به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 8 از 9 نخستنخست 123456789 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 71 تا 80 , از مجموع 83
  1. #71
    مدیران انجمن

    آخرین بازدید
    یکشنبه 17 خرداد 05 [ 11:17]
    تاریخ عضویت
    1392-4-02
    محل سکونت
    ایران
    نوشته ها
    2,013
    امتیاز
    37,353
    سطح
    100
    Points: 37,353, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 35.0%
    دستاوردها:
    OverdriveTagger First ClassSocialVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    4,467

    تشکرشده 6,549 در 1,838 پست

    Rep Power
    0
    Array
    البته یه توضیح بدهم که به این سادگی نبود،حدود۹ماه بعدش دستگیری های وسیع شروع شد وصداوسیما مفصل توضیح داد دورجدیدازشرکتهای هرمی بودکه اصلاخودشون چنین عقیده ای نداشتندوشرکتهای هرمی رو رد میکردند.من اول دچارشک شدم حالا که دعاکردم پس قطعا این خیرهست بعدش دچارچالش وعصبی شدن شدم وبیشترفکرکردم ونهایتا جوابم منفی بود۶روزطول کشیدکه جواب دادم حتی بعدش شک میکردم کارم درست بوده یانه چون بعدش اینقد پیامکهاوزنگهای مثبت اندیشی و به ظاهرعلمی ومنطقی میزند که پات شل بشه تازه اونم دوست مورداعتمادمن بود که خودش هم فریب خورده بودوشرایط برای تصمیم گیریم سخت بود.تا اینکه ماههای بعدی که دستگیری هاشروع شد مطمئن ترشدم که جوابم درست بوده.بایدتوی شرایط قرارگرفت تابیشتر درک کرد.،منظورم اول وآخربرشرایط تصمیم گیری ورابطه اون بادانش وتجربیات ومشورت های ماست .دراین صورت ذیل فرمان وخواست خدا حرکت میکنیم.شما که جواب منفی اویاخانوادش روشنیدید و نمیتونستیدالتماسشون کنید امابارها توپستهاتون گفتیدمشکلت علی نیست وخداست که چرا تورودرچنین شرایطی قرار داد.ما هم گفتیم مسأله رو درنوع خودش ببین مااسرار رو نمیدونیم.به این مسأله زیاد ماهیت فرا عادی نده چون پیچیده ترمیشودو حلش مشکلتر.البته میدونم ذهنت درگیرش شده وآزارت میده.به هرحال امیدوارم روند صحبتهات باجناب sciبه نتایج مطلوب برسد منم درحد دانش واز زاویه دید خودم مطالبی رو گفتم.(-لطفا به این پست من جواب نده تاروند صحبتهات بادکترمنقطع نشود-)

  2. کاربر روبرو از پست مفید ammin تشکرکرده است .

    فرشته مهربان (جمعه 15 شهریور 92)

  3. #72
    عضو همراه آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 25 اردیبهشت 01 [ 00:01]
    تاریخ عضویت
    1390-6-17
    نوشته ها
    1,916
    امتیاز
    39,710
    سطح
    100
    Points: 39,710, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassOverdriveVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    3,893

