به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 7 از 11 نخستنخست 1234567891011 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 61 تا 70 , از مجموع 107
  1. #61
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    جمعه 19 مهر 98 [ 21:23]
    تاریخ عضویت
    1392-4-12
    نوشته ها
    105
    امتیاز
    6,968
    سطح
    55
    Points: 6,968, Level: 55
    Level completed: 9%, Points required for next Level: 182
    Overall activity: 39.0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassVeteran5000 Experience Points
    تشکرها
    700

    تشکرشده 145 در 78 پست

    Rep Power
    30
    Array
    عزیز من نمیدونم با تل انبار کردن اینهمه خشم ونفرت شما قصد داری به چی برسی. وقتی بهت توهین میکنن وتوچیزی نمیگی نتیجش میشه فک کردن به قرص ونابودی . دررابطه با مادرت هم مادرا اگه {مخصوصن سره دختراشون}غر نزنن که باید اسمشونو عوض کنن که برای مادرا بهترین دختر همیشه دختر فلانیه . بهتر نیس یکم از احساساتت حتی منفی با خونوادت حرف بزنی ؟هیچکس حق نداره به کسی توهین کنه وبدتر کتکش بزنه نمیدونم شاید من نمیتونم درست درک کنم شرایط شمارو فقط خواهش میکنم راهکارای آقای sci رو دنبال کن این فرصتو از دستنده همیشه واسه برگشتن به لاک خودت وقت هس.

  2. 2 کاربر از پست مفید danger تشکرکرده اند .

    Pooh (یکشنبه 24 شهریور 92), sci (یکشنبه 24 شهریور 92)

  3. #62
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    یکشنبه 01 دی 92 [ 17:15]
    تاریخ عضویت
    1392-4-02
    نوشته ها
    65
    امتیاز
    658
    سطح
    13
    Points: 658, Level: 13
    Level completed: 16%, Points required for next Level: 42
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class3 months registered500 Experience Points
    تشکرها
    24

    تشکرشده 36 در 26 پست

    Rep Power
    0
    Array
    منم مثل تو هستم Pooh ، بحران روحی من از سن تو شروع شد. من الان 33 ساله هستم . این بحران روحی لعنتی همه چیز را تا این سن از من گرفت. من اون موقع ها یعنی وقتی همسن تو بودم، فکر می کردم گذرا است. ولی متاسفانه این طور نشد. باورت می شه؟!

    عین یه کابوس وحشتناک بود. الان خیلی حالم بده. من کلی نقشه برای خودم داشتم . مهندس کامپیوتر بودم و همه ازم تعریف می کردند. خوشگل و خوش هیکل بودم . ولی از طرف اطرافیان طرد می شدم . البته نقطه ضعف هایی هم داشتم . مثلاً خیلی ساده بودم و دیگران از سادگی من سوء استفاده می کردند. یا زمانیکه می خواستم از خودم دفاع کنم نمی توانستم و کم می آوردم و این موضوع باعث می شد که از شغلی که عاشقش بودم بیرونم کنند. یا اینکه همکارانم زیرابم را بزنند و من خیلی ناراحت می شدم .
    من هم مثل تو قبل از بروز بحران حس می کردم خیلی به خدا نزدیکم . مغرور شده بودم . حتی افکار عجیبی هم داشتم . مثلاً خیلی وقتها در برابر مردم خیلی بی دفاع و دلرحم بودم . فکر می کردم بایستی دوستشان داشته باشم. و این موضوع به ضررم تمام می شد. حتی اخراج از کار.
    من تاپیکهای زیادی برای نابودی زندگیم در سایت همدردی زده ام.
    شما از طرف مادرتان مورد تحقیر قرار می گیری ، من از طرف مادر و پدرم به شدت حمایت می شدم ولی از طرف خواهر و برادرها و شوهر خواهر ، زنداداشها مورد تحقیر قرار می گرفتم . من دلم می خواست بچه های آنها مرا به عنوان الگو قبول کنند. ولی اینطوری نمی شد. چون برادرها و خواهرم مرا خیلی مورد انتقاد قرار می دادند. همینطور دخترخاله ها و ... .
    وقتی برادر و خواهرهایم مرا جلوی همسر و بچه هایشان تحقیر می کردند، من مثل شما عصبی نمی شدم . من به خودم با آرامش کامل می گفتم ، با کمک خداوند من به جاهای بالایی می رسم . من تلاشم را می کنم . من پولدار می شوم من ازدواج خوب می کنم . و سعی می کردم بزرگوارانه رفتار کنم. و حس می کردم خداوند به من پاداش می دهد.

