دعواتون میکنمااا !!!!

  5. #15
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    سه شنبه 22 بهمن 92 [ 18:22]
    تاریخ عضویت
    1392-5-19
    نوشته ها
    93
    امتیاز
    742
    سطح
    14
    Points: 742, Level: 14
    Level completed: 43%, Points required for next Level: 58
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    3 months registered500 Experience PointsTagger First Class
    تشکرها
    79

    تشکرشده 116 در 57 پست

    Rep Power
    0
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط Pooh نمایش پست ها
    فکر کردم از پستم ناراحت شده اید. خلاصه ببخشید اگر حرفایی توش بوده که نپسندیدید یا شما رو رنجونده.

    عین من.
    منم چهار پنج ساله از اوایل شهریور تا اواخر پاییز حال بدی دارم.برعکس از اسفند به اون طرف انگار دنیا رو بهم دادن. دلم میخواد هر جا داره بهار میشه منم کوچ کنم همونجا.
    گاهی دلم میخواد منم میرفتم به خواب زمستونی تا زمستونو پاییز رو نبینم وبا بهار بیدار بشم.

    به این میگن افسردگی فصلی. چیز نگران کننده ای نیست.

    توی فصل پاییز هرچقدر آدم سرش شلوغ باشه بهتره.
    راستی اگه منظورتون چهارباغ اصفهانه علیرغم دلگیر بودنش چهارباغ خیلی خوشکل میشه.

    من یه چیزایی از پاییز رو دوست دارم. مثلا وقتی برگها زیر پام خش خش میکنن. یا وقتی برگهای زرد رو ی چمن های سبز افتادن.

    یه شعر از مهدی اخوان ثالث توی کتاب ادبیات دبیرستانمون بود. اگه یادتون باشه گفته بود:


    باغ بی برگی که میگوید که زیبا نیست؟
    داستان از میوه های سر به گردون سای اینک خفته در تابوت پست خاک میگوید.

    وای کامل حفظش بودما!!! حالا فقط همینش یادم مونده.......

    اگه به عکاسی علاقه دارید توی پاییز میتونید عکسای خیلی قشنگی بگیرید. اینجوری پاییز هم براتون قشنگتر و زیباتر میشه.

    - - - Updated - - -

    میتونم بفهمم چی میگید. بخصوص چیزایی که از اصفهان تعریف میکنید رو میتونم کاملا تصور کنم. درک میکنم.

    اما این طبیعیه. خیلی از آدمها هستن که پاییز براشون غم انگیزه. اکثرا هم میکن چون یاد استرس های مدرسه و سختی ها می افتیم. یکی از چیزهایی که خیلی خاطرات رو زنده میکنه بو هست. پاییز هم بوی خاصی داره که شدتش از بوی فصلهای دیگه بیشتره. کلا ممکنه حسهای بدی که داشتیم رو برامون تداعی کنه بدون اینکه دقیقا بدونیم اون احساسات مربوط به چه اتفاق و روزهاییه.

    ولی این اصلا ربطی نداره به اینکه من و شما روانی باشیم!!!!!