    تشکرشده 3,096 در 1,314 پست

    Rep Power
    317
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط sci نمایش پست ها
    سلام خانم
    خب بذارید به شما کمک کنم ببینید شما این حالت ها رو دارید :
    1. احساس ضرر زیاد می کنید و فکر می کنید خیلی فرصتها رو از دست دادید/ قبلا ها آره. یعنی تا شاید پارسال. ولی تقریبا یک ساله دیگه کلا بی خیال همه چیزم.
    2. خودتون رو با هم سن و سالاتون مقایسه می کنید/مثل جواب سوال اول. خودم دیگه برام مهم نیست. ولی خانواده ام بخصوص مامان خیلی مقایسه میکنند.
    3. احساس می کنید وقتتون رو تلف کرده اید و عمرتون تلف شده /بازم مثل جواب سوال اول.
    4. خودتون رو بابت کارهایی که کردین و نکردین سرزنش می کنید/به شدت قبل نه. ولی هنوز دارمش. حتی از رفتارهای خوبم هم پشیمونم. حس میکنم خر بودم. بد بودن و سنگ بودن رو خیلی بیشتر الان ترجیح میدم.
    5. احساس پوچی می کنید/بله. کلا به نظرم همه چی مسخره است. خودم هم به عنوان یه بخش از این هستی مسخره ام.حس میکنم همه چی فقط سرگرم کردن خودمونه.
    6. شدیدا بی حوصله هستید/مثلا حوصله ی چرخ زدن توی همدردی رو زیاد دارم. ولی حوصله زندگی رو نه.در پستهای قبلم گفتم که حس نمیکنم بی حوصلگیم از بیرمقی و غم و این چیزا باشه. حس میکنم کلا حال جنگیدن با زندگی و دردسر رو ندارم.
    7. نا امید هستیددر خودتون عدم توانایی لذت بردن از زندگی رو احساس می کنید/بعضی چیزا ممکنه برام لذت بخش باشه. مثلا نور آفتاب. اما در برابر لذت بردن و دوست داشتن حس مقاومت درونم هست.
    8. نگاه پوچ گرایانه به جهان و محتویاتش دارید/وقتی خدا هم به نظرم بدجنس میاد و وقتی محبت هم که به نظرم پایه ی زندگی بود به نظرم دروغ میاد، بله.
    9. در خودتون احساس احساس می کنید یک نفر و یا حتی چند نفر دائم با شما صحبت می کنند و نقدتون می کنند/نقد درونی دارم.ولی باز هم کمتر از قبل. قبلا ها خیلی شدید بود. البته میدونم که خودمم که دارم خودمو نقد میکنم نه اینکه حس کنم فرد نقد کننده چیزی جدا از منه.
    10. میل به خواب صبحکاهی دارید ( شاید شبها بیدار بمونید زیاد)/شبها معمولا دیر میخوابم . صبح ها هم معمولا خیلی دیر بیدار نمیشم. مثلا هشت و نیم-نه. ولی نمیدونم باید برای چی از جام بلند بشم؟ بلند بشم که چی بشه؟ تا دو ساعتی همینجوری بیدار و هشیار دراز کشیدم و بلند نمیشم.
    11. احساس می کنید انرژیتون به سرعت کم می شه یا در فعالیتهایی کم میارید یا نوعی احساس ضعیف شدن؟/انرژی جسمی رو کم نمیارم. حوصله ندارم. یعنی یه چیزی مثل تنبلی. البته دو ماهی هست ناگهان حالتهای گرگرفتگی دارم. یه دفعه حس میکنم حرارت بدنم و ضربان قلبم به شدت بالا میره و بعد یهو بدنم یخ میکنه و لرز میکنم. شاید حدودا در هفته 5 بار اینجوری میشم.
    12. بی اشتها هستید/کلا آدم کم اشتهایی هستم. گرسنه ام میشه. ولی حوصله ی درست غذا خوردنو ندارم. فقط چندتا لقمه میخورم در حدی که معده ام دردش بروز نکنه.
    13. در مورد مسائل مهم بی تفاوتید/در مورد همه چیز بی تفاوتم. یعنی دیگه به نظرم هیچی مهم نیست. مثلا یه مدته بابا کلیه اش درد میکرد. امروز دکتر گفته کیست داری. ولی انگار برام اهمیتی نداره. نسبت به مسائل سیاسی و اجتماعی هم قبلا خیلی حساس بودم و الان بی تفاوتم.
    14. سست شده اید/منظورتون اگر بی ارادگیه بله.
    15. مشکل افراط و تفریط دارید در هر کار، موضوع و حتی فکری/خب مثلا غذا نمیخورم هیچ جور رسیدگی به خودم نمیکنم. هیچ توجهی به خودم نمیکنم. ولی مثلا در مورد چرخ زدن توی همدردی افراط میکنم.یا مثلا قبلا برای کمک به دیگران حتی خودمو زیر پا میذاشتم الان از اون ور بوم افتادم. هیچ کمک و توجهی به دیگران نمیکنم.کلا قبلاها خیلی سختکوش و درکارهام جدی بودم. الان بی تفاوتم.یه کلاس که اسم مینویسم رو وسطش ول میکنم.یاتکالیفم رو انجام نمیدم و... حالا نمیدونم منظور شما از افراط و تفریط اینها رو شامل میشه یا نه؟
    16. زود رنج هستید/ دیگه فکر نکنم.خیلی پوست کلفت شده ام.یعنی خیلی خودسر و پررو شده ام. حتی پدرومادرم میگن تودیگه حتی یه ذره غیرت نداری.
    17. تازگی گوشه گیر شده اید/چندسال هست گوشه گیر هستم.البته باز هم فکر میکنم نوع حسم نسبت بهش با قبل فرق کرده.
    18. و احساس می کنید که تمامی موارد فوق شاید هر روز داره بیشتر می شه؟/ فقط حس میکنم روز به روز بی قیدتر و بی تفاوت تر و دلسنگ تر و بی اراده تر میشم. و از این چیزا......

