بازم سلام
ممنون هانا جان از راهنمایی های زیبات.
بازم باهاش حرف نزدم چون یه پولی داشته که منتظرش بود ولی واسه رسیدنش تاخیر افتاده نگرانشه و تمام فکرش (به قول خودش) به سمت اونه. بازم ازش پرسیدم مگه از من ناراحتی یا حرفی زدم میگه نه! توی این موقعیت من خودم هزارتا فکر دارم.
دیگه سمتش هم نرفتم گذاشتم امروز یا فردا که خیالش از بابت پولش راحت بشه بعد بهش بگم.
ما توی یه شهر کوچیک زندگی می کنیم. روانپزشک نیست. دو سه تا مشاور داره که بهترین مشاور و با سابقه ترینش که خودم هم میرم همسایمونه! شاید روش نشه بره.
ما قبلا وضعمون از الان خیلی بهتر بود، مشکل زیاد داشتیم ولی تا این حد و بد نبود. همه چیز از وقتی شروع شد که با دوستش رفت و آمد پیدا کرد (با این دوستش روابط همجنسی نداشته) با خانمش خیلی خیلی راحت بود. باهاشون می رفت خونه مادر خانمه که توی شهر دیگه بود. باهاشون بیرون می رفت، شب یلدا، عید، همش با اونها بود همه فکر و ذکرش اونها شده بودن. با هم برنامه می چیدن که کجاها برن. در کل فراموش کرده بود که زن داره! من اون موقع باردار بودم. حتی یه روز بهش گفتم بیا بریم خرید واسه بچمون. که با تندی جواب داد من کار دارم بیکار نیستم که با تو بیام. غروب که برگشت خودش گفت که با فلانی و خانمش رفته بودم بازار. خیلی ناراحت شدم ولی چیزی نگفتم.
نمیدونم شاید اونهایی که بارداری رو تجربه می کنن دو حالت دارن یا عصبی و کم حوصله می شن یا مثل من آروم و صبور.
من به طرز عجیبی آروم بودم خیلی چیزها ازش دیدم ولی اهمیت ندادم. همیشه آخر هفته ها بیرون از خونه بود. از شنبه تا چهارشنبه تا ساعت 1 نیمه شب خونه دوستش نشسته بود. وقتی میومد تا صداش می کردم که باهاش حرف بزنم و میدونستم که بیداره جوابمو نمی داد و سر آخر هم یه شب اینقدر سرم داد زد که حتی صبح خودش شرمنده شد و من بازم سکوت.
حدود ماه هفت بارداری بودم که اخلاقش واسه رابطه عوض شد در صورتی که تا قبلش خودش نمیخواست و می گفت واسه بچه ضرر داره. نحوه رابطه اش فرق می کرد قبلا توی رابطه حتی نمیذاشت من تکون بخورم نمی ذاشت حرف بزنم بعضی چیزای دیگه ولی اون موقع 180 درجه تغییر کرده بود الان که فکر می کنم به این نتیجه می رسم که اون موقع هم جاهای رفته بود که نباید میرفته. اون توی بارداری از من رابطه نمی خواست وگرنه من حرفی نداشتم حتی سمتش هم می رفتم... ولی خودش نمی خواست... .
خودم هم بعضی موقع ها فکر میکنم که واسه چی موندم! حتی یه نیم نگاه هم بهم نمی کنه. نمیگه مرده ام یا زنده، نمیگه چی احتیاج دارم. نمیگه منم به محبت احتیاج دارم. اون منو نمیخواد همین. همه رو به من ترجیح داده!!