    ولی باورت نمی شه ، همسن تو بودم که زد به سرم . من رفتارهای احمقانه انجام می دادم . یعنی در اجتماع برای حفظ کارم خیلی استرس داشتم. در صورتیکه اصلاً این همه استرس نیازی نبود. من فقط استرس زیادی را تحمل می کردم ولی برای بهبود کار عقلانی ای انجام نمی دادم .
    مادر و پدرم هم نازم را می کشیدند و این موضوع باعث می شد که من بدتر بشم.

    اوایل خیلی ناراحت می شدم از ناراحتی پدر و مادرم ولی حالا برام عادت شده و لذت هم می برم. از اینکه مامانم کارهای شخصی ام را انجام می دهد.

    می دونی من الان تبدیل به یک انسان سادیسمی شده ام. من از اذیت کردن پدر و مادرم لذت می برم .

    اگر نمی خوای مثل من شی، از حالا شروع کن. من الان تبدیل به یک انسان حسرت خور شده ام.

    می دونی حسرت زمان قیامت بیشتره . اون روز حتی بهشتیها هم حسرت می خورند؟ که چرا بیشتر خوب نبودند؟

    وقتی من متوجه این موضوع شدم خیلی ناراحت شدم . چون الان هم دارم حسرت می خورم . حسرت روزهایی که می توانستم با پدر و مادرم خوب باشم و نبودم . حسرت روزهایی که می توانستم شاد باشم و نبودم .
    حسرت روزهایی که می توانستم بنده خوب خدا باشم و نبودم . این موضوع مرا پیر کرده است. خواهشی که ازت دارم اینه که کارهایی که من می توانستم انجام دهم را انجام ندهی.

    البته اینکه می گی دوست داری بد باشی و خودتو نابود کنی شاید تاثیر داروهای اعصاب باشه . چون منم با خوردن داروهای اعصاب به مدت طولانی به این وضعیت رسیدم و هنوزم خوب نشدم .

    - - - Updated - - -

    در ضمن منم مثل تو که حس می کنی امتحان خدا را خوب ندادی منم در امتحان خدا رد شده ام .
    ولی حالا می خواهم تغییر کنم .

  4. کاربر روبرو از پست مفید leila3000 تشکرکرده است .

    Pooh (یکشنبه 24 شهریور 92)

  5. #63
    عضو همراه آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 25 اردیبهشت 01 [ 00:01]
    تاریخ عضویت
    1390-6-17
    نوشته ها
    1,916
    امتیاز
    39,710
    سطح
    100
    Points: 39,710, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassOverdriveVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    3,893

    تشکرشده 3,096 در 1,314 پست

    Rep Power
    317
    Array
    آقای اس سی آی

    چند روز به من وقت میدید که آروم بشم؟

    در طی سه چهار روز گذشته 3 کیلو وزن کم کرده ام!! اینقدر حالم خرابه که اصلا نتونستم غذا بخورم. فقط میتونم مایعات بخورم.

    - - - Updated - - -

    نقل قول نوشته اصلی توسط danger نمایش پست ها
    عزیز من نمیدونم با تل انبار کردن اینهمه خشم ونفرت شما قصد داری به چی برسی. وقتی بهت توهین میکنن وتوچیزی نمیگی نتیجش میشه فک کردن به قرص ونابودی .
    حرفی هم نمیشه بزنم.حرف هم که بزنم بدتره.
    دررابطه با مادرت هم مادرا اگه {مخصوصن سره دختراشون}غر نزنن که باید اسمشونو عوض کنن که برای مادرا بهترین دختر همیشه دختر فلانیه . بهتر نیس یکم از احساساتت حتی منفی با خونوادت حرف بزنی ؟
    اصلا حقی برای من قایل نیستن که این احساسات منفی رو داشته باشم. بارها شده بهشون گفته ام. بازخوردهای بدتری گرفته ام.
    هیچکس حق نداره به کسی توهین کنه وبدتر کتکش بزنه
    گاهی فکر میکنم حق دارن. چون من بدم. گاهی فکر میکنم سزاوارش هستم.گرچه خشم درونم شکل میگیره. اما بعدش یه حالت تسلیم و بی تفاوتی بهم دست میده. میگم آره من بدم. حق دارن. گاهی حتی حس میکنم برای پذیرش این توهین و تحقیرها دیگه خودم هم خودمو تحقیر میکنم که برام رفتارهای بقیه عادی تر باشه و اذیت نشم ازش.
    روانی شده ام.
    نمیدونم شاید من نمیتونم درست درک کنم شرایط شمارو فقط خواهش میکنم راهکارای آقای sci رو دنبال کن این فرصتو از دستنده همیشه واسه برگشتن به لاک خودت وقت هس.
    نمیدونم اصلا خوب شدنی هستم یانه؟
    حس میکنم دیگه یه جورایی از بد بودن لذت میبرم.