    منتظر جوابتون هستم
    فقط شاید لازم باشه بگم که من تقریبا از سه سال پیش به روانپزشک مراجعه کردم. اولش نورتریپتیلین دادن که حالمو خیلی خوب کرد.ولی باز طی اتفاقاتی ریختم به هم. بعد از مدت طولانی(حالم خیلی بد بود و همه انرژیم صرف مقاومت در برابر میلم به خودکشی میشد.احساس خشم و نفرت بی اندازه ای نسبت به خانوادم داشتم.با گذشته ام نمیتونستم کنار بیام. نسبت به پسرخالم هم خشم داشتم.کلا بسیار هم خشن شده بودم.گاهی هم خودمو میزدم) دوباره مراجعه کردم. پارسال تابستون. دوکسپین و سیتالوپرام تجویز شد. خب یکم بهتر شدم ولی به نظرم فکرم مانع از این میشه که خوب بشم.یعنی میل به از بین بردن خوبی های خودم درونم از بین نمیره.میل به دلسنگ بودن درونم از بین نمیره.

    این مشاور رو هم خیلی خوب نتونستم پیگیری کنم. شاید دوسه ماه یکبار تونستم برم. چون مامانم اینا معتقدن تو داری الکی میری دکتر و خودت نمیخوای خوب بشی و ... بخاطر همین من هم بهشون نگفتم پول بدید و هی کم کم جمع میکردم و میرفتم.

    پارسال تابستون هم راستش واقعا میلی به خوب شدن نداشتم. ولی چون یه بحران توی خونه ایجاد شد و کتک خوردم و ... تصمیم گرفتم برم دکتر.چند روز بعد از اون کتک خوردنه تولدم بود و مامان اینا برای اینکه از دلم در بیارن کیک تولد خریده بودن و خواهرم اینا رو هم دعوت کرده بودن. به عنوان هدیه پول نقد داده بودن. من فرداش برای روانپزشک نوبت گرفته بودم و از مامان خواستم بهم پول بده. نداد. گفت داری. من اولش هرچی فکر میکردم یادم نمی اومد کدوم پول رو میگه. بعد فهمیدم منظورش پولیه که بای تولدم داده بودن. کلا 25 تومان بود که شد ویزیت و داروها.

    اصلا بدم میاد ازشون پول بگیرم. چون با دست باز نمیدن.

    ببخشید حرفای بی ربط به سوالاتون زدم.

  4. 2 کاربر از پست مفید Pooh تشکرکرده اند .

    sci (پنجشنبه 14 شهریور 92), فرشته مهربان (جمعه 15 شهریور 92)

  5. #73
    کارشناس افتخاری

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    1390-1-25
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    1,231
    امتیاز
    15,345
    سطح
    79
    Points: 15,345, Level: 79
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 5
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    SocialVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    4,934