    چرا هی به خودتون مارک روانی میزنید آخه؟
    دعواتون میکنمااا !!!!
    سلام.وقت بخیر.
    اوهوم.درسته...
    منم از اوایل اسفند که میشه دیگه جشنمه...واقعا بوی بهار رو حس میکنم.بهار واقعا میپیچه تو اصفهان.تویه بیشه های ناژوان.تو تک تک چنارهای خیابان عباس اباد...تک تک درختای چهارباغ...
    .................................................. ...............
    دوستی دارم که عکاس هستند.دوست عکاس البت زیاد دارم اما ایشون حرفه ترن نسبت به بقیه دوستان و البت منم کمی باهاش صمیمی ترم.همیشه عکسهای پاییزش رو که میبینم و یا عکس های سیاه سفیدش رو تا چند روز حالم دگرگونه.همه این چیزایی که میگم میاد سراغم...
    نه..من مهر و درس و مدرسه نمیاد تو ذهنم.البت نه که نیاد...مثلا مدرسه ابتداییم چرا میاد.اما فقط فضای تاریک دم غروب و بیشتر پیاده رو کنارش و خیابونی که مدرسمون سرشه.همین.هیچ دلیلی هم براش ندارم.فقط حس میکنم تو پاییز همه ادم ها انگار سرد میشن و از هم فاصله میگیرن.با هم غریبه میشن.بی فاوت میشن.ببیسن مثلا همین حس وحشت رو هربار که میام تهران به خیابون های تهران دارم.همین حس رو وقتی تو مترو میشینم دارم.حالا هر زمان باشه.بعد یهو همه این حس هایی که تو این دوتا پست گفتم یهو بی دلیل بروز میکنه.شاید بهار باشه.اما تو مترو یهو همه اینا برام تداعی میشه....
    دور ازجون...من خودم رو گفتم روانی شدم.اخه ببینید مثلا خودم تا چند سال پیش اصلا این چیزا برام معنا نداشت.تو این چند ساله...خصوصا چند ماه اخیر خیلی دیگه شدید شده...خب قبول ندارید یه جای کارم داره میلنگه...چرا بقیه اینطور نیستند.چرا خانوادم این طور نیستند.وقتی اینطور منو میبینند میخندند...چرا بقیه این حس هارو ندارند...

  6. #16
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    یکشنبه 25 اردیبهشت 01 [ 00:01]
    تاریخ عضویت
    1390-6-17
    نوشته ها
    1,916
    امتیاز
    39,710
    سطح
    100
    Points: 39,710, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassOverdriveVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    3,893

    تشکرشده 3,096 در 1,314 پست

    Rep Power
    317
    Array
    آقای نگارگر. آخه من که میگم. شما باید برید توسط روانپزشک چکاپ بشید. همین.

    در یه ناپیک دیگه دیدم که از کابوس دیدن هم صحبت کرده اید. این موارد اگر در شما شدت داره احتمالا تنظیم هورمون های مغزیتون کمی به هم ریخته. با مصرف دارو متعادل میشه.

    اصلا نگران نباشید. دارو خوردن به معنی روانی بودن نیست. مثل همون دارو خوردن برای بیماری های دیگه است.

    اگر اصفهان هستید، چند تا مرکز مشاوره معتبر بهتون معرفی میکنم.
    1- خیابان طیب، سر شمش آبادی، مرکز مشاوره آفتاب.

    توی این مرکز مشاوره دکتر روانپزشکی هست به نام (اگه اشتباه نکنم) آقای دکتر نیکفر.

    2- خیابان طیب،نرسیده به پمپ بنزین، اون طرف که مادی هست. مرکز مشاوره نویدبخش. یه مشاور خوب که اونجا هست و در زمینه وسواس هم کار میکنه و عضو هیات علمی دانشگاه اصفهان هم هست خانم دکتر نصر.

    3- خانم دکتر آزیتا مکارمی هم یه روانپزشک خوبه. البته دقیقا مطبش رو نمیدونم کجاست.

    حتما مراجعه کنید. اصلا نگران نباشید.

  7. کاربر روبرو از پست مفید Pooh تشکرکرده است .

