سلام خدمت تموم دوستان عزیز...
بعد از کلی فکر کردن و مشورت گرفتن بالاخره بعد از چند روز دیشب تصمیم خودم رو گرفتم و جواب منفی دادم.
هر چند سبک شدم ولی خیلی دلم گرفته و گریه کردم.میدونید چرا؟
گفتم که پدرش ناراضی بود، اینقدر فرهنگش پابینه که فکر کرده من صرفا فقط بخاطر عدم رضایت او جواب منفی دادم. نمیدونم یت اینکه خواست شخصیت من رو خرد کنه...گفت که اگر پسرش بخواد دخترم رو بگیره اجازه میده. این حرف خیلی برام گرون تموم شد از درون خرد شدم...
بازم از دوستان عزیزم به خصوص: ساحل. پردیس، فرشته مهربون، آسمونی،نیلا، شیدا، رز، ساناز و ....
که به طور مستفیم و غیر مستقیم من رو راهنمایی کردن تشکر میکنم.
برام دعا کنید که یکی با شرایط خودم به خواستگاریم بیاد دیگه طاقت گوشه کنایه شنیدن رو ندارم...
با آرزوی بخت و اقبال خوب برای همه شما همدردی های عزیز و مهربان...
راهتان همیشه هموار و خدا یار و همراهتان...








علاقه مندی ها (Bookmarks)