    تشکرشده 5,973 در 1,154 پست

    Rep Power
    148
    Array
    سلام خانم،
    واقعا سپاسگزارم که پاسخم رو دادید. کامل و مبسوط... از حرفای آخری هم که زدید خوشحال شدم
    شاید جنس حرفام کمی متفاوت از جرفهایی باشه که با روانشناسهای بالینی و یا حتی روانپزشکی که دنبال کرده اید، شنیده اید. به نظرم نیازی فعلا به دارو درمانی نیست. احساسات فیزیولوژیکی که دارید کمی ناشی از اضطرابه که به مرور زمان حل می شه و کمی هم شاید موجب اختلالات قاعدگی شما بشه و شما را با سندرم پیش قاعدگی و یا پریود دردناک مواجه کنه که البته در روندی که داریم باید بهش توجه کنیم.
    این مسائل که شما بخوبی پاسخ دادید مهر تاییدی بود بر تشخیص اولیه من، من اولین پستی که در تاپیک شما گذاشتم سن شما رو پرسیدم، و البته توجه شما رو جلب نکرد! ولی این موضوع بحث ماست!
    این علائمی که شما احساس می کنید نوعی اختلال روحی رو در شما نشون می ده که شباهت زیادی به افسردگی داره و شاید اگر پیش روانشناس برید، به شما بگه افسردگی دارید! اما این اختلال در یک بازه زمانی حدود 8 ساله از سن حدود 27 - 28 شروع می شه و گاهی تا سن 35 سالگی هم ادامه داره!!! و همه این علائمی رو که از شما پرسیدم و شما کم و بیش در خود احساس می کنید داره... حالا در مورد فرد به فرد فرق می کنه... به این اختلال می گن: سندرم سی سالگی!
    این سندرم باید/ باید/ باید درمان بشه... چون اگر درمان نشه، موجب می شه شما تصمیماتی بگیرید که اثراتش در دهه سوم زندگی شما مشاهده بشه!
    اولین گام برای بهبود این وضعیت روحی شما، شناخت کامل این سندرم است! که برای شما نوشتم.... چون اول باید بدونیم که چه مشکلی وجود داره! بعدش بریم سراغ حل کردنش...
    دومین گام اینه که باید تصمیم قطعی بگیرید که از شرش خلاص بشید... و کار درمانی رو شروع کنیم، اگر تصمیم گرفتید، من در خدمت شما هستم و گام به گام با شما میام تا همه چی خوب بشه! خیلی خوب!
    اما:
    1. اگر ممکنه نتایج آخرین آزمایش خون / هورمون و سونوگرافی شما رو هم بدونم.
    2. وضعیت پوستتون چطوره؟ آیا ناخنهاتون رو بلند می کنید و می شکند؟
    3. آیا موهای شما ریزش داره؟

    امیدوارم همیشه خوب باشید

    سوالی بود بپرسید
    ویرایش توسط sci : پنجشنبه 14 شهریور 92 در ساعت 16:40

  6. 3 کاربر از پست مفید sci تشکرکرده اند .

    Pooh (پنجشنبه 14 شهریور 92), فرشته مهربان (جمعه 15 شهریور 92), باران بهاری11 (پنجشنبه 14 شهریور 92)

  7. #74
    عضو همراه آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 25 اردیبهشت 01 [ 00:01]
    تاریخ عضویت
    1390-6-17
    نوشته ها
    1,916
    امتیاز
    39,710
    سطح
    100
    Points: 39,710, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassOverdriveVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    3,893

    تشکرشده 3,096 در 1,314 پست

    Rep Power
    317
    Array
    ممنون آقای sci

    راستش در مورد این سندروم زیاد نفهمیدم چه فرقی با افسردگی داره. راستش سوالهای پست قبلیتون رو هم که دیدم حدس زدم گمان شما به سمت افسردگی رفته و بخاطر همین در مورد مراجعه ام به روانپزشک و مصرف دارو حرف زدم.

    ولی آیا این میل به بد بودن و دلسنگ بودن و به قولی بی غیرتی و تنبلی و بی تفاوتی نسبت به آینده ام هم بخاطر همین سندروم سی سالگیه؟ من حتی دیگه از فکر اینکه تا آخر عمرم ازدواج نکنم یا حتی از فکر اینکه برم جهنم نمیترسم.حتی گاهی فکر میکنم من حتما یه آدم خیلی کثیف خواهم شد. یعنی کلا حس میکنم آمادگی(یا حتی شاید شجاعت) هرگونه بدبختی رو دارم!!!

    میشه برام بگید این سندروم از چی نشات میگیره؟ یعنی ریشه اش چیه؟

    در مورد آزمایش هایی هم که فرمودید، تا حالا آزمایش هورمونی ندادم. سونوگرافی هم تا حالا انجام ندادم. اما آخرین آزمایش خونم فکر کنم مربوط به حدودا 4-5 سال پیش باشه که فقط فقرآهن در حد معمول رو نشون داده بود.

    ناخن هام خوبه. نمیشکنه.

    ریزش مو در چندسال اخیر دارم که فکر نیکردم بخاطر اعصابمه. البته از حدود اواسط خرداد ماه که میرفتم استخر به شدت ریزشش بیشتر شده. در حدی که صبح که بیدار میشم کلا بالشم پر از مو شده. خودم فکر میکردم بخاطر کلر بوده. ولی با اینکه با شروع ماه رمضون خب دیگه استخر نرفتم ولی ریزشش کمتر نشد.