  6. 2 کاربر از پست مفید Pooh تشکرکرده اند .

    sci (یکشنبه 24 شهریور 92), toojih (یکشنبه 24 شهریور 92)

  7. #64
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 30 فروردین 96 [ 11:56]
    تاریخ عضویت
    1392-6-10
    نوشته ها
    834
    امتیاز
    8,579
    سطح
    62
    Points: 8,579, Level: 62
    Level completed: 44%, Points required for next Level: 171
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    OverdriveSocialTagger First Class5000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    785

    تشکرشده 2,768 در 697 پست

    حالت من
    Mehrabon
    Rep Power
    98
    Array
    فقط بايد خودتو باور كني خودت و تواناييهات .

  8. کاربر روبرو از پست مفید صبوری تشکرکرده است .

    Pooh (یکشنبه 24 شهریور 92)

  9. #65
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    جمعه 19 تیر 94 [ 19:52]
    تاریخ عضویت
    1390-7-30
    نوشته ها
    1,886
    امتیاز
    17,095
    سطح
    83
    Points: 17,095, Level: 83
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 255
    Overall activity: 61.0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassSocial1000 Experience Points10000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    9,194

    تشکرشده 9,665 در 1,930 پست

    Rep Power
    214
    Array
    سلام دوست عزیز

    شاید نوشتن تو شرایطی که الان دارم زیاد منطقی نباشه اما از اونجایی که من این مراحل تو رو رد کردم خواستم یه کم باهات بحرفم.

    شرایطت سخته میدونم.وقتی میگم میدونم یعنی درک میکنم.کسی دور و برت نمیبینه داری از تو اذیت میشی و از بین میری.اما خودت که میدونی.پس فقط رو کمک خودت حساب باز کن.قدم به قدم باید جلو بری.قدم به قدم.نه 1روز و 2روز.میفهمی چی میگم؟حالا حالاها کار داری ولی می ارزه.

    اول از همه باید فقط رو خودت تمرکز کنی.فقط خودت.اگه بگم بابای دیوااانه من چه ها که نکرده.
    مامانت همینه.مشکلی داره.ضعف داره.همینه.پس مهم نیس چه میکنه؟وقتی تو انقد جرئت پیدا کنی که خودت باشی دیگه کسی جرئت نمیکنه نگاه چپ بهت کنه.
    شهامت اینکه آدم خودش باشه و نترسه مهمه.

    خوب حالا بگو ایا میتونی یه کاری برای خودت جور کنی که نیاز نداشته باشی ازشون پول بگیری؟

    اگه شد یه ترکیب گیاهی رو بهت میگم تهیه کن تا فعلا یه کم اروم بشی.هزینشم حول و حوش 6-7تومنه.برای چندماه هم میشه

    یه دفتر جلد قرمز اقای sci به من گفت.خوب بود.نمیدونم به تو گفت یا نه؟اگه نه تو تاپیک من هستش.

    ببین هدف اینه که شرایط بدنت و روحت مناسب بشه تا به فعالیتهای اجتماعیت برگردی.یعنی مثلا اماده کار کردن،یا درس یا ازدواج بشی.
    به هدفات فکر کن.به اینکه منم مثه تو این مراحلو گذروندم(این شرایطی که الان دارم پیچ بعد از توئه) و تمریناتو انجام بده.حتی کم.اما صفرشون نکن

    - - - Updated - - -

    سلام دوست عزیز

    شاید نوشتن تو شرایطی که الان دارم زیاد منطقی نباشه اما از اونجایی که من این مراحل تو رو رد کردم خواستم یه کم باهات بحرفم.

