من بخاطر ارزشهایی که در مورد قیافه و ظاهر و تحصیلات خانواده واسه خودم ساختم اولش هیچ حسی نداشتم. یه روز که باهاش رفتم بیرون خیلی خوشم اومد چون خیلی مهربان بود و تظاهر هم نبود و من خیلی راحت میتونستم باهاش ارتباط برقرار کنم بدون اینکه معذب باشم یا حس بدی بهم دست بده. و فهمیدم که آدم فنی ای هستش و چندین طرح اختراعی داشته .و روز دیگه که با دوستامون رفتیم سینما و اونم بود و اتفاقا" فیلم مضطرب و ناراحت کننده ای بود یهو احساس بدی بهم دست داد احساس کردم ازش خوشم نمیاد.
تازه دارم خودم رو میشناسم. چون از رفتار پدرم و خانواده اش عذاب کشیدم که مرد سالار هستند و وابسته به همون قوم هستند من شرطی شدم. از شهری که بخاطر پدرم توش زندگی میکنیم میخواستم رها بشم و با ازدواج با این آقا مدتی رو مجبورم اینجا زندگی کنم. رویای من همیشه آزادی و آزادگی بوده من خودم رو ناجی مادرم تصور میکنم که روزی باید نجاتش بدم. زندگی ما اسف بار نیست در واقع منم که توقع یک زندگی ایده آل پر تفاهم و عادلانه رو دارم. الان میفهمم که این زندگی برام عقده شده و ترس دارم که بهش نرسم.
یه مسئله هم هست اینکه تا اینجای زندگیم این آقا از معدود آدمایی هست _ از بین آدمهایی که باهاشون مواجهه شدم_ که لیاقت ابراز محبت صادقانه رو داره بدون اینکه مغرور بشه یا زیادیش بشه...قدر میدونه
خلاصه اینکه فکر کنم با این تردیدا و اخلاقام اون بیچاره رو هم به دردسر انداختم.
این آقا گاهی برای من جذاب و گاهی معمولی هستش....فکر کنم این منم که خل شدم!









علاقه مندی ها (Bookmarks)