  8. 2 کاربر از پست مفید Pooh تشکرکرده اند .

    sci (پنجشنبه 14 شهریور 92), فرشته مهربان (جمعه 15 شهریور 92)

  9. #75
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    جمعه 19 تیر 94 [ 19:52]
    تاریخ عضویت
    1390-7-30
    نوشته ها
    1,886
    امتیاز
    17,095
    سطح
    83
    Points: 17,095, Level: 83
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 255
    Overall activity: 61.0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassSocial1000 Experience Points10000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    9,194

    تشکرشده 9,665 در 1,930 پست

    Rep Power
    214
    Array
    سلام دوباره

    خوشحالم که روند درست رو با کمک اقای sci شروع کردی.
    فقط جهت بی پاسخ نموندن سوالی که ازم پرسیدی مینویسم و امیدوارم به شکل کارگاهی این تاپیک رو ادامه بدی.
    دوست عزیز نمونه ای برداشتهایی از ذهن سطحی رو ازم خواستی که دوستان لطف کردن و برات نوشتن.مثل همون خوابهایی که میدیدی و با اونا راجب علی یا خدا تصمیم میگرفتی.
    همونطور که فرشته گفت این احساس گرایی مفرطت صحیح نیست.و عقل اگه سلیم باشه هم خودش وجود خدا رو اثبات میکنه پس برای با خدا بودن نیازی نیست عقل رو بوسید گذاشت کنار.

    بگذریم.دوست عزیز اگه یه نگاهی به تاپیکهای گذشته من داشته باشی میتونی بفهمی حال من و تغییرش چطور بوده.هنوزم اصرار دارم شرایطت جوری نیست که الان بتونی به شکل صحیح راجب خدا و مسائل مهم فکر کنی.چرا و چطوری و اینا و نپرس.خودت که انجام بدی متوجه حرف من میشی.
    منم اولا هی میگفتم چرا؟چطوری؟و...اما یه ذره دختر حرف گوش کنی اگه باشی و ادامه بدی موفق میشی.از نظر من این روشهای اقای sci برای شروع خوبه.برای اینکه ذهنت رو اروم کنی.منتقد درونیت رو بشناسی و کنترل کنی.ازردگیاتو رفع کنی.اوضاع هورمونی بدنت رو متعادل کنی.وقتی اوضاعت روبراه شد میتونی دنبال سوالهای اساسی زندگیت بری.منم رفتم.من از بی اعتقادی به خدا شروع کردم.دردای من از خیلییییا دردناکتر بود.از تو ازرده تر بودم.خیلی کارای خدا رو درک نمیکردم.عدالتشو درک نمیکردم.اما وقتی بستر ذهنیت اماده باشه و دنبالش بری کم کم حقایق جلو میان.بعد تازه میفهمی هیچی نمیدونستی.هرچی بیشتر جلو میری میبینی واای چقد از همه چی بی اطلاع بودی.بعد خدارو شکر میکنی که چه خوب شد تو وضعیت بی خبری سابق نموندم.

    موفق باشی

  10. 3 کاربر از پست مفید بهار.زندگی تشکرکرده اند .

    Pooh (پنجشنبه 14 شهریور 92), sci (پنجشنبه 14 شهریور 92), فرشته مهربان (جمعه 15 شهریور 92)

  11. #76
    عضو همراه آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 25 اردیبهشت 01 [ 00:01]
    تاریخ عضویت
    1390-6-17
    نوشته ها
    1,916
    امتیاز
    39,710
    سطح
    100
    Points: 39,710, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassOverdriveVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    3,893

    تشکرشده 3,096 در 1,314 پست

    Rep Power
    317
    Array
    راستی علاوه بر اون حالتهایی که گفتم این حالت که به هرکاری هم مشغول میشم فقط برام جنبه ی سرگرمی داره نه جدیت و هدف، باز هم از همین سندروم سی سالگیه؟

    واقعا خوب شدنیه؟؟؟!!!!

  12. #77
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    سه شنبه 22 بهمن 92 [ 18:22]
    تاریخ عضویت
    1392-5-19
    نوشته ها
    93
    امتیاز
    742
    سطح
    14
    Points: 742, Level: 14
    Level completed: 43%, Points required for next Level: 58
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    3 months registered500 Experience PointsTagger First Class
    تشکرها
    79

    تشکرشده 116 در 57 پست

    Rep Power
    0
    Array
    سلام
    این حرفا چیه؟نه من اصلا ناراحت نشدم...چرا اینطور فکر میکنید.
    من خیلی خیلی هم بابت تمام راهنمایی هاتون ممنونم.لطف داشته اید و دارید.سپاسگذارم...
    امیدوارم حالتون روزی خوب بشه.حداقل این چنین حس هایی رو نداشته باشید.امیدوارم روزی واقعا بخندید.