    شرایطت سخته میدونم.وقتی میگم میدونم یعنی درک میکنم.کسی دور و برت نمیبینه داری از تو اذیت میشی و از بین میری.اما خودت که میدونی.پس فقط رو کمک خودت حساب باز کن.قدم به قدم باید جلو بری.قدم به قدم.نه 1روز و 2روز.میفهمی چی میگم؟حالا حالاها کار داری ولی می ارزه.

    اول از همه باید فقط رو خودت تمرکز کنی.فقط خودت.اگه بگم بابای دیوااانه من چه ها که نکرده.
    مامانت همینه.مشکلی داره.ضعف داره.همینه.پس مهم نیس چه میکنه؟وقتی تو انقد جرئت پیدا کنی که خودت باشی دیگه کسی جرئت نمیکنه نگاه چپ بهت کنه.
    شهامت اینکه آدم خودش باشه و نترسه مهمه.

    خوب حالا بگو ایا میتونی یه کاری برای خودت جور کنی که نیاز نداشته باشی ازشون پول بگیری؟

    اگه شد یه ترکیب گیاهی رو بهت میگم تهیه کن تا فعلا یه کم اروم بشی.هزینشم حول و حوش 6-7تومنه.برای چندماه هم میشه

    یه دفتر جلد قرمز اقای sci به من گفت.خوب بود.نمیدونم به تو گفت یا نه؟اگه نه تو تاپیک من هستش.

    ببین هدف اینه که شرایط بدنت و روحت مناسب بشه تا به فعالیتهای اجتماعیت برگردی.یعنی مثلا اماده کار کردن،یا درس یا ازدواج بشی.
    به هدفات فکر کن.به اینکه منم مثه تو این مراحلو گذروندم(این شرایطی که الان دارم پیچ بعد از توئه) و تمریناتو انجام بده.حتی کم.اما صفرشون نکن

  10. 4 کاربر از پست مفید بهار.زندگی تشکرکرده اند .

    Pooh (یکشنبه 24 شهریور 92), sci (یکشنبه 24 شهریور 92), مهرااد (یکشنبه 24 شهریور 92), دختر مهربون (دوشنبه 25 شهریور 92)

  11. #66
    عضو همراه آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 25 اردیبهشت 01 [ 00:01]
    تاریخ عضویت
    1390-6-17
    نوشته ها
    1,916
    امتیاز
    39,710
    سطح
    100
    Points: 39,710, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassOverdriveVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    3,893

    تشکرشده 3,096 در 1,314 پست

    Rep Power
    317
    Array
    بهارجان دنبال کار بوده ام اما نمیدونم چرا جور نمیشه. حتی خواستم برم کار تایپ بگیرم بازم جور نمیشه.

    فردا هم میخوام برم یه جا برای کار. امروز تو روزنامه دیدم تقاضای نیرو کرده. ببینم چی میشه.

    حالم خیلی بده بهار.

    نمیدونم چمه. انگار مثل یه معتاد بی همه چیز شده ام که گوشه خیابون افتاده و براش هم مهم نیست بقیه ببیننش و چی در موردش بگن. انگار از یه معتاد اینجوری فقط مواد مخدرش رو کم دارم.

    همدردی تنها جاییه که وقتی میام آرامش دارم. وقتی مامان اینو هم میخواد ازم بگیره دقیقا عین همون معتادی میشم که مواد مخدرش رو ازش قایم کنن. میزنه به سرم. اصلا نمیتونم یه روز نیام همدردی.

    حس میکنم یه آشغال به درد نخورم که جام ته سطل زباله است.

    من چرا زنده ام؟ به چه دردی میخورم؟ چه ارزشی دارم؟ از خودم متنفرم. از همه چی متنفرم. دلم میخواد خودمو له کنم.

  12. کاربر روبرو از پست مفید Pooh تشکرکرده است .

