ممنون یوسف از مطالبی که نوشتی.مفید بود.جالبه بدونی من تا همین چند سال پیش شاهد دعواها و زد و خوردهای پدر و مادرم بودم و کلا تو یه جمع متشنج بزرگ شدبم ما البته فکر میکنم همسرم هم باید تو چنین جوی بزرگ شده باشه و منم خیلی از رفتارامو از مادرم الگو گرفتم.مادرم همیشه میگه که من بخاطر شما تحمل کردم الان که پا به سن گذاشتن دیگه دعوا نمیکنن اما حیف از جوانیشون که بر باد رفت.شاید حکایت زندگی من هم مث مادرم باشه البته تمام سعیم رو میکنم که عبرت بگیرم امیدوارم نیروهای مخالف درونی و بیرونی اجازه بدن.نه فکر نکنم آدم صبوری باشم انچنان.چون آروم نیستم هیچ وقت...راستی خیلی برام عجیبه خانواده همسرم بهش گفتن که تو فکر بچه باشید کم کم .البته شوهرم میگه از مشکلات باروری میترسن اما من گفتم که تا زمانی که به ثبات رفتاری نرسیدیم و از نظر مالی هم پیشرفت نکردیم بچه نیاریم که همسر هم کاملا موافقه و گفت حداقل واسه 5-6ماهه دیگه.خوشم میاد که خیلی از مشورت خانوادش استفاده میکنه و انگاری همش نیاز به تایید اونا داره البته منم همینطوریم یه جورایی انگار نیاز به دلگرمی بزرگترا داریم.وقتی حرف از بچه شد یاد قصه خواهر شما افتادم و اینکه نکنه بعدا با وجود بچه باز قاطی کنبم و بزنیم به سیم آخر منم که کلا تو سیستم مدیریتی ضعف فراوان دارم....