    - - - Updated - - -

    انشالله روزی شاد باشید

  13. #78
    عضو همراه آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 25 اردیبهشت 01 [ 00:01]
    تاریخ عضویت
    1390-6-17
    نوشته ها
    1,916
    امتیاز
    39,710
    سطح
    100
    Points: 39,710, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassOverdriveVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    3,893

    تشکرشده 3,096 در 1,314 پست

    Rep Power
    317
    Array
    راستی یه چیز دیگه هم هست آقای sci
    من خودم فکر میکنم یه جایی دیگه از خوب بودن و تحمل کردن خسته شده بودم که یهو زدم به این دنده. باور کنید من اصلا خودم هم نمیدونم دقیقا چمه. فقط میدونم یه نیروی شدیدی درونم نمیذاره خوش قلب و خوب باشم.

    قبل از عید 91 مامانم میخواست یه سفر سه ماهه بره برای زایمان خواهرم خارج از کشور.بابام هم یه مدت بعدش رفت. من برای رفتن مامان لحظه شماری میکرم. خودش هم میگفت من برم یکم از دست غر زدن هام راحت بشی. وقتی رفت و مسئولیت کارهای خونه کاملا اومد روی دوش خودم و عید هم شده بود و فقط من و دو تا برادرم بودیم، حس کردم مسئولیتم بالاست و این عید نباید بذارم به برادرام بد بگذره. خب خیلی سعی کردم جای خالی مامان و بابا رو حس نکنن. ولی اون موقع چون حس میکردم کارام ارزش داره حالم خیلی خوب شده بود. حتی ارتباطم با خدا دوباره خوب شده بود.

    بابا زودتر از مامان برگشت. باز بابا هم که اومد همه چی خوب بود. بعد رفتیم فرودگاه مامان رو بیاریم. تو راه برگشت مامان صندلی پشت ماشین دراز کشید که بخوابه. سرشو هم گذاشت رو پای من. من یه حس رحم و عطوفت خاصی بهش داشتم. و دلم میخواست اون حالت خوب رو نسبت بهش حفظ کنم. ولی به دو سه ساعت نکشید. باز انگار دشمن خونیمو دارم میبینم.بعدش هم حالتهای مثبتم نسبت به بقیه و خودم هم دوباره از بین رفت و اصلا بدتر از اول شدم. اصلا نمیدونم چرا نمیتونم نسبت به مامان درونا خوب باشم. قبلا خیلی خیلی دوستش داشتم. الان هم بی احترامی بهش نمیکنم. یععنی بی تفاوتی دارم اما بی احترامی نه. یا شاید هم خیلی کم. ولی درونا یه حس دشمنی باهاش دارم. نمیدونم چطوری درستش کنم.

    همین الان هم تا مامان خونه است از اتاق بیرون نمیام. ولی وقتی نیست میرم غذا درست میکنم و کارای خونه رو میکنم. ولی بازم حواسم هست قبل از اینکه برسه خونه من دوباره تو اتاق باشم.

    گاهی شبانه روز یک ساعت هم مامانمو نمیبینم.

    خودش هم میگه تو از من متنفری و با این کارات میخوای از من انتقام بگیری و چشم دیدن منو نداری و منتظری من بمیرم و راحت بشی و .....

    این هم از همون سندرومه باز؟

    راستی عذر میخوام. ببخشید. ممکنه خواهش کنم لطف کنید اگر اگر اگر اگر وقت داشتید تاپیکهای پارسالم رو هم یه نگاه بندازید؟؟؟؟

  14. کاربر روبرو از پست مفید Pooh تشکرکرده است .

    sci (پنجشنبه 14 شهریور 92)

  15. #79
    کارشناس افتخاری

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    1390-1-25
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    1,231
    امتیاز
    15,345
    سطح
    79
    Points: 15,345, Level: 79
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 5
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    SocialVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    4,934

