شوهرم منو فریب داد ،اون گفت از لحاظ مالی برات کم نمیزارم اگه من به خاطر سربازی نتونم کار کنم پدرم هزینه تو رو میده و البته میدونم همه این دروغا رو داد تا به من برسه آخه من میدونم
چقدر دوستم داره ،اما پدرش سر لج بازی با من شانه خالی کرده و طعنه و کنایه میزنه و خانوادش نسبت به من بی تفاوتن
شوهر من در شهری با فاصله 9 ساعت مشغول خدمت سربازی هستند.... متاسفانه هزینه های اون شهر خیلی بالاست و شوهر من میگه کار نیمه وقتی که هم به من بدن کفاف هزینه تاکسی من رو هم نمی کنه... و راست میگه خودشم میگه از بلاتکلیفی خسته شدم...
اما من دیگه بهش اعتماد ندارم و نمی تونم بهش تکیه کنم برای همین خودم دست به کار شدم و دارم شرایط زندگیم رو به طرف مثبت هل میدم...
اون میگه اصلا درباره خانوادم حرف نزن،تو هر وقت پول می خوای زنگ بزن هر چقدر باشه برات می فرستم ولی حق نداری بپرسی از کجا شاید بخوام دزدی کنم و اسلام این حق رو نداده به تو که از شهر بپرسی پول از کجا آوردی ، من هم قبول نمی کنم حتی توی بدترین شرایط هم که باشم زجر میکشم و چون می دونم بیکاره زنگ نمیزنم که بهش فشار بیارم...
اما نگرانی های من خیلیه اینکه پدرش خونه رو به نامش نمی کنه و قراره همکار پدرش بشه در آینده و با اون شناختی که از پدرش دارم میدونم باید دائما در تنگدستی باشم ولی شوهر من میگه زن اگه عاشق باشه میسازه ولی من میگم این زن هیچی که نخواد هر ماه وسایل بهداشتی که می خواد لباس زیر که می خواد این زن اصلا سالی یبار گوشت سر سفرش بود کوه هم که باشه کم میاره....
میگه نگران نباش تا اون حد بدبخت نمیشی ...ولی میدونم وقتی پیرمرد سر به زمین گذاشت ورثه ادعای ارث میکنن همین خونه و مغازه هم از دست میده بدون هیچ ... بازم شوهرم میگه مسائل من به تو ربطی نداره .. تو فقط سر ماه بعد از عروسی خرجیت رو بگیر...
من الان یه لباس می خرم زیر 30 تومن باباش النگ شنگه راه میندازه من میدونم اگر قراره از باباش حقوق بگیره دخالت های بیجاش شروع می شه، وهر من از من توقع های بیجایی داره میگه یک شب در میون باید بری خونه مادر من، هر روز صبح زنگ میزنی به پدرم که بیاد خونه خودمون براش صبحونه آماده می کنی ...
وقتی به این مسئولیت ها فکر می کنم اصلا دلم نمی خواد عروسی کنم... ولی دوسش دارم خیلی عاشقشم...









علاقه مندی ها (Bookmarks)