    بهار.زندگی (یکشنبه 24 شهریور 92)

  13. #67
    کارشناس افتخاری

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    1390-1-25
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    1,231
    امتیاز
    15,345
    سطح
    79
    Points: 15,345, Level: 79
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 5
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    SocialVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    4,934

    تشکرشده 5,973 در 1,154 پست

    Rep Power
    148
    Array
    سلام خانم،
    چرا وقت ندم... همه انسانها گاهی اینطور به هم می ریزند... خوبه که می دونید به هم ریخته اید! این خیلی ارزشمنده برای من!
    شما پیش از این بین حال خوب و حال بدتون فرقی نمی گذاشتید! و همه چیز یکسان بود... حالا می خواهید دوباره آروم بشید! چرا من وقت ندم....
    فعالیتتون رو شروع کنید و سعی کنید در مقابل افکار منفی مقاومت کنید
    دقت کنید که افکار منفی رو به محض اینکه دور کنید، 10 ثانیه الی 10 دقیقه بعد دوباره هجوم می آوردند... شاید در تمرینهای اول توقف فکر شما، این افکار منفی هر 10 ثانیه حمله کنند!
    سرزنش نکنید خودتون رو ! (بهار عزیز! شما هم خودتون رو سرزنش نکنید) نه شما که هیچ کس حق سرزنش کسی رو نداره! تحت هیچ شرایطی! حتی من نمی تونم شما رو سرزنش کنم که چرا مشاوره رو ادامه نمی دهید! چون من برای شما و حقوق فردی شما احترام قائلم! یکی از حقوق فردی شما اینه که می تونید اشتباه کنید! یا تغییر عقیده بدهید و بابت این تغییر عقیده به هیچکس توضیحی ندهید!
    برای توقف افکار منفی دو روش زیر رو پیشنهاد می کنم:
    وقتی افکار منفی به شما هجموم آوردند یک "ایست" محکم بگویید... و بگویید "از من دور شوید!" سپس :
    الف. زندگی در اکنون: به محیط اطرافتان نگاه کنید. سعی کنید همه حواستان رو به محیط اطرافتان بدهید و همه چیز را با جزئیاتش نگاه کنید! آدمها، وسائل، گلهای فرش و به هیچ چیزی خیره نشوید. پس از 30 ثانیه، به دقت به محیط اطرافتان گوش دهید! هر صدایی رو که می شنوید! سعی کنید همه صدا ها رو بشنوید!
    ب. یک صفحه ار دفتر خودتون رو بردارید و دو ستون باز کنید:
    ستون اول: افکار منفی
    ستون دوم: افکار مثبت جایگزین : در این ستون افکار مثبتی را برابر هر فکر منفی بنویسید که می توان آنرا جایگزین فکر منفی کرد

    شما در پستهای قبلی اخیر که من با دقت خوندم و نت برداری کردم، دقیقا تمامی علائم سندرم رو که قبلا گفته ام، در مورد خودتون گفته اید! پس حالا که فهمیده اید با قدرت بیشتری شرایط را درک کنید و به سمت بهتر شدن تلاش کنید

    سوالی بود بپرسید
    موفق باشید
    ویرایش توسط sci : یکشنبه 24 شهریور 92 در ساعت 22:34

  14. 6 کاربر از پست مفید sci تشکرکرده اند .

    del (شنبه 30 شهریور 92), Pooh (یکشنبه 24 شهریور 92), she (سه شنبه 26 شهریور 92), مهرااد (یکشنبه 24 شهریور 92), بهار.زندگی (یکشنبه 24 شهریور 92), دختر مهربون (دوشنبه 25 شهریور 92)

  15. #68
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    جمعه 19 تیر 94 [ 19:52]
    تاریخ عضویت
    1390-7-30
    نوشته ها
    1,886
    امتیاز
    17,095
    سطح
    83
    Points: 17,095, Level: 83
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 255
    Overall activity: 61.0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassSocial1000 Experience Points10000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    9,194

    تشکرشده 9,665 در 1,930 پست

    Rep Power
    214
    Array
    وای نه عزیزم این حرفا رو نزن.میدونی فرقمون چیه؟من فکر میکردم اونا قدرمو نمیدونن اما تو حرفای دیگرانو باور کردی.من میدونم چه استعدادی دارم فقط نتونستم و حالا هم میترسم برم سمتش اما تو هنوز حتی استعداداتو نشناختی.هنوز خودتو نشناختی.

    برا منم اینترنت قطع کردن.تلفن قطع کردن.
    فقط مواظب باش تو همدردی حل نشی که ناخوداگاه غمتم زیاد میکنه.کنارش سایتای دیگه هم برو.مثلا چندتا کاردستی از مواد دورریختنی یادبگیر.غذا.ارایشی بهداشتی و...

    کار هم جور نشده چون فعلا شرایطت مناسب نیس.یه کم صبر کن.