    نگارگر 1986 (چهارشنبه 23 مرداد 92)

  8. #17
    مدیران انجمن

    آخرین بازدید
    یکشنبه 17 خرداد 05 [ 11:17]
    تاریخ عضویت
    1392-4-02
    محل سکونت
    ایران
    نوشته ها
    2,013
    امتیاز
    37,353
    سطح
    100
    Points: 37,353, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 35.0%
    دستاوردها:
    OverdriveTagger First ClassSocialVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    4,467

    تشکرشده 6,549 در 1,838 پست

    Rep Power
    0
    Array
    سلام نگارگر،چندتا ازویژگی های که گفتی باشما مشترک هستم.ناراحتی ازپدر،اختلاف شدیدش بامادر،مذهب مصنوعی(فکرکنم پدرت دراین زمینه بهترهست).اما به این نتیجه رسیدم که مشکل پدرومادربه خودشون مربوطه واحتمالا مادرت ومادرمن درتعریف ازخاطرات تلخ گذشته یکسویه وافراطی حرف میزنن چون ذهن دستکاری میکنه،ریشه نفرت ازپدرت محبت ذاتی هست که به او داری ولی داری دست وپا میزنی قبولش نکنی حتی با افکار خشونت گرا.فکرنمیکنی اگه با پدرت میونه بهتری درپیش بگیری یه چیزایی دروجودت حل بشود؟احتمالا دیگه بعدش زیادبه نظرت مذهبی نرسه.من هم به تاریخ علم علاقه مند هستم کتابای سنگینی دراین موردخوندم اما جالب بودواسم که پرچمدارهای تمام دانشمندان مهم دنیا کسانی مثل انیشتن و نیوتن خودشون آدما معتقدی بودند وبه خاطر درک بیشترخدا راه علم رودرپیش گرفتند نیوتن دوتاکتابش (نیوتن فقط دوکتاب دارد)روبه واتیکان تقدیم میکنه میگه اگرفقط یک نفر ایمان بیاره من به هدفم رسیدم.انیشتن هم درکتاب جهانی که من میبینم به وضوح نشون داده پشت این همه جستجوی علمی انگیزه اعتقادی داشته.محکم کردن اعتقادباعث میشه میلت به خودکشی هم ضعیف بشود.منم بافصل پاییزمشکل داشتم ازاولش غم دنیامیومد سراغم تا اخرآذرماه افسرده بودم ولی باورکن پشت این افسردگی عشق عجیبی به پاییزهست واین به خاطرلطافت روحته الان ۱۸۰درجه نظرم به پاییز تغییرکرده یه فصل فوق العاده عمیق وبامعنا برگهای قرمزبعضی درختهاوگلها آدمودیونه میکنه گردوی تازه با آب نمک بخور ببین چه پیامی ازپاییز داره جشن مهرگان که جشن باستانی بوده اوایل پاییزه درموردش مطالعه کن ببین چقدر زیباست.اگه به پاییز عشق نداشتم چیزی نمیگفتم اناروسیب پاییزی چه پیام بدی ازپاییز داره(به فکرخوردنیاش نیستم یه پیامهایی ازعمق وجودمیتونی بادیدنشون بگیری).من فکرمیکنم هرچی تمام فصول میادومیره توی پاییزبه معناش میرسیم حتی افکارو رفتارهای انسانی چون فصل عمیق فکرکردنه.هروقت میخام برم تخت جمشید ترجیح میدم اوایل پاییزبرم روح باستانی بودنش رواون موقع واقعا درک میکنی.

  9. کاربر روبرو از پست مفید ammin تشکرکرده است .

    نگارگر 1986 (چهارشنبه 23 مرداد 92)

  10. #18
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    سه شنبه 22 بهمن 92 [ 18:22]
    تاریخ عضویت
    1392-5-19
    نوشته ها
    93
    امتیاز
    742
    سطح
    14
    Points: 742, Level: 14
    Level completed: 43%, Points required for next Level: 58
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    3 months registered500 Experience PointsTagger First Class
    تشکرها
    79

    تشکرشده 116 در 57 پست

    Rep Power
    0
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط Pooh نمایش پست ها
    آقای نگارگر. آخه من که میگم. شما باید برید توسط روانپزشک چکاپ بشید. همین.

    در یه ناپیک دیگه دیدم که از کابوس دیدن هم صحبت کرده اید. این موارد اگر در شما شدت داره احتمالا تنظیم هورمون های مغزیتون کمی به هم ریخته. با مصرف دارو متعادل میشه.