    تشکرشده 5,973 در 1,154 پست

    Rep Power
    148
    Array
    خانم؛
    بله منشائش همین سندرم هست... این سندرم خیلی شبیه به افسردگیه! اما افسردگی نیست.... اختلال روانی نیست! این یک اختلال روحیه.. مثل وضعیتی که برای یک نوجوان تو دوره بلوغ رخ می ده! می تونیم بگیم که یه دختر خانمی که داره بالغ می شه اختلال روانی داره... نه طبیعتا! سندرم سی سالگی، صد در صد قابل کنترل و بهبوده! ولی اگر درمان و کنترل نشه، بستر مناسبی برای خیلی مشکلات هست که دیگه اون مشکلات برای خودشون یه عالمه مشکل هستند!
    این سندرم که عملا مجموعه از اختلالات رو شامل می شه یک مرحله گذار در زندگی اغلب خانمهاست... اما چون به موقع تشخیص داده نمی شه و گاهی اصلا تشخیص داده نمی شه، با یک گروه اختلالات شخصیت مواجه می شویم که شاید بسیاری از کارشناسان رو گیج می کنه! شاید خیلی از روانشناسانی که شما بهشون مراجعه کرده اید هیچ جواب اساسی به شما نتوانسته اند بدهند... چون این سندرم تا حدی برای بعضی ناشناخته است اما حقیقت اینه که شما به این سندرم دچار شده اید.
    همانطوریکه علائم رو بهتون گفتم... این سندرم علائم مختلفی داره که شاید به هم ارتباطی نداشته باشند ولی واقعیت اینه که به هم مربوطند و وجه اشتراکشون ورود شما به دوره جدیدی از زندگی است! تا آخر عمر همراهتون نیست و نهایتا تا سن 33 سالگی من دیدم.... و در سنین بالاتر اتفاق نمی افته. هر چند در مردان هم بعضی در این سن و بعضی که خصلت مردانه بیشتری دارند، در سن 40 سالگی اتفاق می افته
    جای ترس و اضطراب نیست. فقط تصمیم بگیرید که شروع کنید به درمان و کنترل اون! کاملا قابل کنترله... کاملا حال بهتری رو در مدت کوتاهی تجربه می کنید و حالتون خیلی بهتر می شه... ولی اگر کنترلش نکنید به نظرم می تونه مثل یک گیاه رونده، همانطور که احساسش کردید همه زندگیتون رو بگیره!

    ریزش موهای شما رو نمی شه قطعا گفت عصبیه! اما به دلیل کلر قطعا نیست! کمی ناشی از اضطراب و نگرانی هایی است که ناشی از همین سندرم هست. و البته من توصیه می کنم طی هفته آینده برای چک آپ نزد متخصص زنان برید و وضعیت هورمونی خودتون رو کنترل کنید. سونوگرافی حتما بدید. منتظر نتایج اون هستم

    از اینکه به من اعتماد دارید سپاسگزارم و منتظرم تصمیم بگیرید
    سوالی بود بپرسید

    پ.ن: اصلا خودتون هم به تاپیکهای گذشته تون سر نزنید! به هیچ وجه به عقب بر نگردید.

  16. 2 کاربر از پست مفید sci تشکرکرده اند .

    Pooh (پنجشنبه 14 شهریور 92), باران بهاری11 (پنجشنبه 14 شهریور 92)

  17. #80
    عضو همراه آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 25 اردیبهشت 01 [ 00:01]
    تاریخ عضویت
    1390-6-17
    نوشته ها
    1,916
    امتیاز
    39,710
    سطح
    100
    Points: 39,710, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassOverdriveVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    3,893

    تشکرشده 3,096 در 1,314 پست

    Rep Power
    317
    Array
    آقایsci
    ممنونم واقعا. شما خیلی دارید لطف میکنید. نمیدونم چطوری تشکر کنم.

    از اونجا که بعد از سه سال طی کردن روشهای درمانی افسردگی و وسواس، به نتیجه چندان چشمگیری نتونستم برسم، تشخیص متفاوت شما کمی انگیزه بهم داده.

    من آماده ام.

    (امیدوارم باز هم بی ارادگیم همه چیزو خراب نکنه.)

    - - - Updated - - -

    راستی میخواستم بپرسم این سندروم از چه سنی بروز میکنه؟ من فکر کنم از 22-23 سالگی این حالتها رو داشتم.

  18. کاربر روبرو از پست مفید Pooh تشکرکرده است .

    sci (پنجشنبه 14 شهریور 92)


 
صفحه 8 از 9 نخستنخست 123456789 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 2 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 2 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 07:04 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.