    بذار من فردا یا نهایت پس فردا اون دارو گیاهی رو برات میفرستم.بخوری تاثیر داره.انشالله شرایط جور میشه دکتر هم میری.

    فعلا یه بوس تو اینه برا خودت بفرس.تا فردا بای

  16. 2 کاربر از پست مفید بهار.زندگی تشکرکرده اند .

    Pooh (یکشنبه 24 شهریور 92), دختر مهربون (دوشنبه 25 شهریور 92)

  17. #69
    عضو همراه آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 25 اردیبهشت 01 [ 00:01]
    تاریخ عضویت
    1390-6-17
    نوشته ها
    1,916
    امتیاز
    39,710
    سطح
    100
    Points: 39,710, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassOverdriveVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    3,893

    تشکرشده 3,096 در 1,314 پست

    Rep Power
    317
    Array
    آقای اس سی آی
    مرسی. اگه میشد صد تا تشکر پایین پستتون میزدم صد تا لایک میذاشتم.[IMG]file:///C:\DOCUME~1\ADMINI~1\LOCALS~1\Temp\msohtml1\01\cli p_image001.gif[/IMG]
    ممنون واقعا.
    شما خیلی مهربونید.
    الان یه چیزایی شد یکم تونستم برای چند دقیقه هم از فکر بیام بیرون و حس بهتری پیدا کنم.

    فقط میدونید آقای اس سی آی؟
    من الان از این در اتاق که برم بیرون باز اعضای خانوادمو میبینم. کسانی که به من به چشم شکست خورده ی مریض مشکل دار بدبخت نگاه میکنن. کسانی که میدونم نهایتا فقط به حکم اینکه فرزند یا خواهرشون هستم دارن منو تحمل میکنن. وگرنه حتما مینداختنم بیرون، یه جایی که اصلا منو نبینن.

    وقتی از اتاق میرم بیرون میدونم باید با کسانی ارتباط بگیرم که اعتباری دیگه در نظرشون ندارم. کسانی که خاطره و تصویر تمام ضعف ها و اشتباهاتم رو توی نگاهشون تصویر میکنن و بهم برمیگردونن.

    گاهی دلم میخواد میشد خاطرات اشتباهاتم رو از ذهنشون پاک کنم. چون همیشه سنگینی این خاطرات رو توی نگاهشون حس میکنم.

    نمیدونم. زیر فشار این نگاه ها حس میکنم نمیتونم بلند شم. حس میکنم. زیرش فقط محکومم که له شم

    گاهی توی تنهایی خودم حالم بهتر میشه. به محض اینکه میام توی جمع حالم به هم میریزه. چون بار اون نگاه ها مرتب رومه. حتی موقع غذا خوردن. متوجه نگاه همه به خصوص مامان هستم که حتی غذا خوردنم رو حتی اینکه چند تا قاشق میخورم و .. رو زیر نظر داره. همش داره زیر چشمی نگاهم میکنه. . هی با چشم و ابرو به بابا علامت میده که به من بگه بیشتر غذا بکش.اینو بخور اونو بخور.

    بعد میریزم به هم. یعنی فکر میکنم دیگه هیچوقت اعتبارم دوباره به دست نمیاد. هیچوقت دیگه بهم اعتماد نمیکنن. همیشه لکه ننگ و مارکش روم میمونه.

    این یکی از چیزاییه که خیلی از تلاش ناامیدم میکنه.

    - - - Updated - - -

    اون نوشته انگلیسیه گل بود
    از ورد کپی کردم اینجوری شد.

  18. کاربر روبرو از پست مفید Pooh تشکرکرده است .

    sci (چهارشنبه 27 شهریور 92)

  19. #70
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    یکشنبه 01 دی 92 [ 17:15]
    تاریخ عضویت
    1392-4-02
    نوشته ها
    65
    امتیاز
    658
    سطح
    13
    Points: 658, Level: 13
    Level completed: 16%, Points required for next Level: 42
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class3 months registered500 Experience Points
    تشکرها
    24

    تشکرشده 36 در 26 پست

    Rep Power
    0
    Array
    سایت همدردی مرا با این موضوع مشترک کرده ، که من فکر می کنم درست نبوده . من هم درست شرایط این خانم را دارم . ولی این خانم 27 ساله هستند و من 33 ساله . ایشون خیلی جوانتر از من هستند و شکستهای شغلی و خیلی شکستهای دیگر من را نداشتند . من هم از خودم متنفرم . زمانیکه همسن این خانم بودم ، اینطوری نبود فقط دلم نمی خواست از آن بحران بیام بیرون . نمی دونم چرا؟!