    اصلا نگران نباشید. دارو خوردن به معنی روانی بودن نیست. مثل همون دارو خوردن برای بیماری های دیگه است.

    اگر اصفهان هستید، چند تا مرکز مشاوره معتبر بهتون معرفی میکنم.
    1- خیابان طیب، سر شمش آبادی، مرکز مشاوره آفتاب.

    توی این مرکز مشاوره دکتر روانپزشکی هست به نام (اگه اشتباه نکنم) آقای دکتر نیکفر.

    2- خیابان طیب،نرسیده به پمپ بنزین، اون طرف که مادی هست. مرکز مشاوره نویدبخش. یه مشاور خوب که اونجا هست و در زمینه وسواس هم کار میکنه و عضو هیات علمی دانشگاه اصفهان هم هست خانم دکتر نصر.

    3- خانم دکتر آزیتا مکارمی هم یه روانپزشک خوبه. البته دقیقا مطبش رو نمیدونم کجاست.

    حتما مراجعه کنید. اصلا نگران نباشید.

    سلام.وقت بخیر....
    یک عالمه سپاس از لطف شما به خاطر لینک ها و ادرس هاتون...
    اوایل هفته اینده حتما برنامه میریزم و به یکیشون مراجعه میکنم...انشالله مفید به فایده باشه.
    بازم سپاس از لطفتون...

  11. کاربر روبرو از پست مفید نگارگر 1986 تشکرکرده است .

    Pooh (چهارشنبه 23 مرداد 92)

  12. #19
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    سه شنبه 26 بهمن 95 [ 01:37]
    تاریخ عضویت
    1392-3-28
    نوشته ها
    191
    امتیاز
    3,793
    سطح
    38
    Points: 3,793, Level: 38
    Level completed: 96%, Points required for next Level: 7
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class1000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    146

    تشکرشده 406 در 140 پست

    Rep Power
    33
    Array
    سلام نگارگر
    شرایط شما رو خیلی بهتر از همه درک میکنم,منم با کلی استعداد و علاقه جز یه مدرک فوق لیسانس چیزی ندارم در حالیکه ایاقتم خیلی بالاتر از اینا بودشفقط میتونم بگم متاسفم
    ولی تو زندگیت به خودکشی فکر نکن چون شما فقط مال خودت نیستی,مامانی مشثل مامان شما ا اون همه بدبختی که کشیدن الان حقشونه بشینن به عزای فرزند؟این بی انصافیه

  13. #20
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    یکشنبه 25 اردیبهشت 01 [ 00:01]
    تاریخ عضویت
    1390-6-17
    نوشته ها
    1,916
    امتیاز
    39,710
    سطح
    100
    Points: 39,710, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassOverdriveVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    3,893

