سلام ساناز عزیز....
حرفای شما رو کامل قبول دارم.... زندگی برای یک زن تنها و جوان تو این جامعه پر از گرگ خیلی سخته مخصوصا با این وضعیت اقتصادی و غیره...
من بعد از طلاقم خیلی دنبال آدم ایده آلم بودم ولی بی خبر از اینکه بخاطر سه سال زندگی جهنمی یک عمر باید بسوزم و چقدر فرصتهایم رو از دست داده ام... اینقدر از نزدیک و دور دیدگاهای بد و
سونظرها دیدم که ایده آلهام از بادم رفت...الان فقط یه مرد میخوام که ازم حمایت کنه و دستم رو بگیره تا کسی جرات نکنه مهر بیوه گی به پیشونیم بزنه و ازم درخواست صیغه کنه....
خیلی خسته شدم... منی که ده سال عمرم رو با پشتکار و تلاش بعد از طلاقم به ادامه تحصیل پرداختم الان بریدم ... بریدم چون هر چی گشتم به شکل کالا بهم نگاه کردن که دسته دومه و به هر قیمتی میتونن من رو بخرن...

معذرت میخوام امشب خیلی دلم پر بود امیدوارم ناراحتتون نکرده باشم...
ممنون از راهنمایی هاتون...

- - - Updated - - -

سلام ساحل عزیز...
از این همه دقت و جزیی نگریتون نسبت به این موضوع ممنونم..
ساحل جان جوابی که بعد از این برای ساناز عزیز ثبت شده رو بخونید...
آره قبول دارم من بعد از سختیهای زیادی که کشیدم و تنهایی ها و حقارتهایی که بخاطر مطلقه بودنم تحمل کردم خیلی خسته شدم و دنبال یک مرد واقعی هستم که بهش تکیه کنم و به قول معروف سایه اش رو سرم باشه، و همیشه دوست داشتم با کسی ازدواج کنم که شرایطش مثل خودم باشه... اولی که جدا شدم 21سالم بود اصلا فکر نمیکردم جامعه دیگه برای من مانند اون جامعه ای نمیشه که قبل از ازدواج در اون بودم... برای همین برگشتم به جامعه و به آرزویم که همیشه ادامه تحصیل بود پرداختم خدا رو شکر ظاهرم طوری بود که هیچکس اصلا به فکرشم نمیرسید من یه بار ازدواج کردم تا چه برسه به اینکه یه بچه هم دارم. منم تو دانشگاه لیسانس و فوق لیسانسم که هر دوشم دولتی راه دور بودم حتی به هم اتاقیامم که نزدیکترین دوستام بودن هیچی در این مورد نگفتم...اونا همیشه از نامزداشون و خواستگاراشون میگفتن و ازمنم میپرسیدن چرا ازدواج نکردی.... نمیدونی چقدر سخته همه درددلات رو بریزی تو دلت بعد فقط ساکت بشینی و سنگ صبور بقیه باشی...
همش شناسناممم رو مخفی میکردم تا بالاخره اون دوره ها تموم شد... خیلی سخته بین بهترین دوستان غریب باشی... نمیگفتم طلاق گرفتم تا دوستام به چشم یه زن مطلقه بهم نگاه نکنن...
خواستگارای که داشتم رو همین حساب که من دخترم همه پسر بودن و کوچکتر و من قبول نمیکردم و ...
اما اینی که باعث شده رو این مورد فکر کنم به دو دلیله یکی اینکه سالمه و اهل دود نیست و هم اینکه یکسال و هشت ماهی تفاوت سنی بیشتر نداریم و دیگری اینکه ایشون هم مارو کامل میشناسن و هم خونواده همسر سابقم رو و با آگاهی کامل قدم پیش گذاشته...
بهرحال حرفای شما کلا قابل کنکاشه و باید بیشتر توجه کنم... مطلبی که در جواب ساناز بعد از این نوشتم رو بخون بدون از درون دارم چطور میسوزم....
ممنونم ساحل مهربونم بازم بهم مشاوره بده خیلی درونم آشفته هست ...