    می دونستم مشکل از کجاست. ولی دلم نمی خواست . من کارهایی را از عمد انجام می دادم که حالم را بدتر کند. ولی اون زمان از خودم متنفر نبودم . یه حسی به من می گفت آینده ام خیلی خوبه و همه چیز اینطوری نمی مونه . البته شانسهای خوبی هم برام جور شد. ولی متاسفانه همه را به باد دادم . من 2 سال پیش به جایی رسیده بودم که برادر خواهرهایم حسادتم را می کردند ولی بعد خودم را به خاطر خوردن قرص گول زدم. تنبلی ام را انداختم گردن خوردن دارو و شروع کردم به دوباره به یه سری کارهای احمقانه .
    من خیلی بدتر از pooh هستم . و ایشون تازه اول راه زندگیه ولی من آخراش . بحران روحی من هم مثل pooh بود . منم دلم می خواست خودم را له کنم و این کار را انجام می دادم ولی همیشه به آینده امیدوار بودم.
    شاید دلیل این حس مشترک من و پوه این باشه که ما جفتمون ، از طرف خانواده مورد اذیت قرار می گرفتیم و له می شدیم. آنقدر این اتفاق برایمان تکرار شد که دیگر دوست داشتیم خودمان خودمان را له کنیم.
    من خود آزاری روحی داشتم ولی فکر می کردم خوب می شه ولی نشد. حالا از خواب بیدار شدم و شرایطم خیلی بده .
    یه پدر و مادر دلشکسته ، خواهر برادرهایی که به چشم یه بدبخت به من نگاه می کنند. و هیچ چیزی مرا خوشحال نمی کند. حتی مسافرت . حتی تشویق مدیر و همکاران . حتی پول زیاد . حتی فکر ازدواج .
    من هم دلم می خواست خیلی به خدا نزدیک شم ولی اینطور نشد و از خدا دور شدم .
    تنها فرقی که الان pooh نسبت به 27 سالگی ام داره اینه که پدر و مادرم خیلی نازم را می کشیدند و به من به چشم یک مریض نگاه می کردند و کارهای شخصی ام را هم انجام می دادند و هنوز هم می دهند . ولی خدا را شکر pooh در این شرایط نیست و حداقل به حس توجه طلبی معتاد نمی شود. ولی من به خاطر نیازهای غریزی ، به این حس معتاد شدم . خودم را پیش پدر و مادرم لوس می کردم.

    ولی خانوم پوه شما خیلی جوانید می توانید برید سر یک کار ، در کارتان فوق العاده پیشرفت کنید و همه را به حیرت وادار کنید. می توانید به فکر ماشین خریدن باشید و ازدواج .

    می توانید کاری کنید که مورد حسرت دیگران قرار بگیرید.
    اولین کاری که بایستی بکنید اینه که خودتان را پیش خانواده آرام و شاد نشان دهید. حتماً نماز بخوانید و به خداوند امیدوار باشید. نذر کنید یه گناه را کنار بگذارید خیلی جواب می ده. اگر می خواهید به خدا نزدیک شوید، اولین قدم امیدواری به خداونده . اینکه هر دعایی کنید خداوند جواب رد به شما نمی دهد. دومین قدم شکر گذاریه به خاطر خانوادت چون اگر بتوانی از امتحانی که خداوند با خانوادت داره ازت می کنه ، سربلند بیای بیرون مطمئن باش اونوقت اون خانواده دیگه پله پیشرفت برای تویه نه مایه عقب ماندنت و آنوقت به خانوادت علاقه مند می شی . شک نکن اگر بتوانی با توکل به خدا از این امتحان در بیای درهای رحمت خدا یکی پس از دیگری باز می شه . اگر می خوای به خدا نزدیک شوی ، هنوز شکست عشقی نخوردی . و تازه اول راهه برای اینکه با خدای خودت عشقبازی کنی. الان باید خودتو به خدا ثابت کنی . ثابت کن که بنده خوب خدایی بعد با خدا عشقبازی کن .