    تشکرشده 3,096 در 1,314 پست

    Rep Power
    317
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط نگارگر 1986 نمایش پست ها
    عشق،محبت،دوست داشتن و علاقه همش چیزهای خوبیه...خیلی خوبه که انسان این حس های ناب رو تجربه کنه.خرجش کنه برای یک نفر.فقط یک نفر...
    اما وقتی میبینی طرفت شونه خالی میکنه...ادم با این حس ها چه کار کنه؟حسی که ایجاد شده و هست و دیگه نمیشه انکار یا خاموش یا کم رنگش کرد.مگه میشه فراموش کرد؟
    نقل قول نوشته اصلی توسط نگارگر 1986 نمایش پست ها
    در خصوص خودم میبینم واقعا نمیتونم چیزایی رو فراموش کنم(نمیدونم اسمش رو یک زخم عمیق حاصل از دلشکستگی بگذارم یا مثلا یک جور تکامل یا یه حس عاشقانه خوب یا یه دلبستگی خالص و پاک یا ....).مهم این هست...جملاتی که دوستان میگن زیباست.ارزشمنده و بسیار در خور توجه و تامل...اما من به صورت عملی با دلم چه کنم.وقتی این حس از بین نمیره.وقتی تا اعماق وجودم ریشه دوانده و نمیتونم خاموشش کنم یا از بینش ببرم چه کار کنم.کسی میدونه دل ادم پر کشیدن یعنی چه؟تا حالا واقعا پر کشیدن دلتون رو متوجه شدین؟عملا؟کسی میتونه بگه ایثار برای عشق و در راه عشق و لذت وصفش چیه؟کسی میدونه کسی رو به خاطر خودش و صرفا خودش دوست داشتن بدون انتظاری یعنی چه؟کسی میدونه عاشق شدن و در پی اون تکامل پیدا کردن چیه؟من عاشق شدم و واقعا روحم،درونم،کنف یکون شد...اصلا یه ادم دیگری شدم.منه منطقیه،جدیه،همه چیز رو فرموله ریاضی ببین یه ادمی شدم که فرسنگ ها با دو سال پیشم فرق داره...انگار درون مغزم یه بسته ی آک بندی باز شد و یه چیزی پخش شد تو تمام هویت و وجودم به نام عشق.محبت.دوست داشتن.یک دوست داشتنی کاملا متفاوت و متفاوت و متفاوت با ان دوست داشتنی که مثلا با اون دوست داشتن پدر یا مادر یا خواهر یا برادر یا هر کس دیگری رو دوست داری....قسم میخورم متفاوته.من حسش کردم...هم در کیفیت و هم در کمییت...
    حالا تو همه این اوصاف فکر کن طرفت رهات کنه و به هر دلیلی بره.از تو چی میمونه؟میخوای با این حس ها چه کار کنی؟وقتی خدا هم کمکت نمیکنه...وقتی با گذشت زمان بیشتر میشه که کمتر نه...وقتی فراموش شدنی نیست...وقتی کم رنگ و محو شدنی نیست...وقتی فقط حس میکنی انگار رویه لبه یه جایی به قائده یک موزاییک ایستادی و دور و برت کاملا پرتگاهه و هیچ راهی جز ایستادن نیست...
    به خدا من حرفاتون رو میفهمم...کاملا درک میکنم.نصایح و توصیه ها همگی ارزنده و خوب هست.اما همه اش فقط روی کاغذ خوب هستند.در عمل کارساز نیست.
    تا الان شده از دلتنگی نوک انگشتاتون زیر پوسس پر خون بشه و شما ضربان خون رو تو انگشتاتون حس کنید...
    تا الان شده از فرط دلتنگی بسیار عین دیوانه ها هی راه برید و هی راه برید و بعدم از سر استیصال اشکتون در بیاد...
    تا الان شده از سر ناکامی تو احساستون حس کنید انگار وسط سینتون یه سوراخ بزرگ افتاده.انگار یکی همه چیز رو کنده و ریخته بیرون.گرما و نبضش رو حس میکنید...اما نیست...
    من جملات شمارو خیلی دوست دارم...دست همتون رو میبوسم به خاطر راهنمایی هاتون.اما محض رضای خدا یکی به من بگه من با این احساساتم چیکار کنم؟چجور خاموشش کنم؟کم رنگش کنم؟بکشمش؟وقتی با هیچ راه حلی نمیتونم درستش کنم.وقتی هر روز و هر ثانیه بخاطرش شکنجه میشم.وقتی پیش هر مشاوره ای میرم و هر روانپزشکی میگه چیزیت نیست و اگر هم توصیه ای میکنه هرچقدرم تلاش میکنم باز نمیشه...بازم نمیتونم ذره ای از اون چیزی که تمام وجودم رو گرفته کم کنم.