    نمی دونم با شرایطی که من دارم می توانم با خدا عشقبازی کنم یا نه ؟!
    من راه های موفقیت را بلد بودم ولی با دست خودم همه چیز را خراب کردم . انگار از خرابکاری خوشم می آمد. من وقتی یه قدم به سمت خداوند برمی داشتم خدا هزار قدم به سمت من بر می داشت و کمکهاش معجزه آسا بود.
    من هر روز و هر ساعت ، خودم و پدر و مادرم را شکنجه روحی می دم. آقای SCi تو را خدا کمکم کن. خانوم پوه می تواند خودش را به خانواده ثابت کند آیا منم می توانم ؟ آیا من هم باید کارهای pooh را انجام دهم؟

    - - - Updated - - -

    ببخشید پرحرفی می کنم . ولی pooh ، منم درست مثل تو ام . و خیلی بدتر از تو . می دونی pooh ، خواست خداوند بود که ما در این سایت با هم آشنا شویم.
    من هم مثل تو خوابام درست بود. ولی جواب حرفام را از نشونه ها می گرفتم . به نظرم خدا با من حرف می زنه . نه اینکه صدایی بشنوم از طریق نشانه ها .
    ببین pooh ، من دو سه روز پیش فکر می کردم خدا من را رها کرده . ولی از طریق سایت با یکی مثل خودم آشنا شدم، این یه نشونه نیست ؟! خداوند از این آشنایی چی می خواد؟ ببین منم مثل تو نسبت به گناه سخت گیر بودم. یعنی همون عقاید تو . یعنی حالا که به خود آزاری و دیگر آزاری عادت کرده ام، فکر می کنم لیاقت هیچ چیز خوبی را ندارم و از خودم متنفرم. اولش از یک گناه کوچک شروع شد ولی چون افکار شیطانی ام مثل تو بود، من را به این روز انداخت. تو تا به یک گناه کبیره عادت کردی، فکر کردی دیگه بدی از خودت بدت اومد و حتی نماز را هم کنار گذاشتی. درست مثل من که الان از خودم متنفرم. ولی 7 ، 8 ماه پیش خداوند به من نشونه ای نشان داد که متوجه شدم انسانها باید با همه بدی هایشان پذیرفته شوند و انسانهای بزرگ از هیچ کس متنفر نمی شوند. و همه را با آغوش باز پذیرا هستند. در قرآن از یک پیامبر تعریف شده است که جزء توابین بوده .
    پیامبران هم گناه می کردند و مورد تنبیه خداوند قرار می گرفتند ولی بعد به خاطر همین تنبیه هم خداوند را شاکر بودند. حضرت یوسف 7 سال زندان بود به خاطر تنبیه . فکر می کنی اون آرزو نداشت به خاطر پاک بودنش ازدواج کنه؟! همه انسانها آرزو دارند ولی خودش را زود نباخت. و راضی شد و در زندانی که نمی دانست چقدر طول می کشد از خدا آزرده نشد او آنجا هم با خدایش عشقبازی می کرد. زلیخا که اینهمه گناه کار بود . خداوند آنقدر قشنگ بنده نوازی اش کرد.
    ببین من درست زمانیکه از خودم نا امید شدم هی به گناه رو آوردم . تو اینطوری نباش. و تمام تلاشت را برای خوب بودن بکن و نشانه ها را دنبال کن و منتظر معجزه باش.
    عزیزم pooh ، این حرفها از طرف خداوند است که از زبان من داره جاری می شه . pooh من از امروز می خوام انسان خوبی باشم. خیلی سخته ولی تلاشم را می کنم و منتظر معجزه می شم. من آنقدر به خداوند امیدوارم که حتی فکر می کنم در سن من امکان دارد که من روحیه یک جوان 27 ساله را پیدا کنم. من از الان می خوام بنده خوب خدا شم. بعد از این همه گناه . به این می گن عشقبازی...

  20. 2 کاربر از پست مفید leila3000 تشکرکرده اند .

    Pooh (دوشنبه 25 شهریور 92), sci (پنجشنبه 28 شهریور 92)


 
صفحه 7 از 11 نخستنخست 1234567891011 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. نحوه دسترسی به انجمن های همدردی(مشاوره تخصصی عمومی و مشاوره تخصصی خصوصی )
    توسط مدیرهمدردی در انجمن آموزش استفاه از تالار گفتگوی همدردی
    پاسخ ها: 1
    آخرين نوشته: شنبه 01 شهریور 99, 19:28

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 20:46 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.