    اول اینکه این پست رو بخونید : مرثیه سرایی احساسی عامل ناکامی شما






    - - - Updated - - -

    امیدوارم بعد از عید که میرید برای خواستگاری از ایشون، به مراد دلتون برسید. اما اگر حتی نشد فراموش نکنید قبل از هر چیز و بیش از هر چیز مسئولیت خوشبختی خودتون رو به گردن دارید.

    اما تجربه ی خودم:

    همه ی احساساتی که شما میفرمایید من در رابطه با پسرخاله ام تجربه کردم.

    فکر میکنم او هم همین احساسات رو کم و بیش داشت.

    ولی فرق بین من و او این بود که او وقتی نشد، خاطرات منو چال کرد و رفت دنبال زندگیش. و من وقتی نشد هی نشستم گفتم آخه من چطوری این همه احساسات رو فراموش کنم؟

    حالا فرق من و اون چیه؟؟؟؟

    او دو سال و نیمه ازدواج کرده و اونجور که گاهی به گوشم رسیده خیلی خوشبخته و خانمش هم عاشقانه دوستش داره. خانمش رو میشناسم که چه دختر خوب و مهربون و پاکی بود. هیچی هم ازش نخواست. با مهریه 14 سکه بدون جشن و خرج اضافه رفت با پسرخالم کیلومترها دورتر از پدر و مادر خودش داره زندگی میکنه.

    در مورد شغلش شنیدم خیلی پیشرفت کرده. اون موقع که ما با هم در ارتباط بودیم علی مدرک تحصیلیش از من پایین تر بود و از نظر مالی هم هیچی نداشت. ولی خب خیلی خیلی اهل کار بود. الان ادامه تحصیل داده و امسال کنکور ارشد داده. خانمش هم ارشد داده. خودش ماشین خریده، خونه خریده، مادر بزرگ و پدربزرگمو برده مشهد، کیش و ....

    منظورم اینه که پیشرفت کرد. و واقعا هم شاده. با اینکه حتما او هم از اون جدایی آسیب دید.


    و من ؟ من نشستم هی غصه خوردم. نتونستم ادامه تحصیل بدم. افسردگی و اضطراب گرفتم. از همه جلوتر بودم ولی از همه عقب افتادم. دو ساله دارم دارو های ضدافسردگی و ضد اضطراب میخورم و حالا تازه دکترم میگه اگه بهتر نشدی باید شوک بهت بدیم.

    به همین سادگی.
    ----------------------------------------------
    حالا این وسط کی برده و کی باخته؟؟؟؟؟!!!!!!


    کسی به من جایزه نمیده که تو چقدر وفادار به عشق موندی. کسی هم علی رو ملامت نمیکنه که چرا اون عشق رو رها کردی و بی وفایی کردی.

    حالا این منم که در برابر همه، حتی عقل خودم، انگشت اتهام به سمتمه. منم که باخته ام. نه عشق و علی رو. بلکه لحظه های خودم رو.

    امیدوارم کسی اشتباهاتی رو که من کردم نکنه.


  14. کاربر روبرو از پست مفید Pooh تشکرکرده است .

    نگارگر 1986 (جمعه 01 شهریور 92)


 
صفحه 2 از 7 نخستنخست 1234567 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. پاسخ ها: 8
    آخرين نوشته: دوشنبه 12 فروردین 92, 00:01
  2. پاسخ ها: 9
    آخرين نوشته: شنبه 20 خرداد 91, 14:03
  3. پسری که دنبال تصاویر جنسی تو نت هست ممکنه مشکل درست کنه برای اطرافیانش؟
    توسط بهار.زندگی در انجمن روانشناسی عمومی و طرح مشکلات فردی
    پاسخ ها: 14
    آخرين نوشته: جمعه 12 اسفند 90, 15:20
  4. پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: سه شنبه 04 بهمن 90, 20:16
  5. روانشناسی دست خط
    توسط بالهای صداقت در انجمن شخصیت
    پاسخ ها: 1
    آخرين نوشته: سه شنبه 09 فروردین 90, 19:20

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 22:08 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.